توی راه برگشت ، یه سر رفتم دیدن باباو مامان ، ماجرا رو که براشون تعریف کردم ، خیلی متاسف شدن ، اما حتی دیدن باباو مامان هم نمی تونست حس بدی رو داشتم از بین ببره ،و هم دردی مامان که : « آدم مگه این همه سر به سر یه بچه می زاره ؟!! » وقتی اومدم خونه ، تمام مدت در حال جواب دادن به تلفن همکارا بودم . اعضای خانواده هم شرایط رو درک کی کردن ، مدیر جان حالش خیلی بد بود. اونقدر بد که نمی تونست حرف بزنه ، از من خواست با همکارا هماهنگ کنیم بریم خونه شون . خانم «ش» پای تلفن گریه کرد. اما هیشکی حالش به اندازه ی خانم «ق» بد نبود . آخه اون 12 ساعت در هفته با این بچه کلاس داشت . اونم در شرایطی که کلاساشون 20 نفره بود . مثل من کلاسای 40 نفره شون رو سه ساعت در هفته نداشت . برای همین باهاشون خیلی صمیمی بود . اونقدر حالش بد بود که تا بخوایم ساعت شش عصر ، بریم خونه شون ده بار دیگه بهم زنگ زد و گریه کرد .می گفت:« من این داغ رو سی سال کاری چطور به دوش بکشم ؟»و حق داشت .  

عصرکه رفتیم خونه شون ، مادرش بود . وقتی دسته گل هنرستان و پارچه نوشته رو دیدن ، فهمیدن ما شش نفر ، از معلماش هستیم ، چه حرفایی که مادرش در عزای بچه ها نمی گفت ، می گفت : « پاشو معلمات اومدن ، پاشین پذیرایی کنین معلمای دخترم اومدن ... » ما که دلمون خون بود ، با دیدن مادرش بدتر شدیم .

اون موقع تنها سوالی که توی ذهنم بود این بود که بچه ها موقع خودکشی ، حتی به این مادربدبخت فکر نکردن ؟ اونا که می دونستن رفتنشون ، مادرشون رو از پا در میاره . مادری که به خاطرشون حتی طلاق هم نگرفت . چقدرخوب مزد فداکاری یه مادر رو گذاشتن کف دستش.

و چرا این زن ، حاضر نشد ، انگشت نما شدن رو تحمل کنه و در عوض بچه هاش رو به دندون بگیره و از این ورطه ی هلاکت نجات بده ؟ کاش فرار می کردن . کاش می رفتن یه جایی که کسی نشونی ازشون نداشت . گور بابای رای دادگاه ، حرف مردم ، خط قرمز ها .

شاید چون فکر نمی کرد بچه ها همچین کاری بکنن . شاید چون منبع درآمدی نداشت و می ترسید با طلاق گرفتن ، دادگاهی که حضانت بچه های زیر 18 سال رو به مادری که درآمد نداره نمی ده ، بچه ها رو با همون پدری تنها بزاره که به خاطرش خودشونو کشتن .

این تنها کاری بود که از دست های خالی این مادر بر می اومد ... خدایا ... چرا خالی دستاش رو با همچین مزدی پر کردی ؟....مرگ حقه . اما این جوری ؟.... وقتی طهورا بچه ی خانم حیاتی ( همکارمون ) مرد ، گفتیم امتحان الهی بود  . وقتی خانم حیاتی چهار ماه بیشتر دوم نیاورد و رفت گفتیم امتحانش رو با صبر پس داد ، رفت که بره پیش دخترش توی بهشت .

اما حالا ، این مادرکه داغ مایوس شدن از رحمت الهی رو پیشونی دسته گلهاشه ، به چه امتحانی و به چه لبخندی از جانب خدا دلش رو خوش کنه ، به کدوم نگهداری از امانت ؟؟؟؟

خدایا ... با این داغ چطور می شه سر کرد ؟

می دونم . زمان می بره تا یکی مثل من راز حکمت های خدا رو بفهمه . اما اون چیزی که هست اینه که این روزا خیلی داغونم . اما اونقدر توی این یکی دو سال ، با انواع چیزها امتحان شدم که حالا ، محکم ترین عضو گروه منم . بدون اینکه اندازه ی بقیه فرو برزیم و بدون اینکه کمتر از اونها ، داغ دیده باشم و  دلم بسوزه .