گوشی من ، مرغ زیرکسار من ! ترجمان فکرت و اسرار من !!!!
نزدیکای ظهر ، یه پیامک برام رسید که : سلام ، بعد از ظهر چه ساعتی میای ، بیام ؟!!!
منو بگی چشام از حدقه زد بیرون . تنها کسی که امروز بعد از ظهر باهاش قرار داشتم ، بهاره بود اونم ساعت چهار و نیم ، توی آموزشگاه . قرار بود باهاش آمار کار کنم . و تصور اینکه اینقدر بی ادبانه از فعل اول شخص مفرد استفاده کرده بود ، باعث تعجبم شده بود .
و مطمئنا تدریس توی آموزشگاه برای من ارزش اینو نداشت که بخوام به یه نفر اجازه بدم بهم بی احترامی کنه . برای همین قبل از اینکه بخوام بی خیال شم و براش بنویسم : گفته بودم که ساعت چهار و نیم بیا .
گفتم یه زنگ بهش می زنم و می گم که کلاس رو کنسل کردم تا فرصت داشته باشه ، بره ادبیات یاد بگیره .
که وقتی طرف مقابل گوشی رو برداشت ، یه لحظه به ذهنم اومد که من شماره ی بچه های آموزشگاه رو به عنوان تنها شماره ها ، ذخیره کرده بودم . و وقتی طرف مقابل که باید بهاره می بود ، گفت : عجب آدمی هستی ها ! یه ساعته منتظر جوابتم .
با خودم گفتم : چرا اینقدر پر رو شده ؟
و وقتی ازش پرسیدم که چرا با یه شماره ی دیگه پیامک داده و من شماره اش رو ذخیره کرده بودم بهم گفت : سارا !!!قاطی کردی ؟!!! شماره ی من از اول همین بوده . شماره ی کدوم ننه مرده ای رو جای من سیو کردی ؟
که تازه فهمیدم طرفم زهراست . دوست آرایشگرم که باهاش برای امروز عصر قرار داشتم ...
و از فکر اینکه اگه من براش پیامک می کردم چهار و نیم . اون موقع من آموزشگاه بودم . اونم آرایشگاه ، در حال فحش دادن به من ، کلی خنده ام گرفت .
خدا می دونه با چه بدبختی ای راضی اش کردم که هفته ی بعد برم دیدنش . با اینکه همه ی برنامه های کاری ام رو روی تقویم دیواری اتاقم می نویسم ، اما باز یه چیزایی رو یادم می ره یادداشت کنم . این می شه که دو تا ازکارام می افتن روی هم .
توی همه ی این روزا ، باید دنبال یه جای خالی بگردم که بریم با نازنین بانو ، « هیس! دخترها فریاد نمی زنن» رو ببینیم .