آدمای قابل احترام
همین جوری خیلی خوشحالم . نمی دونم چرا . نشستم دارم خاطرات امروزم رو مینویسم و اسپیکر رو تا جایی که صدای همسایه ها درنیاد بلند کردم و آروم باهاش می خونم : حتی تماشا ، تاراج تیشه است . دیوار حاشا ، محتاج ریشه است ... دریا به دریا آیینه باشیم . بیش از همیشه بی کینه باشیم ...
بعضی ها رو اونقدر دوست دارم که وقتی می بینمشون ، نمی تونم تا مدتها از دیدنشون احساس شادی نکنم .
همون اندازه که نمی تونم به یکی که ازش متنفرم ، حتی شده زبانی و سرسری ، ابراز علاقه کنم ، امکان نداره بتونم خودمو کنترل کنم و کسی رو که دوستش دارم ، بهش نگم که چقدر برام قابل احترام و دوست داشتنیه .
به آقای «د.ک» هم اینو گفتم . بهش گفتم که هیچ وقت فرصت نشده بود ازش تشکر کنم به خاطر آرامش و اعتماد به نفسی که از دو سال پیش بهم داد . به خاطر اون همه تاییدهاش . پر از موج مثبه . با یه چهره ی بشاش ، که شادی و نشاط از چشماش می باره . و با ادب و احترام مثال زدنی اش . وقتی با یه همکار رو در رو هست .
رفته بودم گروههای آموزشی ، پیش آقای «ح» ،که ببینم می شه بهم برگه ی حضوردر جلسه ی اضافی بده . برای همکارام میخواستم . می دونستم آقای «د.ک» از گروهها منتقل شده مقطع متوسطه . برای همین وقتی آقای «ح» گفت که باید برم پیش «د.ک» چون باهام کار داره ، خوشحال شدم که به یه بهونه می تونستم ببینمش و حداقل بهش تبریک بگم . چون اصولا آدمی نیستم که برای پاچه خواری و عرض ارادت برم دیدن کسی . ولی «د.ک» واقعا آدم درستی بود . دلم می خواست به یه بهونه حتما پست جدیدش رو بهش تبریک بگم . و این اصلا ربطی به این نداشت که اون یه پست بالاترگرفته و بخوام هوای منو داشته باشه . چون اون رئیس مقطع متوسطه شده و ما مقطعمون فنی و حرفه ایه . یه اتاق اون طرف تر .
داشت دم در با یکی از همکارای باسابقه مون حرف می زد ،که با دیدنم ، با همون لبخند گرم ، بلند شد و تعارف کرد روی صندلی بشینم تا کارش تموم بشه .
اومده بودم که برای همکارامون گواهی حضور در جلسه بگیرم که دو امتیاز داشت . امسال برامون جلسه برگزار نکرده بودن . جز یه جلسه توی اسفند ماه که اونجا ، همین آقای «د.ک» وقتی اومد برای سرگروههای هنرستان صحبت کنه ، منو با شازده کوچولو به جمع معرفی کرده بود ،اونم بعد از اون همه تعریفش، چقدر تحمل نگاه سنگین ( با تحسین یا با حسادت ) همکارا ، برام خیلی سخت شده بود . چون شازده کوچولو شده بود یه فلش برای نشون دادن من . وقتی آقای «د.ک» با نشون دادنش گفت که : شاهدشم که همراهشه . ( در ادامه ی اینکه ، به سرگروههای بقیه ی رشته ها که گفته بودن ، سرگروه حسابداری مجرده و بیکار که می تونه این همه کار انجام بده ؛ گفته بود نه تنها مجرد نیست که یه بچه ی کوچیک هم داره )
تعریفای «د.ک» کلی به آدم اعتبار می داد . چون اداره مون هیچ کس به اندازه ی اون برای همه قابل احترام نیست .
حرفش که با همکارمون تموم شد ، گفت که یه تقدیر نامه از اداره کل برام گرفته . این سومین تقدیر نامه بود که امسال برام می گرفت. بهش گفتم که یه دونه از تقدیر نامه هایی رو که گروهها بهم داده گم کردم . کلی متاسف شد . بهش گفتم که به امتیاز اون تقدیر نامه نیازنداشتم چون سقفش رو گرفتم . فقط چون از گروهها بود برام خیلی ارزشمندبود .
گل از گلش شکفت . همون طور که وقتی گفت که توی همه ی سالهای کاری اش کسی رو ندیده که به اندازه ی من به کار مسلط باشه و همیشه کارایی رو که اون یه سال من انجام دادم ، به معاونین اداره و بازرسین نشون داده ، به عنوان کاری که یه سرگروه ، فقط در طی یک سال انجام داده ، من خیلی خوشحال شدم . اگه آقای «ح» که الان جایگزین «د.ک» توی گروهها شده و همیشه درحال تعریف کردن از آدمه این حرف رو می زد ، حتما توی دلم می گفتم اینقده حرف مفت نزن . اما «د.ک» آدمیه که روی حساب و کتاب حرف می زنه . تعریفاش اعتبار و ارزش خودش رو داره .
مطمئن بودم که اگه ازش بخوام برای همکارام گواهی حضور در جلسه صادر کنه ، به من نه نمی گه . خودم که به این گواهی احتیاج نداشتم چون سقف امتیاز اون قسمت رو گرفته بودم . اما برای همکارام می خواستم .
با یه حالتی که توش می شد جمله ی چون شما هستی ، رو خوندگفت : چند تا میخوای ؟ می دونستم که به دیگران همچین گواهی ای نمی ده . چون یکی از همکارا گفته بودکه در جواب اینکه برامون جلسه نزاشتین ، ما امتیاز این قسمت رو چه کار کنیم ، بهش گفته بودن : نمی شه کاری کرد که .
منم همه ی همکارای گروه و مدیر جان و سه تا معاوناش رو که حساب کردم ، گفتم : ده تا .
به نظرم ، وقتی می تونستم از اعتبارم استفاده کنم و برای همکارام که برای گرفتن گروه به امتیاز بالای 90 نیاز دارن ، امتیازی بگیرم ، باید این کار رو می کردم .
سرش رو به نشونه ی تایید( که یعنی هیچ مشکلی نیست ) تکون داد و گفت : به آقای «ح» بگو که من گفتم براتون صادر کنه .
اصلا متاسف نشدم وقتی گفت که دلش می خواست من امسال رابط گروهها باشم اما مقطع ، یه خاطر کم بودن نیروی حسابداری اجازه اش رو نمی ده . چون من اون چیزی رو که توی بودن درگروهها می خواستم ، به لطف رفتارهای درست خودش و همکاراش توی گروهها بدست آورده بودم . اینو بهش گفتم . گفتم که من از شرایط سخت مدرسه ، در اصل به گروهها پناه آورده بودم . رفتار شما و بقیه ی همکاراتون طوری بود که تمام اون حس های بد که داشت منو از ادامه ی کار توی این سیستم ، دلسرد می کرد ، از بین برد .گروهها ، منو به خودم اثبات کرد . و اعتماد به نفس از دست رفته رو به همراه خلاقیت و نشاط و سرزندگی ، بهم برگردوند .
طوری تک تک حرفام رو تایید می کرد ، به خصوص وقتی گفتم از شرایط بد مدرسه ، که انگار خبر داشت مدیرمون چه جور آدمیه . و دوباره همون چیزایی رو که توی جلسه ی اسفند ماه در حضور سرگروههای همه ی هنرستانها گفته بود ، تکرار کرد .
خوشحال شدم وقتی دیدم برای مژده و آقای «م. ش » ؛ همکار مون توی هنرستان پسرانه ، هم که از اول سال درخواست داده بودم ، تقدیر نامه گرفته . بهشون گفته بودم که براتون درخواست تقدیرنامه دادم ، با این کار ، ضایع نمی شدم پیششون .
هر چقدر که از دیدن ریخت اداره کلی ها ، که امروز صبح قبل از رفتن به اداره مون ، رفته بودم اونجا برای دیدن خانم «ح» ، حالم بد می شه ، با اومدن به اداره ی خودمون حس خوبی بهم دست می ده .
به هر حال آقای «د.ک» اگه همچنان توی گروهها بود ، درسته که خوشحال می شدم از اینکه بیشتر یه همچین آدمی رو می بینم ، اما امکان نداشت بهش بگم که چقدر در حق من خوبی کرده . اینا رو امروز بهش گفتم چون دیگه کار مون به هم گره نمی خوره . به هر حال ، من یه تشکر بهش بدهکار بودم . به آدمی که بابت انجام وظیفه ام ، نه تنها توی هر فرصتی برام درخواست تقدیرنامه می کرد ، که توی هر موقعیت شغلی اداری ، اولین آیتم معرفی اش من بودم ( و البته مقطع همیشه مخالفت می کرد که ما نیروی جایگزین نداریم ) و گذشته از اون ، از گوشه و کنار همیشه می شنیدم که پشت سرم چقدر تعریفم رو کرده و کارام رو به دیگرانی که اگه اون نشون نمی داد ، اصلا دیده نمی شدن ، نشون داده .
کاشکی بتونم مثل «د.ک» یه آدم مثبت باشم ،همون اندازه قابل احترام ، همون اندازه مقتدر با یه عالمه انرژی مثبت برای اطرافیانم .