دو تا لیوان چای داغ
نازنین بانوی بی حواس ما ، همه اش یادش می ره کلید خونه رو با خودش ببره ، برای همین می بایست ، تا ساعت دو خونه می موندم که بعد ازتعطیل شدن ازمدرسه ، پشت درنمونه . و این درحالی بود که خودم ساعت دو و نیم ، توی آموزشگاه کلاس داشتم .چطور خودم رو رسوندم آموزشگاه توی این نیم ساعت ، خدا می دونه . اونوقت دکتر خانم جانم وقتی هر چهارشنبه منو وزن می کنه ، با افتخار به رژیمش که اجرا نمی شه می گه : دو کیلو کم کردی . آفرین !!!
وقتی رسیدم ، بهاره پشت در نشسته بود . گمونم بعد از سیانور ، آدم با یه تدریس فشرده ی آمار و احتمالات و ، پشت بندش حسابداری شرکتها ، به راحتی می تونه خودشو نابودکنه . کاری که امروز من کردم .
بعد از سه ساعت تدریس آمار اونم هر ساعت ، یه مبحث ، تازه بچه های کلاس شرکتها اومدن . که باید سهامی ها رو بهشون درس می دادم و بعد از اونا ، بچه های یه گروه دیگه که مبحث تعاونی رو داشتن .
امروز ،وقتی زینب ، یکی از بچه هاگفت که مادرش قبل ازخواب بهش گفته : «حس می کنم خانم «س» ( یعنی من رو ) خیلی دوست دارم ، » کلی تعجب کردم . از اینکه چرا مادرای بچه های امسال اینقده درجه ی تبشون نسبت به من بالا رفته .
آخه اون از فرزانه که مادرش اصرار داره برای عروسی دخترش ، حتما من هم برم . این از زینب و اون هم از کوثر و شبنم که مادراشون هر چند وقت یه بار زنگ می زنن و درد دل می کنن .
برای نوشیدن آب ازکلاس بیرون رفته بودم که دیدم دو تا لیوان چایی که آقای «س.ک» از اول کلاس هی اصرار می کنه برام ریخته ، روی میزه .
از دیدن لیوانها که نصفه و ناقص پر شده بودن و نا فرم روی میز بودن ، خیلی دلم سوخت . طفلی ! خودش چایی ها رو ریخته بود ، بعد می گفت خانمم ریخته . نمی دیدشون که .
هرنیم ساعت یه بارهم می اومد می گفت : چایی تون رو نخوردین که .
ولی من واقعا وقت حتی نگاه کردن به ساعت رو هم نداشتم . خدا کنه از دستم ناراحت نشده باشه .
غروب که رسیدم خونه ، یه زنگ به آقای نقاش ( درست شنیدن ، آقای نقاش ! هنوز کلید خونه دستشه ) زدم که یادآوری کنم که به قول خودش : خونه پرش باید فردا خونه رو تحویلم بده . حالا قراره فردا صبح ساعت نه ، خونه مون باشه دیگه . قراره البته . کی حالا به این قرارها پایبنده . از اونجایی که این روزا اینقدر گرفتارم ، نمی تونم هی راه به راه بهش زنگ برنم که با کلی غر و غمیش ، یه کار کوچیک توی خونه انجام بده .
من که عجله ای برای اسباب کشی ندارم . بزار اینقده کلید دستش باشه ، تا خودش خسته بشه .