وقتی آدم را شاسکول فرض می کنند .
دیروز ، آخرای کلاس ، وقتی داشتم جمع بندی می کردم ، احساس کردم صدام داره ضعیف تر می شه ، به جز اون ، هر کلمه ای که می گفتم ، مثل تیغه ی تیز چاقو ، که توی گلوی آدم فرو بره ، حنجره ام رو به درد می آورد .
صرف نظر از تجربه ی لذت بخشش ، به تارهای صوتی حنجره ام خیلی آسیب رسونده بودم . وقتی رسیدم خونه ، از شدت خستگی حتی نمی تونستم بخوابم .
تنها کاری که کردم این بود که چند تا لیوان شیر داغ بخورم تا ، کارم به سرکشیدن نشاسته ی مذاب نرسه . آخه به مادر هانیه قول داده بودم که جمعه ( امروز ) حسابداری شرکتهای تضامنی رو به دخترش یاد بدم .
همونی که آقای الف ، مولف کتاب ، بهش میگفت «خانم دورو!» . یعنی دیروز وقتی بچه ها گفتن آقای الف ،بهش همچین لقبی داده ، از ته دل خندیدم و به انتخاب کلمات به جا و درستش احسنت گفتم . (درسته باهم یه درگیری جانانه داشتیم ، اما دلیل نمی شه دادن این لقب واقعا درخور از جانبش به این دختر ، رو ، درست مثل توانمندی های غیرقابل اغماضش در تدریس ، نادیده بگیرم ).
ساعت نزدیکای هفت بود ، که یادم افتاد ، هنوز به هانیه زنگ نزدم که با آموزشگاه هماهنگ کنه ، گوشی توی دستم بود که دیدم داره زنگ می خوره . خوب ، من هم هیچ شماره ای رو توی گوشی ذخیره نداشتم ، حتی نگاه به ۹۱۲ بودنش هم نکردم و فکرکردم شماره بچه هاست ، که دیدم صدای یه آقایی ، کاملا ادبی و رسمی از اون ور خط می گه : سلامٌ علیکم ...
من که انتظار شنیدن صدای دخترونه و ظریف بچه ها ، یا نهایتا ( باز هم ظریف ) همکارا یا مادر بچه ها رو داشتم ، یه لحظه ، مثل کسی که شاهد شنیدن پخخخخ از پشت دیوار باشه ، چسبیدم به دیوار . که صدا بی توجه به شوکه شدن من ، ادامه داد : ایمیل شما در اسپم های ایمیل من بوده ...
بعد من ، در حالی که چسبیده بودم به دیوار پشت سرم ، چشمام در اومد و چسبید به دیوار رو به رو . ( یک همچین اوضاع اسفناکی رو تصور کنین ) ، ظرف چهار ثانیه ، تمام جاهایی رو که می تونن ایمیل من با شماره همراهم رو با هم داشته باشن ، از فرهنگسرای ولا گرفته تا اداره و گزینش و حراست ( با اون صدای خفن ) مرور کردم ولی از اونجایی که آدم شنیداری ای هستم نه دیداری ( یعنی تصویر آدمها توی ذهنم نمی مونه اما صدا و اسمها رو محاله فراموش کنم ) در جا فهمیدم انسان ، آن سوی گوشی ، جناب آقای دکتر «ش» داور جشنواره ای بوده که صد و پنجاه سال پیش ( شما بخونین شش سال پیش ؛ درست سال ۸۶ ) من اونجا ، مقاله ای مسخره ( درحد در پیت ) رو ارائه داده بودم . یعنی اصلا تصورش رو نمی کردم الان ایشون پشت خط باشن . و جالب اینکه با زنگ زدن به من و گفتن اینکه ایمیل من ( ایمیلی که توش چکیده ی مقاله رو براشون ارسال کرده بودم ) توی اسپم هاشونه ، انتظارداشت خودمو معرفی کنم . که پیامدش با گفتن : « بعـــله ! خانم «س» عزیز ! حال شما چطوره؟!! » انتظار داشت من باور کنم که ایشون تا الان نمی دونسته داره با کی حرف می زنه .
یعنی من باید مرید فرزاد حسنی بشم وقتی با همون ریخت مسخره اش ، می گه : تعجب منو بگیرین .
آخه دکتر جان ! مگه من پیامک فرستاده بودم برات که حالا با همون شماره تماس گرفتی که بگی خودت رو معرفی کن ؟!! بهونه ی شما برای زنگ زدن به من ، که از بهونه ی من برای ملاقات رئیس گروههای مان به منظور تبریک گفتن به ایشان ، هم زاغارت تر است ، عزیز دل برادر .
من برات ایمیل فرستاده بودم ( اونم واقعا یکی دو قرن پیش ) و هر کی منو نشناسه ، خودم می شناسم جنس خودم رو که امکان نداره به بنی بشری اعتماد کنم ، یاهو و جی میل که دیگه جای خود دارن و من اونجا اصلا اطلاعات شخصی رو وارد نمی کنم که بگم شما با اون هوش فراوان و به روز بودن و عمق اطلاعات آی تی ات اومدی شماره موبایلم رو ازتوی ایمیلم در آوردی !!!
بعد مثلا ، الان واقعا ذوق زده شدی ، انتظار نداشتی این ور خط من باشم ؟ و شماره ی من توی گوشی شما ذخیره نبود دیگه ؟ عیدها هم واسه سند تو آل کردن تبریک عیدتون ، به صورت خودجوش ، یه پیامک از گوشی تون ارسال می شه ، به یک گوشی هم نوع دیگه ،درسته ؟!
حالا چی شده ؟ باز تلویزیون اعلام کرده اساتید باید برای حفظ رتبه ی علمی خودشون تالیفات تخصصی داشته باشن و شما فکر کردی که من می تونم نقش جمع آورنده ی اطلاعات رو در ازای اینکه مثلا داری روش تحقیق رو یادم می دی براتون بازی کنم ؟ نون بگیرم ؟ نفت بگیرم ؟ زمین رو هم طی بکشم ؟
یه چیزی هم بگم که نگفته یه وقت از دنیا نرم جناب دکتر ! شما که الان منو نمی شناختی و تیری در تاریکی ، زنگ زدی . ولی ماشاء الله حافظه ی شنیداری ات از من توپ تره ها . که حتی تک تک عناوین اون مقاله در پیته ی من یادتونه .
یه چیز دیگه . قبلا ها که فقط می گفتی «قربان شما » به نظرم بسیار زشت و زننده می اومد . حالا که پیشرفت کردی و می گی : « قربون تو برم من ! » کلا حال به هم زن می شی . ببخشید که اینو می گم . اما ما معلم جماعت ، کلا زیادی پاستوریزه ایم دیگه . حالمون بد می شه . حالمون هم که بد بشه ، یه صفر به طرف می دیم ، از لیست مون حذفش می کنیم .
یه همچین موجودات ظریف و شکننده ای هستیم ها . ( بی زحمت اون چماق آماده برای فرود آمدن رو توی دستمون نبین !)
و آخرش اینکه من اصلا نفهمیدم اینکه شما حاضری به من کمک کنی تا من ارشد قبول شم ، یعنی چی ؟ مثلا جای من کتاب می خونی ؟ یا وای می ایستی بالای سرم تا هر وقت حواسم از درس خوندن پرت شد با همون چماقه که توی دست مون بود ، بزنی توی ملاجم ، تمرکز فکری ام به هم نخوره ؟!!
بعد کلا : « تو استعدادت خوبه و حیفه ارشد نگیری » یه فحشه ؟ جدیدا هر کی به ما می رسه می گه ؟ قضیه چیه ؟
می دونم اعصاب ندارم . ولی . من روی ادبیات خیلی حساسم . و روی شأنیت داشتن حرفهای آدما با موقعیت هاشون .و همچنان اعصاب ندارم .
فقط اینکه وقتی گفتی ، سه روز در هفته کرجی و این دفعه که اومدی بهم زنگ می زنی که اگه بتونم ، بیام دانشگاه ( وگرنه خودتون تشریف میارید هنرستان ما ؟!!! یعنی چی اونوقت ؟!! )، رویای دانشگاه خوارزمی دوباره پابرهنه ، دوید توی خیالم . چقدر من اونجا رو دوست دارم .
آره بهارک پیانیست ! اونجایی رو که تو توش درس خوندی ، من خیلی دوست دارم .