نمی دونم چرا همکارام اینقدر استرس ارزشیابی شونو دارن . حتی خانم«ظ» که خودش قبلا مدیر همین جا بوده و کلی سابقه داره . واقعا هیچ اتفاق خاصی نمی افته . اونقدرکه بخوان یک ماه از سال ذهنشون رو درگیر کنن .  

من به سختی تونستم ، از پس تلفن هاشون ، امروز یه زمانی رو پیدا کنم که حداقل بتونم توی فاصله ای که شازده کوچولو خوابیده ، چند دقیقه ای رو به خودم اختصاص بدم و چیزی بنویسم . و البته پخش کردن فرم یک آموز ( گمونم همچین چیزی باشه ؛ چون ما تا به حال نداشتیم ) توسط مدیر جان ، بین همکارا مزید بر علت بود. که باز به نظرمن یه بازی مسخره ی بی اهمیته .

فقط به خاطرکم کردن استرس همکارا ، امروزقبل از اینکه برم مدرسه که اون فرم یک آموز رو ( که ظاهرا فقط برای مدرسه ی ما در نظر گرفته شده ) بگیرم ، با شازده کوچولو رفتم اداره تا از آقای «ح» توی گروههای آموزشی برای همکارا  برگه ی حضور در جلسه بگیرم . هر ده تاشون رو که مهرکرد ، ازش پرسیدم با فتوشاپ چه کار کرده ؟

آخه یکی از دغدغه های بزرگ زندگی اش فتوشاپه . از بس  پارسال بهم می گفت که فتوشاپ رو یادم بده که کتاب کلید آموزش فتوشاپ مبتدی ام رو دادم بهش . اما گفت که از کتاب نمی تونه چیزی یاد بگیره و حتی پسرش رو فرستاده کلاس تا با یاد گرفتنش ، به اون هم یاد بده . اما پسره خودش هم چیز زیادی یاد نگرفته ، آموزشش هم بمونه پیش کش .

شاید اگه خانم «ل» مدیر اجرایی گروههامون ، تابستونا اداره بود ، به خاطر دیدن اون هم که شده ، می رفتم و به «ح» فتوشاپ یاد می دادم . اما ، واقعا زور داره ، به خاطر  چیزی که وابسته به زمان نیست برم اداره . اونم حالا که اونجا واقعا سوت و کوره . با این همه بهش قول دادم که یه وقت که سرش خلوت تر باشه ، بیام و براش حداقل یه برنامه ی خوب فتوشاپ نصب کنم . ( البته حرف مفت زده بودم . چون همون موقع  اش هم داشت از بی کاری مگس می پروند )که اونم نه گذاشت و نه برداشت  و خیلی ذوق زده گفت : من همین الان هم سرم خلوته .

به زور تونستم جلوی خودم  رو بگیرم که نخندم و گفتم : خوب من الان که برنامه همرام نیست .

ولی کلا منظورم بعد از مهر بود . که خانم «ل» باشه و ما با هم یه دل سیر حرف بزنیم . ولی مثلا خواسته بودم براش کلاس بزارم و بگم به عنوان تنها بازمانده ی گروهها ، سرش شلوغه .

این هم از حرف زدن من .