برای من که یه معلمم و بنا به دلایلی ( از جمله کارورزی ) مجبورم شماره ام رو به بچه ها بدم ، چیز عجیبی نیست که هر روز یه عالمه پیامک عاشقانه از شماره های ایرانسلی بچه ها دریافت کنم . و چون قبلا بهشون گفته بودم که پیامک هایی رو که سوال یا مشکلی نداشته باشن ، جواب نمی دم ، به خصوص  توی شرایطی که شماره هاشونو ذخیره نمی کنم ، هیچ وقت درگیر سوء تفاهم ناشی از جواب دادن به پیامک ها نبودم .

تا اینکه یکی دو هفته پیش ، یه شماره ی ایرانسل زنگ زد و  من چون کنار گوشی ام بودم بهش جواب دادم ، یه پسری بود که بعد از اینکه به قول خودش فهمید اشتباه گرفته ، شروع کرد به فرستادن پیامک های عاشقانه .

گذاشتمش به حساب بچه بودنش و توهم اینکه اون ور خط یه دختر بچه است ( چون صدای زاغارتم اینو تداعی میکنه ) و جوابی ندادم تا بی خیال شه .

اما این قضیه با شماره ی دیگه و یه نفر  دیگه ، دوباره تکرار شد .که باز گذاشتم به حساب شیطنت همون پسر بچه و احتمالا دوستی که باهاش هم دسته . و برای من فقط خرجش ، حذف پیامک ها بود . چون قرار نبوده و نیست که من همه ی عالم رو اصلاح کنم .

چند وقت که درگیر کلاسا بودم و کارای خونه ، اصلاحواسم به این اتفاق نبود . تا اینکه دریافت حداقل ده تا پیامک با موضوعات عاشقانه ، منو به فکر برد که این کی می تونه باشه .

مطمئن بودم با یکی از شاگردام طرفم و اینکه اصلا جوابی به این همه محبت یه دختر بچه ندم ، رو دور از انصاف میدیدم . از طرفی می خواستم بعد از شناختنش بهش بفهمونم که بعضی از این پیامک ها محتواش در شان فرستادن برای معلمش نیست و باید حواسش باشه که اینو دو تا نامزد به هم می گن . نه دو تا آدم هم جنس . برای همین براش نوشتم که اگه ممکنه خودش رو معرفی کنه .

و وقتی دیدم پشت بندش ، گوشی ام با همون شماره زنگ خورد ، جواب دادم تا ببینم این بچه کیه ، که صدای یه پسر جوون ، که می گفت : در جواب سوالتون زنگ زدم ،

بهم فهمون که با همون مزاحم طرفم . گوشی رو قطع کردم و نه به تلفنهاش جواب دادم و نه پیامک ها . پیامک هایی که ازجوک های بی مزه ی کوچه خیابونی گرفته تا جملات چیپی که دختر پسرهای دبیرستانی برای هم می نویسن رو شامل می شد .

و کاملا خونسرد بودم که این بچه خبال کرده با یه دختر دبیرستانی طرفه . و این توهم به خاطر صداییه که صاحبش رو ندیده .

تا اینکه یکی دو هفته بعد ازاین ماجرا ، دیروز ، آقای نقاش بهم زنگ زد که دوستاش که کار کابینت می کنن و طبق اولتیماتوم ما ، باید تا آخر این هفته کار رو تحویل بدن ، وگرنه همه چی رو جمع کنن برن ، برای نصب سینک به مشکل برخوردن و اون سینک قبلی مشکل داره و از این حرفا ، بعد خواست که با آقای «ز» ، که کابینت کارشونه صحبت کنم . و گفت که الان اون خودش بهم زنگ می زنه .

من که منتظر تماس آقای «ز» یودم ، با اولین صدای زنگ که یه شماره ی نا آشنا بود ، به تلفن جواب دادم که یه وقت آقای «ز» پشت خط نمونه و باکمال تعجب دیدم ، آقای «ز» هست . یه نگاه به شماره انداختم و و اون ۲۰۰ آخر شماره که تابلو بود و با تعجب گفتم : این شماره ی شماست ؟

که گفت : نه شماره ی کامرانه ، یکی از بچه هامون . من گوشی ام شارژ نداشت با گوشی اون زنگ زدم .

یعنی چشمام سیاهی رفت وقتی اینو گفت . اون آدم عوضی ای که تمام این مدت مزاحم می شد ، از بچه های همین گروه طراحی دکور بوده . منو کامل می شناخته و من فکر می کردم این یه بچه دبیرستانیه که دچار سوء تفاهم شده .

خدای من ! می بینم این یکی دو باری که وسیله گرفتم و دم در تحویلشون دادم ، به طرز بسیار موزیانه ای چشماش می خندید و با ایما و اشاره به اون «ز» بی همه چیز نگاه می کرد !!!

الان «ز» برای چی به من گفت این گوشی کامرانه ؟ یعنی نمی دونسته که اون مزاحم من می شده ، یا خواسته با وقاحت اینو بگه که براش اصلامهم نیست که من بدونم این قضیه رو .

امروز که داداش کوچیکه بعد از مدتها اومد خونه مون ، با هم رفتیم که خونه رو نشونش بدم . داداش کوچیکه ، عزیزترین انسانیه که توی تمام عالم دارم ، وقتی با هم رفتیم خونه ،«ز» و همون پسره ی یک لاقبا ، هر دو اونجا بودن ، طوری سر تا پای آدم رو نگاه می کرد و نگاش  آنچنان خنده ی زننده ای داشت که وقتی یه بار اتفاقی نگاهم بهش افتاد ، فهمیدم با چه آدم عوضی ای طرفم .

داداش کوچیکه هم گمونم ، فهمید که اینا چه موجوداتی اند . چون وقتی با هم ازخونه اومدیم بیرن ، با یه احتیاط خاصی که باعث رنجشم نشه گفت : تو ، وقتی اینا توی ساختمونن که نمی ری اونجا می ری ؟

بهش اطمینان دادم که طرف حسابم اینا نیستن و من کلید رو از همون آقای «الف» تحویل می گیرم .

ولی بعد ازاومدن به خونه ، دلم می خواست برم یه جایی که کسی صدای منو نشنوه و یه دل سیر با صدای بلندگریه کنم . احساس می کنم جواب ندان به تلفنش و نادیده گرفتن پیامک هاش ، تنها در صورتی مناسب بود که اون منو نمی شناخت .

حالا که احتمالا خواسته با اینکار بهم بفهمونه که این کارا از طرف کی بوده ، دلم می خواد کاش می تونستم رفتارش رو تلافی کنم .

به «الف» نمی تونم چیزی بگم که مثلا برای چی شماره ی من دست تک تک اعضای گروهشونه . شاید اینا همه شون لنگه ی هم باشن . اگه هم نباشن ، همین جوریش این یارو دنبال یه سوژه است که خودشو حامی من جا بزنه ، وقتی می گه من چوب دو سر طلام ، یه طرف بچه ها که دوستای من اند و یک طرف شما که خواهر منی و برای من عزیزی !!! ( اینو در جواب اینکه گفتم چرا اینقدر طولش دادن گفت ) ، با این کار احمقانه ، رسما اجازه ی این کار رو بهش می دم . در حالی که ترجیح می دم ، اینو هم قاطی همون بقیه حساب کنم و زودتر از شرشون خلاص بشم .  تنها کاری که الان به ذهنم می رسه اینه که اصلا به روی خودم نیارم . بالاخره تا پنج شنبه باید خونه رو تحویل بدن دیگه . وگرنه یکی از جنس خودشون باهاشون طرف می شه . آقای پدر که ازهمین الان اعلام آمادگی کرده که بره دمار از روزگارشون در بیاره ...

ولی درد نگاه یه آدم عوضی هنوز داره تمام وجودم رو می سوزونه ... احساس می کنم بهم توهین بزرگی شده . دارم کم میارم ... واقعا دارم کم میارم ...