توی این همه گیر و دار و اعصاب درب و داغانم ، به من  زنگ زده و می گوید : فردا هماهنگ کن ساعت نه با هم برویم حوزه ی تصحیح .

همین خانم زیرآب زن را می گویم .

گفتم : من به بچه ها قول دادم فردا ساعت هشت حوزه ی نهایی باشم و تا ساعت ده که امتحانشان شروع می شود ، برایشان نمونه سوال حل کنم .

می گوید : بچه ها را ولش کن . چرا اینقدر لوسشان میکنی ؟

می گویم : لوسشان نمی کنم ، به خاطر آن همه دلی که به درسم دادند و یک تابستان به یاد ماندنی و شیرین از تدریس را برایم رقم زدند ، می خواهم تلافی کنم ...

آخرش می گوید : پس آدرس حوزه ی تصحیح را برایم پیدا کن و پیامک کن .

انگار با ۱۱۸ طرف است . من با این همه گرفتاری و بچه ی کوچک و این همه کار بروم نقشه را زیر و رو کنم آدرس برایش پیدا کنم ، یک ساعت بنشینم تایپ کنم که یک وقت خانم توی خیابانهای گرین گیلبرز سرگردان نشود !!! . بس که انسان دوست و رئوف است این آدم .

بمیرم هم برایش آدرس را نمی فرستم . اصلا شاید تا وقتی او برود حوزه ی تصحیح ، آن طرفها پیدایم نشود . اصلا شاید بروم بمیرم .