ساعت هشت ، توی حوزه ی امتحان نهایی بودم . من را  یاد  دوران دبیرستانم می انداخت . زمانی که حوزه ی امتحان نهایی ما همین دبیرستان بود . با مرجان و لیلا ، هر روز یک عالمه راه را پیاده می آمدیم که امتحانات نهایی را بدهیم . ولی هرگز ، اینجا برای من نوستالوژیک نبوده و نیست .  

بچه ها چند دقیقه ای زودتر از من آمده بودند . توی فاصله ای که امتحانشان شرع شود ( ساعت ده ) برایشان نمونه سوال حل کردم و اشکالاتشان را رفع کردم .

زینب دائم میگفت : خانم ! من قبول می شم اما اگه نمره ام زیر هجده شد ، از من دلخور نمی شین ؟

باید بگویم این حرفش قند توی دلم آب می کرد و من تنها به رویش لبخند می زدم . با اینکه دیدن بچه ها خوشحالم می کرد اما از اتفاق دیروز ، آنقدردلم گرفته بود که به سختی می توانستم فشار زیادی را که به مغزم می آمد تحمل کنم . و حل سوالات مشکل شرکتها ، مزید بر این فشار بود  .

معاون دبیرستان ، معاون سابق هنرستان ما بود ، کسی که توی دوران پاره وقتی ، به شدت دوستم داشت . هنوز حرفهای فریده توی ذهنم است که می گفت : خانم «س» تو رو خیلی دوست داره ها . آخه وقتی تو بهش سلام می کنی ، لپت رو می کشه بهت می گه سلام عزیزم . اما به  بقیه خیلی خشک و رسمی جواب می ده .

و من همان موقع از ته دل خندیده بودم به این همه دقت فریده .

راست می گفت . لیلی ، خیلی دوستم داشت . من هم دوستش داشتم . وقتی دخترش به دنیا آمده بود ، رفته بودم دیدنش . و دلش می خواست بعد از تولد شازده کوچولو بیاید دیدنم که نشد . توی دنیای علاقه های زنجیره وار ، همیشه آرزو داشت برای پسرش علی ، همسری پیدا کند که شبیه من باتشد و چه کسی بهتر از دختر من بود .  می گفت : «دخترت اگه شبیه تو باشه ،  امکان نداره عروس بدی بشه » و من همیشه خنده ام می گرفت از اینکه برای صد سال بعدش نقشه می کشید . وقتی هم که من را دید ، با همان محبت قلبی اش ، پرسید : نازنین بانو چه می کند ؟

خیلی تعجب کردم از اینکه فهمیدم علی سال چهارم ریاضی است . او هم انگار از بزرگ شدن نازنین بانو تعجب کرده بود . و کلی احسنت و آفرین گفت وقتی فهمید نازنین بانو کجا درس می خواند .

باید بگویم که امروز حالم آنقدر بد بود که دیدن لیلی هم آرامم نکرد . یعنی درست تا همین الان که کامنت طناز و سما را نخوانده بودم . دارم حس می کنم چقدر کار خوبی می کنم که حرفهایم را اینجا می زنم . این طوری حداقل ، کمی سبک تر می شوم .

بچه ها توی جلسه ی امتحان ، با دیدنم که روی سکو ، کنار منشی و ناظر ایستاده بودم ، انگار جرات پیدا کرده بودند . چیزی مثل وجود یک حامی و پشتیبان ، به آنها آرامش می داد . مطمئنا اگر لیلی ، من را نمی شناخت امکان نداشت اجازه دهند ، من وارد حوزه ی امتحانی شوم . و وقتی ناظر با دیدنم که گوشه ی سالن ، روی سکوی پهن و بزرگشان ایستاده بودم ، گفت : « دخترم ! چرا نمی ری سر جات بشینی ؟!!!» این لیلی بود که با  لبخند ، جلو آمد و من را معرفی کرد و گفت که از همکارا هستم و ناظر عذر خواهی کرد و دعوت کرد که کنارشان بنشینم .

و من تا وقتی که یک دور سوالها را ببینم و تنها مورد ابهام را برای بچه ها شرح دهم ، گوشی ام را سایلنت کردم تا صدای زنگ «خانم زیرآب زن »  اذیتم نکند.

بیشتر از ده بار زنگ زده بود که بچه ها را ول کن بیا مدرسه ، که با هم برویم حوزه ی تصحیح .

آنقدر حالم بد بود که نمی خواستم با دیدنش ، بدتر شوم . اصلا تقلاهایش برای ماندن توی همان خراب شده ای که هستیم ، حالم را به هم می زند . و می خواهد یک شریک پیدا کند برای دست و پا زدن . که هی می گوید : تو اولویت دومت را زده ای فلان جا. آن جا شاهد نیست . بزرگسالان است . بیا اصلاح کن و ...

حالا انگار ، من مشکل امتیاز های او را دارم . درست است که سابقه ام کم است اما به خاطر تقدیر نامه هایم ،  بعد از دو تا همکار باسایقه ام بالاترین امتیاز را توی گروه دارم . اگر قرار باشد من را بفرستند ،  بعدی های من که دوست جانهای مدیرند هم که باید بروند . بعد ، اصلا بفرستند جای دیگر . مگر چه می شود ؟ آن جا را هم تجربه می کنم . آنجا هم کلی دوست و آشنا پیدا می کنم . این همه اصرار برای ماندن و راکد ماندن برای چه ؟

توی راه برگشت ، آقای نقاش زنگ زد و خواست توضیح بدهد که چرا کابینت سازها ، فردا را هم مهلت گرفته اند برای اتمام کارشان .  خودشان که دیروزگفته بودند که در اندازه گیری یکی از درها اشتباه کرده اند . اما آقای «الف » داشت یک توضیح مجدد می داد . که وقتی به او گفتم ، دوستانش در ازای اینکه متری فلان قدر دارندگرانتر از تعاونی ما می گرند ، باید حداقل کار قشنگ و تمیزی ارائه دهند . درحالی که آقای «ز » گفته است در صورتی که بتواند ، درز بین کابینت و دکور را پر میکند ، با لحنی طرفدار مشتری گفت : بی خود کرده ، شهرام این حرف رو زده ؟ وقتی کار تموم بشه ، تا دقیقا همونی که شما می خواین بهتون تحویل نده ، من یه ریال هم بهش پول نمی دم .

 و وقتی گفتم که آنها گفته اند که تا دو هفته ی دیگر نمی توانند  برای دکور بالای کاغذ دیواری پوستری ، کاری بکنند ، با عصبانیت گفت : به جهنم که درست نمی کنن . مگه کابینت کار قحطه ؟ همین الان میرم یکی دیگه رو میارم که اون بالا رو درست کنه .

نمی دانم چرا وقتی این حرف را شنیدم ، یه چیز سنگین از روی قلبم برداشته شد .

تازه اون موقع بود که فهمیدم علت ناراحتی ام چه چیزی بوده . می گویم با خودم رو در بایستی دارم ، همین است .

از دیروز وقتی آقای «ز » کابینت کار ، گفت که اگر عجله ندارم ، تا و هفته دیگرمی تواند آن دکور را درست کند و پشت بندش یه لبخند معنی دار تحویل همان جوانک عوضی داد ، حس کردم واقعا نمی توانم تا دو هفته ی دیگر ، درگیر بودن با این موجودات عوضی را تحمل کنم . و مانده بودم واقعا برای آن کار کوچک چند دقیقه ای که تمام زیبایی پوستر و نورپردازی را تحت شعاع قرار داده ، من چطور می توانم کسی را بیاورم ، در حالی که هیچ کس حاضر نیست برای یک کار به آن کوچکی ، از یک روزکارش بزند . و ازاینکه این آدمهای عوضی ، با علم به این موضوع ، از قصد ، درست حیاتی ترین و کوچک ترین جزء کار را می خواهند دو هفته طول بدهند ، حس بد خفگی ، حس بد نداشتن هیچ راه چاره ای بهم دست داده بود . اما وقتی آقای «الف » این حرف را شنید و با عصبانیت گفت : شما اصلا خودت رو ناراحت نکن . کار رو من باید به شما تحویل بدم دیگه . همین فردا می رم یکی رو میارم درستش کنه .

انگار یک کم خیالم از بابت اینکه دیگر با آنها طرف نیستم ، راحت شد . البته میدانم آقای «الف » فقط حرف می زند و حالا تا بیاید درستش کند ، دو هفته ای وقت می برد . ولی حداقل خوشحالم که مجبورنیستم با « ز » و همکارش طرف باشم .

به نظرم توهم قوم و خویش بودن این آدم باز شرف دارد به رفتارهای دور از شرافت آن دو نفر که خیر سرشان تحصیلکرده ی معماری اند . حتی وقتی مثل بچه های کوچک می گوید : لازم باشه ، باهاشون درگیرمی شم . والله به خدا ...