تصحیح اوراق بچه ها جان خودمان ...
صبح زود ، در حالی که از شدت دل پیچه به خودم می پیچیدم ، از خواب بلند شدم . حالت تهوع ، مزید بر دل پیچه اوضاع خیلی وحشتناکی برام درست کرده بود . خودم می دونستم چه مرگه . نگران بودم . نگران بچه هایی که این همه وقت و سرمایه رو هزینه کرده بودند برای گرفتن یک نمره ی خوب از شرکتها . و نمی دونستم که از عهده ی امتحان دیروز برآمده اند یا نه .
مدرسه ای که حوزه ی تصحیح بود ، فاصله ی خیلی زیادی با خونه داشت ، با این همه آنقدر نگران بودم که زودتر از هر همکار دیگری که بخواد برگه ها رو تصحیح کنه ، رفتم اونجا .
آماده نبودن برگه ها و ۴۵ دقیقه معطل شدن من ، حال خیلی بدی برام رقم زده بود . نصف زمان انتظار سپری شده بود که خانم «ج» رو در حالی دیدم که داشت وارد مخزن آماده سازری برگه ها می شد .
خانم «ج» مدیر مدرسه ای بود که اولین سال تدریسم ، رو اونجا خدمت می کردم . یه مدرسه توی منطقه ای محروم ، حالا شده بود مدیر این دبیرستان نمونه دولتی . از دیدنش خوشحال شدم . گمونم اون هم خوشحال شد . توی اون دو سالی که معلم مدرسه اش بودم ، خیلی نسبت به من لطف داشت .
صداش رو از توی اتاق آماده سازی برگه ها می شنیدم که داشت خطاب به معاوناش که احتمالا در مورد من چیزی بهش گفته بودن ، می گفت : می شناسمش . دبیر ریاضی خودم بود ...
آنقدر زمان آماده سازی برگه ها طول کشید که تصمیم گرفتم یه سر برم اتاق تصحیح برگه ها ببینم کی اونجاست . دو تا همکار باسابقه ی نا آشنا اونجا یودن که جواب سلامم رو ، با نگاه متعجبشون ، به گرمی دادن .
وقتی برگشتم توی راهرو ، در حالی که نگام به کف راهروبود ، دیدم یکی ازهمکارا، رفت توی اتاق برگه ها و اسم شرکتها رو آورد . صدای معاونای دبیرستان از اونجا می اومد که می گفتن خانم «س» ؛ یعنی من ، هم اومده برای همین برگه ها .
اسم شرکتها ، گوشم رو تیز کرد . آقای «ش» ، همکارمون توی هنرستان پسرانه بود . از من سر به زیر تر ، از جلوی من رد شده بود و منو نشناخته بود . منم البته نگاش نکرده بودم ، اما وقتی اسم من رو از معاونا شنید ، اومد بیرون که احوالپرسی ای داشته باشه . منم به همین نیت بلند شدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم که اگه بخوان ، من برگه ها رو تصحیح کنم و ایشون تجدید نظر کنه . یا بالعکس . که گفت تعداد برگه ها زیاده و صد تا برگه است . فکرش رو بکنین صد نفر فقط توی یه ناحیه افتاده بودن .
بهش گفتم که با توجه به مشکلی که آموزشگاه «ا» برای بچه های ما ایجاد کرده ، الان در شرایطی بچه ها این درس رو افتادن که احتمالا کنکور قبول می شن . و اگه امکان داره با دست باز تصحیح کنه .
که آقای «ش» حرفم رو تایید کرد و اطمینان داد که همین کار رو می کنه . و در ادامه گفت که : از بس این آموزشگاه برای ما مشکل ایجاد کرده که من خودم به بچه ها اصلا اجازه ی اسم نویسی در این آموزشگاه رو نمی دم . بهشون هم گفتم که اگه بفهمم کسی توی این آموزشگاه اسم نوشته ، من خودم میاندازمش .
این حرفش به نظرم بهترین راهکار بود . خیلی خوشم اومد از حرفی که زد . گذاشتم تا توی سال تحصیلی ، به موقع ازش استفاده کنم .
آقای «ش» گفت که قرار بوده اقای «ح» هم بیاد برای تصحیح که بهش زنگ می زنه و می گه که نیاد .
من تا به حال اقای «ح» رو ندیده بودم . و خوشحال شدم که جای اون آقای «ش» اومده برای تصحیح . آخه «ح» ، به نظر یه همکار با سابقه ی متکی به نفس می اومد . از اونایی که تا توی گروهها ، همون سالی که سرگروه بودم ، یه برنامه ای می زاشتیم ، همه می گفتن باید قبلش با اقای «ح» هماهنگ کنن . و تقریبا بدون اینکه چیزی رو بهش اطلاع بدن ، کاری نمی کردن . و با توجه به اینکه من اولین سال تدریس شرکتهام بود و این درس یه ابرغول توی رشته ی ما بود ، و اسم این همکار رو از اول به عنوان مدرس همین درس می شنیدم ، تقریبا مطمئن بودم که با یه همکار در حد «ا» مولف کتاب شرکتها طرفم .
البته بدم هم نمی اومد از دور یه جوری ببینمش که بدونم این ابرغول هنرستان ... ( هنرستان پسرانه ی ناحیه مون ) کیه .
قبل از اینکه برگه ها آماده شه ، باز رفتم توی اتاق تصحیح . و یه خسته نباشیی با چاشنی لبخند همیشگی ام تحویل همکارا دادم که یکی شون که با سابقه بود بهم گفت : تو دانش آموز من نبودی ؟
خوب مطمئنا نبودم . بهش گفتم که اون هر چقدر هم تجربه داشته باشه ، محاله معلم من بوده باشه . ولی اصرار داشت که بگم از کدوم مدرسه ام . منم اسم هنرستانم رو گفتم و بهش گفتم برای تصحیح شرکتها اومدم . که یهو هر دو تاشون گفتن : مگه همکاریم ؟
با تعجب گفتم : خوب همکاریم دیگه .
که دنبال هم هی جملات را کامل کردن که : ما فکر کردیم دانش آموزی ... و اون یکی گفت: آخه قیافت کم سن به نظر میاد . بعد این یکی گفت : شاید واسه اینکه خیلی شاد و با انرژی هستی . یه جورایی انرژی مثبت داری ...
من که از شنیدن حرفاشون کلی سر ذوق اومده بودم ، با خنده نگاشون کردم که یکی شون ، خطاب به اون یکی گفت : می دونی چهره اش یه جوریه ...
که اون یکی کامل کرد و گفت : معصومه . یه معصومیت خاصی داره ...
و خودش ادامه داد : آره یه چهره ی بی گناهی داره ...
به عمرم همچین تعبیری از خودم نشنیده بودم . مونده بودم که چه جوری به محبتشون جواب بدم که معاونا صدام زدن برای گرفتن برگه ها ...
رفتم برگه ها رو گرفتم و امدم توی اتاقشون که تصحیح کنم ، یهو دیدم گوشی ام زنگ می خوره . همون مزاحمه بود . گفتم قبل از اینکه قطع کنم ، یه اتمام حجتی باهاش بکنم . اما جلو همکارا نمی شد ، رفتم بیرون که مثلا برم توی اتاق یغلی که خالیه جواب بدم ، البته بیشتر برای اینکه این گوشی زاغارته ، اسپیکرش خرابه باید روی بلندگو صدار رو شنید که یهو ، چشمتون روزگار بد نبینه ، همکار زیرآب زن جانمان رو توی اتاق در حال تصحیح دیدم ...
گوشی که جای خود داره ، توی اون شرایط خودم رو هم حتما خفه می کردم که با یه نیش تا بناگوش باز شده ، اومد کلی روبوسی و چاق سلامتی که : از کجا می دونستی من اینجام ؟
خوب . بهم الهام شده بود دیگه . و این الهام همانا و اساب کشی اجباری از کنار همکارایی که آخر روحیه دادن به آدم بودن ، به کنار این همکار جان همان .
درسته پشت دستم رو داغ کردم و یه تعهد کتبی اینجا دادم اما نمی شه که با طرف قهر باشم . سلام علیک سر جاش اما اعتماد دیگه تعطیل .