خوب ، ما معمولا ، برگه ها رو سوال به سوال تصحیح می کنیم . این طوری هم دقت میره بالا هم سرعت . اما اونقدر نگران بچه ها بودم که اول گشتم و از توی برگه ها ، برگه های اونا رو با شناختی که از دست خط هاشون داشتم ، پیدا کردم .

تا آخرین برگه از برگه هاشون رو تصحیح کنم ، نصف عمرم نیست و نابود شد. فقط تا آخرین سوال رو تصحیح می کردم و و جرات شمارش نداشتم .  ده تا برگه ی اینا رو که تصحیح کردم ، اومدم سراغ شمارش . باورم نمی شد ، کمترینش ۱۶ بود و بالاترینش نوزده و نیم .

یعنی از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم . اسم که نداشتن برگه های بدون سربرگ . ولی مطمئن بودم خودشونن . البته تا یکی دو هفته ی دیگه که نتایج بیاد دیگه مطمئن می شم .  برگه های اینا که تموم شد ، برگه ها ی بقیه رو تصحیح کردم . همه رو برگه به برگه ، چون تصحیح ده تا برگه ی کامل ، باعث شده بود سوالها رو حفظ کنم . هنوز نصف برگه ها رو تصحیح نکرده بودم که آقای «ش» از جلوی در صدام کرد . رفتم دم در و گفت که برگه هاش تموم شده و برای تجدید نظر نمی تونه بمونه . اگه مشکلی نیست ، برگه های من رو آقای «ح» تجدید نظر می کنه .

حس ناامنی یهو بهم دست داد . البته من برگه ها رو دقیق تصحیح می کنم . اما یاد آقای «ک» توی تصحیح اوراق خرداد افتادم که چون سی سال سابقه داشت ، با من مثل یه بچه ی پررویی برخورد می کرد که پاش رو از حریم خودش فراتر گذاشته و داره هم تراز با یه همکار با سابقه ، ارز اندام می کنه . هر چند که آخرش هم کلی گفت که : «من برای همکارای جوون ، جدا از کم سابقه بودنشون ، ارزش زیادی قائلم . چون شما ها ، به اینترنت تسلط دارین و به روزین . » ولی اون خستگی نداشتن حوصله ی ورود جوون تر ها به حریم بزرگترها رو می شد از نگاش خوند . هر چند اون هم از ته دل خندید ، وقتی در شگفتی از گرفتن جواب سئوالم برای شنیدن سابقه ی کارش گفتم : خیلی جوونتر از این حرفها به نظر می رسین . ( همون عادتی که نمی تونم سکوت کنم و حرفی نزنم ، به خصوص اگه بدونم  یه حرف می تونه طرف مقابل رو خوشحال می کنه )

حالا نگران بودم آقای «ح» ،  آدمی باشه  سخت تر از اون همکار باسابقه مون . احتمالا خسته تر ، عصبی تر ، بد اخلاق تر . که راه به راه برگه ها رو بگیره دستش و از صدم صدم نمره هام ایراد بگیره  . به هر حال قسمت ما بود دیگه . هی برخورد داشتن با همچین همکارایی .

سی تا از برگه ها رو تصحیح کده بودم که معاون اونجا صدام کرد که : اگه برگه هات تصحیح شده ، بده آقای «ح» تجدید نظر کنه .

گفتم بیست تا مونده . که طفلکی گفت : خوب اونایی رو که تصحیح کردی بدی تجدید نظرکنه .

خوب من هنوز همه رو شمارش نکرده بودم . گفتم بیام بیرون به آقای «ح» توضیح بدم که اگه می خواد نمره هاشو بزاره تا من بعدا خودم نمره ی تصحیح اول رو وارد کنم . که دیدم جلوی در اتاق تصحیح آقایون همکار ، یه پسرکوچولو وایساده که داره بیسکوییتش رو می خوره . به همین نازی .

یه بچه ی بیست و شش ، هفت ساله . نه بیشتر .

با حالتی که به زور می تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ، از اون فکری که در مورد آقای «ح» توی ذهنم بود ، گفتم : شما آقای «ح» هستین ؟

در حالی که هل شده بود و لابد اون هم فکر نمی کرد اون خانم«س» که حتما آقای «ش» که هنوز منو به عنوان سرگروه می شناخت ، معرفی اش کرده بود ، من باشم ، در حالیکه بیسکوییتش گیر کرده بود توی گلوش و به سرفه افتاده بود ، گفت : بله . خودمم .

خیلی خونسرد بدون اینکه به روش بیارم که چقدر از شنیدن ناگهانی اسم خودش  هل شده ، توضیح دادم که برگه ها در چه وضعی اند و برگه های تصحیح شده رو دادم بهش که بره تجدید نظر کنه .

البته معلومه اوضاع حوزه ی تصحیح چه خر تو خری بوده که ما به درخواست معاون مدرسه ، حق انجام همچین کاری رو داشتیم .

برگه ها که همه شون تمام شد ، قبل از اینکه همه رو به این جوجه کوچولوی همکار تحویل بدم ، بهش گفتم : شما چند سال سابقه داری.

البته جمله ی «آخی ... نااااازی ! »  از سر تا پای سوالم می بارید .

که کوچولو هم که اینو انگار از سئوالم خونده بود با جدیتی که پشتنش یه دنیا دنبال ابهت گشتن و دلیل برای بزرگ بودن پیدا کردن بود ، گفت : پنج سال .

پنج رو  ، با  همچین افتخاری گفت انگار پنج سال داوطلبانه توی جبهه های حق علیه باطل بوده و دو سه بار هم به مقام رفیع شهادت رسیده .  

و البته دلخوری از نگاش موج می زد وقتی لبخند و سکوت منو دید که پشت بندش فوری گفت : از همون سال اول هم توی تصحیح اوراق بودم ...

طفلی .. نمی دونست تصحیح اوراق برای ما همچین کار شاقی نیست . و البته اونو به عنوان یه اعتبار چسبونده بود به سابقه اش . که دیدم داره زیادی اذیت می شه ، یه پس گردنی به خودم زدم که : چرا داری مثل کوآلاهای گنده ی گروه مون  ، خباثت به خرج می دی ؟ اون طفلی که نمی دونه تو برای چی این سوال رو پرسیدی ، فکر کرده داری اعتبارش رو زیر سوال می بری .

که سریع به راه راست هدایت شدم و گفتم : بابت این پرسیدم چون فکر می کرد م آقای «ح» سابقه ی بیشتری داشته باشه .

و بهش نگفتم که این به خاطر اشتباه برداشت من بوده و گفتم به این خاطر بوده که همیشه ازش با اقتدار ، توی گروهها اسم برده شده .

البته دروغ هم نگفتم . که کلی خوشحال شد .

وقتی اومدم خونه ، یه نگاه به مشخصات همکارا توی فایل ذخیره ی سیستمم انداختم . آره . آقای «ح»  توی اون فایل سابقه اش چهار سال بود . ولی من بیشتر از اینکه به مدارک توجه کنم ، ذهنیت هام رو باور داشتم .

ولی خیلی خوشم ائومد از رفتار آقای «ش»  همکار با تجربه مون که با وجود اون همه سابقه ای که داشت ، همچین از آقای «ح» حرف می زد که انگار مغز متفکر و نبض تصمیم گیرنده ی گروهشونه .

شاید هم همین طور باشه . این جوجه کوچولو ، با وجود سن کمش ، حرف زیادی برای گفتن داشته باشه . ولی هر چی هم که باشه ، برخورد احترام آمیز افراد باسابقه توی گروهشون و این طور پرو بال دادن به یه نیرویجوون ، واقعا ارزشمنده .

خوب که فکر می کنم می بینم ، همکارای باسابقه ی گروه ما هم ، همین کار رو با ما - یا حداقل من - می کن . برای همینه که هر وقت اسمشون هم که میاد ، قند توی دلم آب می شه .

جوجه کوچولو موقع تحویل گرفتن برگه هام ، انگار توهم بزرگ بودن زده بود به سرش ، یه درسی هم بهم داد و رفت .گفت که : شما می دونین چرا برگه هاتون طول می کشه؟ واسه اینه که شما برگه به برگه تصحیح می کنین . ولی ما سوال به سوال . الان همین آقای «ش» برگه ها رو سوال به سوال تصحیح می کنه . برای همینه که ما زود صحیح میکنیم ، مال شما طول می کشه .

با یه لبخند گذاشتم حرفش تموم بشه . همکار کوچولوی من ، منو کم سابقه تر ازخودش فرض کرده بود و فکر می کرد من اینو نمی دونم . اون نمی دونست چرا من برگه به برگه صحیح کردم . دلیلی هم نداشت براش توضیح بدم . فقط ازش تشکر کردم و بهش گفتم که چقدر از دیدن همکارم که توی درس شرکتها ، استاده خوشحال شدم .

ولی واقعا دیدن یه همکار کم سابقه تر از خودم ، برام از دیدن یه دهه پنجاهی هم جذاب تر بود (-: