گمونم حق من نبود ...
صبح زنگ زدم به آقای «ش» که به همکار جوانش بگوید برود برگه هایی را که او تصحیح کرده ، تجدید نظر کند . کلی بدبختی کشیدم که قانعش کنم ، دلیلش این نیست که من نمی توانم بروم . دلیلش این است که ایشان حتما باید بروند . اگر نمی تواند برود و مشکلی دارد من می روم .
و کلی بدبختی کشید تا اینکه نتوانست قانعم کند که برودم ، وقتی می گفت : به نظرم خودتون برید بهتره . تجدید نظر حق شماست . شما یه دسته تصحیح کردین . یه دسته هم باید تجدید نظر کنید .
و فکر می کرد که دار قانعم می کند وقتی می گفت : تجدید نظر راحت تر از تصحیحه .
چرا فکر می کرد من نمی توانم به همان دلیلی بخواهم آقای «ح» برگه ها را تجدید نظر کند که او برگه های من را( که به قول خوش حق خودش بود تجدید نظر کند ) داده بود او تجدید نظر کند ؟
همکار جان ، درست است نمی توانم اندازه ی تو خوب باشم ، اما قدر خودم که می توانم . من اگر می دانستم «ح» یک همکار جوان کم سابقه است ، و اگر می دانستم این همه راه را آمده برای تصحیح ، امکان نداشت دست به برگه ها بزنم . ما همیشه قرارمان توی گروه ، بعد از ور افتادن نسل کوالاهای پر ادعا ، احترام گذاشتن به جوان تر ها بود .
چرا فکر کردی که باید از من تشکر کنی ، وقتی دیدی ، بعد از آن همه اصزرارت ، نظر من تغییر نکرده . و با تاکید گفتی : آقای «ح» اصلا ناراحت نشده بود ... پس احتمالا باید ناراحت می شد ، مگر نه ؟ و من کار درستی کرده ام .
امیدوارم موقعی که به او گفتی ، برود برای تجدید نظر ، بهش فهمانده باشی که چون وقتش را ندارم یا راه دور است یا سختم است ، نخواستم که ایشان بروند . ایشان باید بروند برای تجدید نطر ، چون اگر از اول هم می دانستم همکاران هنرستان پسرانه ی مان ، قرار است بیایند برای تصحیح ، محال بود به اصرار مدیر جان ، پایم را بگذارم حوزه ی تصحیح .