زنگ زده به من و بعد از کلی تشکر که مجال دفاع ، را هم از من گرفته بود  ، می گوید : فردا رو دیگه مزاحم شما نمی شم . خودم می رم مدرسه . زنگ زدم که بگم یه وقت صبح زود مجبور نشی بچه رو بزاری جایی و بری مدرسه ، جای من مراقبت . بابت همان سیزدهم هم که جای من رفتی یک دنیا ممنون . انشاء الله جبران می کنم . اصلا هر وقت کاری داشتی ، بگو حتما جای تو می روم ...

و فرصت نمی دهد که بگویم ، من اصلا یادم نبوده که باید فردا جای تو بروم مدرسه . و اصلا زحمتی نیست . من خودم فردا مدرسه کار دارم و باید بروم . اصلا اصلا اصلا سیزدهم هم جای تو مراقبت نرفته ام .

و باز نمی گذارد که بگویم : همکار جان مهربان مشهدی من ! شما خیلی مانده با لیانشانپوی ما اخت شوی . همین هنرستان جان را می گویم .

ما از وقتی خدا توی این هنرستان ، آفریدمان ، به خاطر نداریم تابستانها ، برای مراقبت رفته باشیم مدرسه . امتحان شهریور هم مگر با چند تا کله گچی انگشت شمار ، مراقبت می خواهد ؟ فقط باید کلید را به موقع ( شما بخوان قبل از امتحانات )داده باشی تا مراقبین هر وقت دیدن بچه ها مثل یک عدد چهار پای "زیبا صدا " مانده اند توی گل ، کلید را بدهند که از رویش بنویسند . تازه !!!!اگر ما افتاده ای داشته باشیم که تغییر رشته نباشد . چون از این لطفها برای تغییر رشته ای ها ، کسی نمی کند . ( دودش می رود توی چشم خوشان وقتی سال بعد معلمهای پایه سومی را دیوانه کنند )

بعد ،  از وقتی شما نازنینِ مهربانِ وظیفه شناس ، طرفهای ما پیدایت شده ،ما عذاب وجدان گرفته ایم وقتی دیدیم شما برای هر یک ثانیه تاخیرت هم زنگ می زنی به معاون جانها خبر می دهی ، برنامه ی مراقبت شهریور (!!!!) از آنها می گیری و بابت دیر کرد یک روزه تحویل سوالهایت ، ختم قران نظر می کنی که بخشیده شوی . تازه ، رفتارهای ناشایست مدیر جان ، در حق خودت را حق مسلم او تصور می کنی و او را همچنان "خانم" صدا می کنی که "خانمی" از خودت است .

با این همه ، آنقدر ختم خبائث نشده ام که وقتی یک روز قبل از سیزدهم به من زنگ زدی که جایت بروم مراقبت ، حرفت برایم بی ارزش شود . خواستم بروم ، ولی قبلش زنگ زدم به معاون جان که : فلانی عزیز! دوست جان نازنینمان خواستند ما جایشان بیاییم مراقبت ، بیاییم ؟

( می دانی دیگر ! خوب بودن را از تو یاد گرفته ام که اول اجازه بگیرم . وگرنه خودت که خوب می دانی ، اصلا چشمداشتی برای شنیدن جواب نه ، نداشتم . و خدا را شکر که بلاگفا دروغ سنج ندارد )

که ایشان فرمودند : نه دلبندم . تشریف نیاور . یک وقت ممکن است گرد راه بنشیند به پای مبارکت ، خسته شوی .

ما هم نرفتیم . حالا ، تو دوست جان نازنین ، زنگ می زنی و از زاغارت بودن گوشی من که نه می گذارد صدا برود و نه می گذارد بیاید ، سو استفاده می کنی و یک نفس تشکر می کنی و ما را می گذاری تا توی عذاب وجدان ، بسوزیم و نیست و نابود شویم که چه ؟ من که نتوانستم پای تلفن به شما بگویم که اصلا جایت نرفته ام . و خودت که می دانی خوشم نمی آید این طوری زیر بار خجالت کار نکرده ؛ له شوم . فردا انشاء الله حضوری برایت توضیح می دهم و یک جلسه فشرده  ی خباثت ، تحت عنوان دوره ی «طرز زندگی در لیانشانپو» را برایت می گذارم .

ولی ... خدا وکیلی ... مراقبت ؟!!! ... آن هم تابستان ؟!... کوتاه بیا دوست جان ...