یک روز معمولی
مثل بچه های خوب ، وقتی از سر جلسه ی امحان آمد بیرون ، مستقیما برخورد کرد با یک عدد لبخند من و یک نگاه سر تا پا تحسین که داشت قد و بالایش را برانداز می کرد .
با همان معصومیتش آمد جلو که جواب سلامم زرا بدهد و چقدر سرخ و سفید شد وقتی فهمید ما اصلا توی این مدرسه ، چیزی به نام مراقبت شهریورنداریم . و البته ، حرف من را هم قبول داشت که به هرحال ، سالهای اول باید سخت گیری ها را تحمل کرد و نظم و انضباطی حتی بیشتر از حدمعمول داشت ، تا آدم را بشناسند . وقتی دستشان بیاید که با یک همکار زیز کار در رو و کم توان طرف نیستند ، حتما با آدم راه می آیند .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 12:36 توسط « nairika »
|