آشنا
دلم خیلی گرفته بود . اونقدر که حتی حوصله نداشتم به شماره ای که همکارم ؛ "روشنا" برام پیامک کرده بود زنگ بزنم . یه پیامک برام فرستاده بود با این مضمون : « سلام . عزیزی با شما کار داره . نپرسید کیه که نمی گم . یه زنگ بزنید خیلی خوشحال خواهید شد . لطفا سلام منو هم برسونید : ۰۵۱۱۲۰۰۳۳۳۴ »
داشتم می رفتم خونه ی رویایی که روشنا بهم زنگ زد ، ازش خواستم اجازه بده برسم خونه و خودم بهش زنگ بزنم . آخه باز قضیه ی اسپیکره بود و گوشی ام که هنوز از تعمیر گاه نگرفتم .
بهش که زنگ زده ، با عصبانیت گفت : هیچ معلومه تو کجایی ؟ به خونه ات زنگ می زنم جواب نمی دی . به موبایلت زنگ می زنم ، ور نمی داری . پیامک ها رو هم که اصلا انگار نه انگار ؟!! نگران شده بودم .
راستش این روزا ، این تنها جمله ای بود که انتظار شنیدنش رو از هیچ کس نداشتم . "نگران "
با اینکه فکر نمی کردم هیچی بتونه ، اون کوه سنگین ناراحتی رو که روی دلمه سبک کنه ، احساس کردم یه نسیم خنکی داره از روی دروازه های قلبم عبور می کنه .
روشنا . دوستش داشتم . ولی فکر نمی کردم ، حالا که اینقدر دلم گرفته ، اسمش و صداش و حرفاش ، بتونه حالم رو یه کم بهتر کنه . بهش قضیه ی گوشیمو گفتم و اینکه رفته بودیم مسافرت و من گوشی ام رو با خودم نبرده بودم .
نمی دونم چقدر با هم گفتیم و خندیدیم و از هر دری حرف زدیم . حتی تمام اون چیزایی رو که از نقشه ی مدیر جان برای «ش» حدس می زدم ، همه و همه رو براش گفتم . روشنا از حدس هایی که با دلیل و مدرک داشتم ، یه کم دلش پر از آشوب شد . از اینکه آدما چطور برای اینکه از هم انتقام بگیرن ، یا به اهدافشون برسن ، دست به هر کاری می زنن . و البته به حدس های من اطمینان داشت . چون همیشه درست از آب در می اومد . و حرفامون از سیستم مزخرف نخودی مون که تموم شد ، پرسید : به شماره ای که دادم زنگ زدی ؟
گفتم : نه هنوز . تازه دیدم .
بعد ازش پرسیدم که کیه ؟ خوب جوابش معلوم بود . نیلوفر بود دیگه . تنها کسی که هر دو مون می شناسیم و هی راه به راه حال منو از روشنا می پرسه و اینقدر ابراز لطف می کنه که حد نداره . لابد مستقر شده ملایر و شماره شو داده به روشنا که بده به من . چرا به خودم نداده ؟ لابد روشنا بهش زنگ زده .
بهش گفتم : نیلوفره ؟
گفت : نمی تونم بگم کیه . تو زنگ بزن . منتظرته .
گفتم : سر کاریه ؟
هر چند می دونستم امکان نداره روشنا با احساس کسی حتی به شوخی بازی کنه . و مثل منه و عادت زشت سر کار گذاشتن کسی رو نداره . که خندید و گفت : نه . مطمئن باش سر کاری نیست . خیلی خوشحالت می کنه .
گفتم : هیچی منو قدر شنیدن صدای مسخره ی تو خوشحال نمی کنه .ولی اگه سرکاری باشه ، هیچی منو اندازه ی کندن کله ی تو خوشحال نخواهد کرد .
خندید . از ته دل خندید ؛ بیشتر به خاطر اینکه بهش گفتم که چقدر از شنیدن صداش خوشحال می شم . و گفت : مطمئن باش ، صداش رو که بشنوی ، میای منو ماچم می کنی .
و باز از ته دل خندید .
گوشی رو که قطع کردم ، زنگ زدم ... صدای تلفن گویا بود . چرا من به صفرهای توی شماره تلفن دقت نکرده بودم ؟ارتباط مستقیم با روضه ی منوره ی امام رضا ... و من خشکم زد ...
تمام امروز داشتم با خودم تکرار می کردم که چرا توی این روزایی که تولد امام مهربونیهاست ، من باید اینقدر دلم گرفته باشه . چرا من باید تمام شادی هام ، داشتن اونقدر کار و کار و کار باشه ، تا به هیچی فکر نکنم ... داشتم توی دلم صداش می کردم و شکایت می کردم .... صدای جمعیت زائرایی که توی روضه ی منوره بودن ، توی گوشم می پیچید . و این حرف آروم از توی ذهنم رد می شد که : زیارت امام رضا ، غم رو از دل آدم می بره . اصلا خاصیت زیارت امام الرئوف اینه که دل آدم رو شاد می کنه ... تکیه دادم به دیوار و نشستم .
دونه های اشک روی گونه هام می چکید و دلم آروم آروم سبک و سیک و سبک تر شد . شازده کوچولو ، با ترس از اتاق اومد بیرون و خودشو انداخت توی دامنم . با دستای نرم و کوچیکش ، اشکام رو پاک کرد . هیچی نمی گفت. خندیدم به روش . و برای روشنا نوشتم : روشنا ی ناز من ... هدیه ی قشنگی بود . بهش خیلی احتیاج داشتم ... و به تو ...
و با همون مهربونی بی حدش برام نوشت : انشاءالله امام رئوف به لطف پروردگار حاجات دلت رو خیلی زود برآورده کنه ...
و حالا که اینو می نویسم ، همین آرزو رو از ته قلبم ، برای تو می کنم . روشنا .