غیر منتظره ترین کابوس این بود که  عروس بزرگ خانواده ، زنگ بزند و بگوید : فلانی ! عروسی خواهرم به جای آبان ، افتاده وسط های مهر  . گفتم تا یک وقت شوکه نشوی .

و بعد با هم بنشینیم ، یک ساعتی حرف بزنیم درمورد اینکه چه کار کنیم ، حالا ؟!! آخر به خیال اینکه عروسی اش ماه بعد است ، کل دار و ندار این ماه را پیش خور کرده بودیم . ( شما بخوانید ، به نقاش جان سپرده بودیم هر کار دلش می خواهد بکند )

بعد از یک ساعت هم دردی کردن ، یادمان  آمد اصلا عروسی خواهرش را که می شود دختر خاله ی ما ، تبریک نگفته ایم . بعد برای اینکه سر و ته قضیه را هم بیاوریم ، رفتار زشتشان را یادآور شده و به عرض رساندیم  : ای بابا ! همین قدر به آن بچه ، وقتی زنگ زد خبر عروسی اش را داد ، غُر زدی ؟!! اصلا بهش تبریک گفتی ؟!!( که مثلا ما گفته بودیم ) و کلی به این همه اصل نگری و عدم توجه مان به جزئیات خندیدیم . ( اصولا این خندیدن به مشکلات آخرش گمانم ما را روده بر کند )

*

آقای نقاش امروز زنگ زده بود که کلید خانه ی رویایی را یه جوری برسانم دستش . شب یکشنبه هم زنگ زده بود که  بگوید کلید خانه ی رویایی را می خواهد . وقتی پرسیدم که بالاخره از مسافرت برگشته ؟ با تعجب گفت : مسافرت ؟!!

بعد یادش افتاد که به من گفته بود ده روزی می رود مسافرت .  ( ما هم گفتیم احتمالا یادش رفته که از مسافرت برگشته ) بعدگفت که فردا می آید سر خیابانمان کلید را ازمن بگیرد . قبلا یه چند باری حالیش کرده بودم که اگر کلید را می خواهد بیاید سر ساختمان ، من "سرخیابان ایشان را ببین" ، نیستم . اما دیدم توجیحش بی فایده است . از طرفی خودم فکر کردم ، زنگ زده ، همین طوری چیزی گفته باشد . نهایتا می ماند آنجا تا زیر پایش علف سبز شود دیگر.  و  وقتی از همان چهار روز پیش تا کنون ، سراغ کلید را نگرفت فهمیدم اشتباه نکرده ام . وگرنه الان می بایست  ، سر خیابان مان ، پارکی ، فضای سبزی ، گلراهی ، چیزی  می شد برای خودش .

امروزهم که زنگ زد ، گفت که کلید را بدهم به همسایه بقلی تا از آنها بگیرد( و البته یادش نبود که چند روز پیش هم زنگ زده بود و کلید را خواسته بود )  . و وقتی فهمید آنها مسافرت هستند ، گفت : کلید را بدهید به سوپر مارکت کنار الکتریکی ، سر خیابان . و تاکید کرد : بگویید یه آقای جوون  ( و پشت بندش خندید ) حدودا سی و پنج ساله می آید کلید را از شما می گیرد . و این گونه بود که فهمیدم ، آقای نقاش هم یک دهه پنجاهی است . ( فکرش را بکن !!!! ما دهه پنجاهی ها چه شاهکارهایی هستیم ؛ همه نوعمان یافت می شود  )

و امروز غروب زنگ زده می گوید ، سنگ ها را که تمام کرده ، به کابینت کارها هم اولتیماتوم داده تا دوشنبه ریزه کاری های جا مانده را انجام دهند ، با یک لوله کش هم هماهنگ کرده که بیاید ، شیر آشپزخانه  و آبگرمکن را وصل کند و ماشین ظرفشویی را هم توی کابینتش ، نصب نماید . ( این خیلی خوب است که ایشان خودشان نیازسنج سرخود هستند ،  می دانند خانه به چه چیزهایی احتیاج داردو لزومی ندارد ما برای فهرست کردن نیازمندی هایمان ، کالری بسوزانیم .؛ آیکونِ " ای خداااااااااا! " را واقعا بلاگفا کم دارد )

و حالا ، من مانده ام  و این فکر که : با احتساب این خرجهای اضافی  ، یک عدد تاپ هم بتوانم بخرم ، برای عروسی دختر خاله جان ، هنر کرده ام  ، کم کردن روی فک و فامیل ( یک کم خبیثانه بخوانید این را ) بماند پیشکش .یعنی  End رو داشتنم وقتی می خواهم با فک و فامیل میلیارد این دختر خاله جان رقابت کنم . در حالی که می دانم کلا منتظرند ببینند ما ( من و نازنین بانو ) با چه قیافه ای ظاهر خواهیم شد . ولی تجربه ثابت کرده برای این جور رو کم کنی ها سلیقه است که حرف اول را می زند نه پول . ( حالا ما هیچ کدامشان را نداریم ، چه گلی بر سر مبارک بگیریم ؟!! )

*

با نازنین بانو و شازده کوچولو  ، رفتیم دیدن  زهرا ( دوست آرایشگرم ) که جای جدیدی مشغول به کار شده .  تارا ( دخترش ) هم آنجا بود. کلی با هم حرف زدیم ، آخرش قرار شد یک چیزی را نشانش بدهم ، گفت : من هم مسیرم آنجاست بیا با هم برویم . با خودم دائم می گفتم : الان که نمی شود . الان تا دیر نشده باید بروم جایی کار دارم . بعد یادم آمد جایی که می خواستم بروم و کار داشتم دیدن همین زهرا بود . کلی به این استرسی که درجودم بود خندیدیم .

بعد پنج نفری  با هم رفتیم که چیزی را که می خواستن نشانش دهم ، ببیند .

نازنین بانو و تارا هم تا دلتان بخواهد از فرصت استفاده کردند و هی راه به راه لباسهای مجلسی پرو میکردند و آخرش تارا ، چیزی خرید و نازنین بانو هیچ چیز نپسندید .

*

کلا این خانم دکتر از من خیلی خوشش می آید . نمی داندکه من ذاتا همین طورم که . احساس میکنم لال از دنیا خواهم رفت اگر یکی راکه می بینم بهش نگویم چقدر لباسش به اومی آید . امروز چقدر قشنگ تر شده ، ماشاء الله قد کشیده ، رنگ لباسش چقدرجوانترش کرده و از این دست جمله ها ... برای همین گل ازگلش می شکفد من را می بیند . و یادش می رود به من بگوید ، چرا از هفته ی پیش تا به حال فقط نیم کیلو وزن کم کرده ای .

ولی تا دلتان بخواهد این جناب فیزیولوژیست ورزشی ، حالمان را می کند توی قوطی .  به قول یکی از مریض های قبلی که یک آقای صد و بیست کیلویی بود ، با دیدن ایشان ، از منشی پرسیده بود ، حربه ی این آقا برای لاغری ، ترسوندنه ؟!! آدم ده کیلو لاغر می کنه وقتی می بیندش.

ولی با وجودی که سعی می کند جدی باشد و اصلا لبخند نزند ، چشمهایش دارند میخندند . آخر خودتان را بگذارید جای من ، آدم می تواند جلوی خنده اش را بگیرد( کاری که من به زور انجام می دهم ) وقتی ، یک آدم با آن قیافه ،  دارد خیلی جدی ، می گوید ، یک ورزشکار اول آرام راه می رود ، بعد سریعتر و آخرش می دود . و برای توصیف بهتر ، انگشتش را روی میز شکل آدمک می کندکه دارد آهسته می رود ، بعد تند و آخرش می دود . ولی آدمک انگشتش تا بخواهد بدود رسیده ، آخر میز . و الان است که از آنجا سقوط کند . و انتظار دارد من خیلی جدی به حرفش گوش دهم و سرم را تکان بدهم  . و نگویم : مواظب باشید حالا نیافتد از روی میز .

که خیلی جدی می گوید : چی ؟

و می گویم : ورزشکارتون رو عرض می کنم .

یعنی احتمالا می خواشت من را با آن برگه های  محاسباتی اش پرت کند بیرون تا نفهمم که دارد به زور جلوی خنده اش را می گیرد . فیلمی هست برای خودش این آدم جدی عبوس . روشنک بیاید برود پیشش کلاس .

بعد به من می گوید ، شما باید وزنتان برسد به ۵۸ . من بیشتر از این دوست ندارم لاغر شوی . یعنی گمانم باید ذوق مرگ می شدم که از پافشاری بر کاهش بیست کیلویی  اش دست برداشت . بعد حالا خیال می کند ما ، ملاکمان را بر نظرات ایشان استوار کرده ایم . نازنین بانوی ما ۵۸ کیلوست که . حداقل یک کیلو بیشتر باشیم که بتوانیم سرمان را به افتخار بلند کنیم یا نه ؟!!

*

از مطب که برمی گشتم ، آقای «ش» زنگ زد . توی فاصله ای که گوشی را بردارم ، توی ذهنم دنبال صد تا راه فرار گشتم که حالاچی بگویم ، به ایشان ؟ اصلا بعد از آن روز که زنگ زده بودند و در مورد تدریس رافع و هلو توی آموزشگاه گفته بودند ، من اصلا به آموزشگاه زنگ نزده بودم . یعنی حوصله اش را نداشتم . بعضی روزها آدم این طوری می شود دیگر . حوصله ی خودش را هم ندارد. گفت که الان آموزشگاه بوده و با خانم «م» در مورد من حرف زده و تعجب کرده بود که چرا به آموزشگاه زنگ نزده ام . مجبور شدم مثل این تبلیغات بانکها ، فاصله ی بین مسافرتمان تا امرزوز را قیچی کنم و بگویم مسافرت بودم . این حرف را که شنید خوشحال شد که پشت گوش انداختن حرفش به خاطر بی احترامی به معرفی اش نبوده . حقیقتش قصد چنین کاری را هم نداشتم . واقعا  حالم خوب نبود .

اصرارکرد که همین الان به آموزشگاه زنگ بزنم .

وقتی رسیدم ، همین کار را کردم و با  خانم «م»  صحبت کردم . آنقدرها که فکر می کردم ، درس دادن از قبل برایشان مهم نبود . مهم این بود که کسی که می خواهد تدریس کند ، به کامپیوترر مسلط باشد و از حسابداری هم چیزهایی بداند . آن وقت با دیدن نرم افزار شاید کار کردن با آن دستش بیاید . فقط آدمی باشدکه نگوید نمی تواند .

که یک عدد مجسم شده ی خواسته ی آموزشگاه و خانم  «م»  ، این ور خط داشت با او صحبت میکرد .

به من گفت که آقای «ش» تمام دروس دفتری رشته را در آموزشکاه تدریس می کندو آنها مدرسی می خواهند که همان درسها را کامپیوتری تدریس کند . از تصور اینکه فرصتی پیش آید که بتوانم پشت سیستم ، به کسی چیزی یاد بدهم ، قند توی دلم آب می شود . آخر مدتهاست درسهای کامپیوتری مان رابه خاطر کم بودن ساعت تدریس برای نیروی رشته ی کامپیوتر ، مجبوریم بدهیم به روشنا و دار و دسته اش  و خودمان به درسهای دفتری اکتفا کنیم .

*

و خانم «ش»  ، غروب زنگ زد . داشتم قرآن می خواندم که نازنین بانو جوابش را داد . یک ساعت بعد که به او زنگ زدم ، گفت که فعلا جایی است که نمی تواند صحبت کند . فقط از من پرسید آقای «ز» را می شناسم یا نه ؟

اسمش که آمد ، با خودم گفتم ، دیدی کار به جاهای باریک کشید . با آقای «ز» چه کار دارد . آقای «ز» رئیس ... توی اداره کل گرین گیلبرز است .

می خواست بداند او چطور آدمی است. اینکه منصف است ؟ حرفش برو دارد ؟ چه شکلی است  و از این دست حرفها .

پرسیدم چه اتفاقی افتاده و چرا در مورد آقای «ز» می پرسد که گفت فعلا شرایطش را ندارد که حرف بزند . و بعدا همه چیز را تعریف می کند . خدا به خیر بگذراند این اوضاع و احوال را .

*

یکی نیست به من بگوید مرض داشتی به خانم «ل» ؛ مدیر اجرایی گروهها  گفتی که فردا می روی خانه شان که به نازدانه اش چند تا برنامه ، مثلا فتوشاپ و از این جور مزخرفات یاد بدهی ؟!! حالا خیلی ماهری ؟!!! می خواهی بروی رافع ۷ یادش بدهی ، بترکانی مغز بچه را بیایی ؟؟؟؟؟

آدم نمی شوی که !!!