می خواستم بگویم ، با او قهر نکن ...

بین آن همه که نوشتم و گفتم ، می خواستم جرأت پیدا کنم و این را بگویم ، ... اما رویم نشد ...

می دانم بیشتر از من دوستش داری . شاید برای همین است ، همه ی شادی هایت را به بهانه ای گره می زنی به اینکه او خواسته ... آخر هر کس که نداند ، من که خوب می دانم  آدمی که  در حرارت مهر  "او"  به پختگی برسد ، خام هیچ بی ربطی نمی شود ... دنبال عنایت ، مصلحت و حکمت نمی گردم . چشم های من فقط خیره ی زیبایی رشته های محبت و ارداتی  است که از آستان او آویخته و دور دستانت ، گره خورده  ...

هوایت را دارد ...

هوای بچه محلهایش را دارد ...

من به معجزه ی نگاهش ایمان دارم .