نمی دانم ، اینکه تو از این مدرسه رفتی ، باعث شده اینقدرحالم گرفته باشد ، روشنا ؟

اینکه دعوای مدیر جان و خانم «ش» درست مثل سر دراز یک طناب ، کش آمده و جو مدرسه را سنگین کرده ؟

یا برخورد خودخواهانه ی مدیر جان سابق که انتظار داشت ، از چیزی که تمام تابستانم را هزینه کرده ام برایش بگذرم و شرکتهای تنهای گروهی را که دارم ، بدهم به او ... ؟!

شاید هم سرسنگین بودن امروزش ؟!

نمی دانم ...

نمی دانم چرا حالم گرفته . چون به هر کدام از این اتفاقات که نگاه می کنم ، می بینم به تنهایی ، اصلا نمی تواند اینقدر حالم را بد کند .

حتی دیدن لیلا هم حالم را بهتر نکرد .

حتی وقتی ماندانا بعد از قطع کردن تلفنش ، گفت : زهرا بهت سلام رسوند ، با همه ی آن موج مثبتی که از زهرا( همکارم ) سراغ داشتم ، 

 حتی آن برق زیبای توی چشمهای بچه ها و علاقه ای که شنیدن صدای زنگ هم نتوانسته بود آنها را که میخکوب نشسته بودند سرجایشان ، بلندکند ...

هیچ کدامشان نتوانستند حالم را بهترکنند .

حالا نشسته ام پشت سیستم و دارم با خودم کلنجارمی روم که فردا با بچه های دوم چه کارکنم ؟

مدیر جان دقیقه نودی بازرگانی شان را کنار آمار داده به من و من هیچ پاوری برای فصل اول ندارم .

بروم سر کلاس و به سبک معلمهای عهد بوق ، بنشینم و کتاب دستم بگیرم و خطبه بخوانم ؟ توی این چند ساعت چطور برایشان اسلاید درست کنم ؟ خسته ام . حوصله ی هیچ چیزی را ندارم . آمده ام بنویسم تا حداقل نوشتن یادم نرود . خودم را که حسابی فراموش کرده ام .

داشتم امروز بین این همه احساس ناخوشایند ، فکر می کردم چقدر خوب است که مدیر جان ، اصلا به آن بند حفظ ش.ئ.و.ن.ا.ت ا.س.ل.ا.م.ی توجه ندارد . همان بندی که همه تفسیر به رأی می کنندش . و چقدر خوب است ، همکارهایی که امروز اینقدر به طعنه ، متلک میپراندند ، دستشان به هیچ جایی بند نیست .

و باز توی همه ی این بی حوصلگی ها ، لبخندی ساده توی دلم می نشیند وقتی یاد  این می افتم که مدیر جان سابق( همکار جان فعلی )  ، در عین اینکه با من حسابی سرسنگین بود امروز ، با حالتی که دلخوری ازش می بارید گفت : حواسم هست خوشتیپ کردی ها ...

مثلا خواسته بود چیزی گفته باشد .شاید اگر حوصله داشتم چیزی می گفتم . اما من حوصله ی خودم را هم نداشتم .

 و تمام روز ، هر وقت نگاهم می افتاد به نگاهش ، می دیدم که دارد دزدکی نگاهم می کند .

و من یادم آمد که خواسته بودم برایش پیامک کنم : هر چقدر دلتون میخواد باهام سرسنگین باشید . این باعث نمی شه از علاقه ی من نسبت به شما کم بشه ...

و توی دلم بگویم آدم خودخواه ِدوست داشتنی ...

و بعد یک حس بد بنشیند توی دلم که : این ،  همه ی ابراز علاقه و محبتی است که میتوانم به دور و بری هایم داشته باشم ؟ و بعد ... دلم تنگ بشود برایت روشنا ! ...  

*

مردم گریه میکنند...
نه به خاطر اینکه ضعیف هستند!!!

بلکه به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بوده اند....