بین این همه شغل .... چرا باید معلم می شدم ؟
با یک مشت آدم درب و داغان طرفم .
نمی دانم چه اتفاقی افتاده . بچه های عصر تکنولوژی و نشاط و شور و اشتیاقِ نوجوانانه را برده اند ، سپرده اند به آب و اینها را تحویل ما داده اند ...
سرم را می گیرم توی دستهایم و شقیقه هایم را فشارمی دهم . حتما اشتباه می کنم . حتما اشتباه می کنم .
امروز ، سر کلاس ، وقتی داشتم برای بچه های دوم ، تعریفی کلی از رشته ارائه می دادم و اینکه آمار چی هست و به چه دردشان می خورد و چرا باید بازرگانی بخوانند ، به جرات می دیدم که جملاتم در فراموشی کلمات ، بی فعل مانده اند .
یک لحظه ، وسط یک جمله که نفهمیدم قبل و بعدش چه بوده ، توقف کردم و درحالی که به نگاه متعجب شان چشم دوخته بودم ، گفتم : بچه ها ! واقعا معذرت می خوام ...
و سرم رو فقط تکون دادم که فهمیدند ، حالم زیاد خوب نیست .
از روی میز که نشسته بودم تا راحت ببینمشان و راحت ببینندم ، آمدم پایین و رفتم روی صندلی پشتش نشستم و برای چند لحظه پیشانیم را گرفتم توی دستم .
همه شان ساکت بودند .
برایشان توضیح دادم که چقدر برای من مهم هستند . و اینکه چرا تمرکزم به خاطر شنیدن مشکل یکی از بچه های هم رشته شان ، از زبان مدیر جان به هم ریخته .
یکی شان ، پرید وسط حرفهایم و گفت : خانم ! به خاطر شهرزاده ؟!
سریع خودم را جمع و جور کردم که مبادا برود تراژدی غمبار مرگ آن دختر و خواهرش را بگذارد وسط گود کلاس و همه را همزاد پندار آن دخترک کند . و برایش ابرو بالا انداختم و گفتم : ای دختر شیطون ! هنوز اومده نیومده تاریخچه ی مدرسه رو درآوردی ؟ تو اسم شهرزاد و ماجراشو از کجا می دونی ؟
گل ازگلش شکفت و گفت : خانوم همسایه مونه ! ...
می خواست ادامه بدهد که لبم را گاز گرفتم و دعوتش کردم به سکون و گفتم : نه . نه ...
که حرفش را ادامه ندهد و دوباره صحبت از خودکشی نشود ملکه ی ذهن این بچه های بی پناه . گفتم : یه موضوع دیگه است ...
و بعد از کل کلاس عذر خواهی کردم که تا این اندازه فکرم مشغول است و اعصابم خورد . و نگاه پر از اعتمادشان را به حرفهای زنگ قبلم ، توی نگاه تک تک شان دیدم که باورکرده بودند وقتی گفته ام دغدغه ها و مشکلات و ناراحتی هایشان برایم مهم است ، واقعا مهم است .
اما این هم نتوانست حالم را خوب کند ، وقتی حرفهای مدیر جان ، ساعت تفریح قبل ، مثل چنگال یک گربه ی وحشی چنگ زد به همه ی تارهای آرام تنیده شده ی یک دلگرمی ساده ، توی قلبم . وقتی داشت با آن ظاهر آشفته و آن صدای گرفته ، ماجرای زندگی سودابه را برایمان تعریف می کرد .
سودابه . دختری از کلاس همان شهرزاد . با دردهایی به مراتب بدتر از او . با فقری که تا خرخره ، فرو برده بودتشان توی خودش . و پدری معتاد و یک زندگی آشفته . و یعنی چه که سودابه ، بعضی شبها تا صبح ، پشت در خانه ، توی کوچه ، می ماند ؟!!!
قلبم از یادآوری حرفهای مادر سودابه ،پاره پاره شد ، وقتی حرفهای مدیر جان توی ذهنم تکرار می شد که چطور داشته مادرش را قانع می کرده که از خودکشی حرف نزند ! ... مادر ! ...
خدای من !
برای بی پناهی بچه های ما چه فکری کرده ای ؟ وقتی آشیانه ای که این جوجه ها را گداشتی تویش ، می خواهد خودش ، خودش را به آتش بکشد ؟!!!کجا پناه ببرد این جوجه ی نحیف ؟!
تا می آمدم ، سرم را گرم اشتیاق همین طفلک هایی بکنم که مثل یک آدم گرسنه داشتند با چشم و دلشان حرفهایم در مورد تجارت الکترونیک را می بلعیدند ، حرف های هدی ( همکارم ) پابرهنه می دوید وسط معرکه ی ذهنم وقتی برایمان تعریف میکرد که موقع تقسیم لباسهای دست دوم و ملزوماتی که همکاران نیاز نداشتند و آورده بودند مدرسه ، بین مادرها ، چطور سر اینکه چیز بیشتری بهشان برسد ، با هم دعوا می کردند . که فلان لباس ( که حتی نو نبوده ) اندازه ی بچه ی این یکی است و فلان کفش به درد آن دیگری می خورد ...
و بعد سرم را تکان می دهم که بروند این همه فکر مغشوش ، بروند این همه درد از توی سرم . که مثلا درسم را بدهم . به بچه های همین عصر تکنولوژی . به بچه های همین دنیای مدرن ، به بچه های که باید غرق در رفاه باشند و بازی های اینترنتی و بیگانه با هم بازی های انسانی و دوستی های ساده ی قدیمی ما . بیگانه با یه قل دو قل ، هفت سنگ ، وسطی ، زو . بچه هایی که نباید کتاب "یادتونه" رو برایشان نوشت ، برنامه ی " بچه های دیروز " - لابد بچه های مغموم دیروز - را برایشان از تلویزیون پخش کرد . چون وقت ندارند سرشان را ازپشت سیستم بلند کنند . بیایم برایشان از خدمات بانکی الکترونیک بگویم و ریفاینانس و تجارت بر خط .
و اصلا تعجب نکنم که از سی و دو نفر بچه . از همین سی و دو نفری که حرف را با آن اشتیاق از دهانم می ربایند ، بیست وهفت نفرشان ، کامپیوتر ندارند و هجده نفرشان فقط در حضور دخترخاله و پسر دایی ، یک بار رفتن توی اینترنت را دیده اند .
و مثلا کیف کنم ، وقتی می بینم دلشان می خواهد ازخوشحالی پرواز کنند ، وقتی بهشان گفته ام ساخت ایمیل و روش ثبت خرید کالا و فروش اینترنتی را - که فقط در حد اشاره توی کتابشان آمده - یادشان می دهم .
و عین خیالم نباشد که چه معصومانه ، دختری که هم سن نازنین بانوی من است از من می پرسد : خانم ! من که تا به حال با کامپیوتر کار نکردم ، چقدر طول می کشد همه چیز ( همه چیز !!! ) را یاد بگیرم ؟
و باز عین خیالم نباشد که چطور یکی دیگرشان می گوید : ساخت ایمیل را چند ماهه می توانیم یاد بگیریم ؟!
و باز به روی خودم نیاورم ، اضطراب نهفته در نگاه آن یکی دیگر از این بچه ها را که می خواهد بداند برای درس مبانی کامپیوترشان ، عیبی ندارد که در خانه سیستم ندارد ؟!!!!!
خداااااای من!
تازه ! کجای این ماجراها درد آور است ؟ درد اصلی شنبه است . روزی که با سوم حسابداری ب کلاس دارم . بچه هایی که هم کلاسی های شهرزاد بودند ... و تا به حال نرفته ام کلاسشان .
مغزم دارد منفجر می شود . نشسته بودم زل زده بودم به صفحه ی تلویزیون و یکی از این سریالهای آبکی از جلوی چشمهایم رد می شد . از همانها که یک زن دکتر ، همسر عاشقش را که او را غرق در پول کرده ، خودش غرق درکار است ، ترک می کند و از احساس بدبختی اش می گوید . که تنهایی هایش را نتواسته با حضور گرم همسرش پر کند . و با خودم فکرمی کنم ، چه روز سختی خواهیم داشت ، روز حساب وقتی پای محاکمه ی عدل الهی ، ما را با این دغدغه های آبکی سریالی مان ، مقایسه کنند با زندگی سودابه ها و شهرزادها ...
می شود برگردم عقب ... یک کم عقب ... یک کم عقب تر ... روزالست... و نه بگویم ؟!!!