آنقدر استرس برای فردا دارم که برای امتحان رانندگی ام نداشتم . قلبم ، رسما می خواهد بیاید توی دهنم . حتی برای نوشتن این چند جمله ، انگشتانم حسی ندارند . درست مثل یک بچه ی هفت ساله که قرار است با رفتن به مدرسه ، تصورش در مورد به آخر رسیدن دنیا ، تحقق پیداکند . قرار است مادرش را برای همیشه از او جدا کنند .

مینا، زنگ زده بود که بگوید به بچه ها تاکید کرده کلاس کنکور نروند . و من توی تک تک حرفهایش دنبال این می گشتم که چهارشنبه ، سر کلاس سوم حسابداری ، چی درمورد دوستشان گفته . و مینا با گفتن اینکه : "مگر چه چیزی باید سر کلاسشان می گفتم ؟!!" اصلا توی باغ نبود .... توی باغ خاکستر شده ی کلاسی که یک هفته است رفتن به آن برایم شده کابوس ...

تمام اینترنت را گشتم تا حرفی پیدا کنم ، شاید زبان الکنم را تواناتر کند ... حتی حرفهای فرناز هم نتوانست کمکم کند ... و آخرش خودم را سپردم به این که : بگذار توی شرایط قرار بگیری ، شاید خود به خود جملات به دادت برسند ...

و باز با خودم کلنجار می روم که چطور بروم سر کلاس ؟

به حرف عقلم گوش کنم : سرخوش و شاد و پر انرژی بروم سر کلاسشان . مثل همه ی کلاس های دیگر ؟ و برایشان از اینکه چطور درس بخوانند و چه باید بکنند و چه چیزی را انتخاب کنند ، بگویم ؟ و به روی خودم نیاورم که چه شده . تا به قول مینا ، از اتفاقی که افتاده اسطوره سازی نکنم . که مبادا بچه ها فکر کنند دوستشان با کاری که کرده ، شده مرکز توجه و بعد با وجود آن دختر افسرده ی دیگر توی کلاس ، جو آماده نشود برای تکرار دوباره ی این اتفاق ؟!!!

یا  به حرف دلم گوش کنم که می گوید : مرغ همسایه که نمرده ! اونی که رفته یک انسان است . چطور می توانم به روی خودم نیاورم و به بچه هایی که دوستش بودند و همکلاسی اش و شاید همراه و همدلش ، حداقل یک تسلیت نگویم ؟!  و گفتن این تسلیت بدون صحبت در مورد این اتفاق که نمی شود . بعد من چه بگویم ؟ من که خودم توی شش و چهار این اتفاق مانده ام ؟!!!

و هی به خودم نهیب می زنم که : چی شده ؟!!!تو همانی هستی که از یک کلمه ، یک کتاب حرف می ساختی و همه چیز را با ربط و بی ربط می رساندی به آن چیزی که می خواستی ؟!!! چرا اینقدر کم آورده ای ؟!

و باز تمام آن حس بد دلشوره می نشیند توی قلبم .