من ، هر روز حرفی برای گفتن ندارم . اما قرار گذاشته ام که بنویسم . قرارگذاشته ام که هر روز بخوانم ، هر روز بدوم ، هر روز بنویسم ... و هر روزِ هر روز ، به قرارهایم پایبند نیستم .

*

آقای نقاش بالاخره کارهای خانه ی رویایی را تمام کرد .  با نازنین بانو و شازده کوچولو که رفتیم تا هم کلید را تحویل بگیریم و هم تسویه حساب کنیم ، در را باز کرده بود و خودش داشت توی اتاق ، وسایلش را جمع می کرد . بیشتر از آن چیزی که لازم بود ، وقت صرف اتمام کار کرده بود . ولی برای من زیاد مهم نبود . زیاد که چه عرض کنم . اصلامهم نبود . 

خانه ی رویایی واقعا قشنگ شده . بهتر از آن چیزی شد که تصورش را می کردم . حرفهای آقای نقاش در تعریف از زیبایی خانه ، اصلا اغراق آمیز نبود. ترکیبی از بلوک گلاس ، کامپیوزیت ، آنتیک ، بلکا ، رنگ ، کاغذ دیواری  ، پوستر ، چوب ، استیکر و MDF ، چیز جالبی شده  .

موقع تسویه حساب ، با یک اشتیاق کودکانه ، سعی می کرد همه ی ظرافت هایی را که به خرج داده ، نشانم دهد . و حتما از همان زاویه ای که خودش می بیند . من واقعا می دانستم که با جان و دل کار کرده و کوچکترین کوتاهی ای در کارش نیست . اما دلم می خواست ، فقط کلید را بدهد و برود .  

نه اینکه بخواهم ، او برود و با خیال راحت خانه ی رویایی را برانداز کنم ، نه . دلم می خواست فقط برود . کاری که خودش ، انگار برایش سخت بود .

خانم همسایه ی بالایی به خیال اینکه کسی ساکن طبقه ی پایین نیست ، داشت ، تراس خانه را می شست . و آب موازی با میله های تراس ، می ریخت توی حیاط . آقای نقاش با همان لحنی که در مقابل برقکار و لوله کش و سرامیک کار و کابینت ساز ، خودش را به زور توی تیم ما جا می داد ، صدایش را بلند کرد که : همسایه !می شه یه کم مراعات کنین ؟

همسایه ی شرمنده ، که با شنیدن یک صدای قاطع و شاکی ، حسابی خجالت زده شده بود ، با وجودی که کلی عذر خواهی کرد ، باز زنگ واحد را با آیفون زد و از پشت گوشی هم کلی عذر خواهی کرد و گفت که نمی دانسته ما ساکن شده ایم .

خوب ، تقریبا برخورد با همسایه ، ربطی به آقای نقاش نداشت . درست کردن قرنیز باز شده ی اتاق نازنین بانو هم ربطی به ایشان نداشت . آنقدر که بگوید : "شما چسبش رو بگیرید ، کافیه به من زنگ بزنید ، من همین دور و برها یه کاری دارم ، میام براتون می چسبونمش ."

برای همین هم امروز ، وقتی دیدم ، دستگیره ی در بالایی کمد دیواری را که قرار بود وصل کند  ،  نگذاشته ، و چوب سقفش را رنگ نکرده ،با خودم گفتم مهم نیست . خودمان آنها را درست می کنیم . فقط این آقای نقاس  برود.

من واقعا دلیلی برای این همه محبتش و این همه انجام دادن کار ، فراتر از وظیفه اش نمی بینم . به نظرم ، این ، یک جور ، رسما بازی دادن دیگران است . حتی اگر من مسئول تصورات کودکانه ی هیچ کسی نباشیم .

تقریبا بی اغراق ،  آقای نقاش ده بار تا دم در رفت و بعد به بهانه ی نشان دادن فلان چیز و بهمان چیز دوباره برگشت توی خانه که : راستی ! این شیرتون هم مشکل داره ها . از کی گرفتین ؟ این آلمانی ها ضمانت دارن  ، باید تعویضش کنه . " و توی نگاهش می شد خواند که بی میل نیست با فروشنده ای که جنس مشکل دار را فروخته ، از طرف ما ، خودش یه شخصه طرف شود . که با گفتن اینکه : عوضش می کنم ، حالیش کردم که میلی ندارم تا توی کاری دخالت کند که به او ربطی ندارد .

و آخرش هم کلی سفارش کرد ، درست مثل یکی از اعضای خانواده که  دارد می رود سفر .

از پله ها که رفت پایین ، در را پشت سرش بستم و خطاب به نازنین بانو گفتم : "بالاخره رفت !!" و نازنین بانو گفت : "دلم می خواهد ازخوشحالی سوت بزنم . "

و من البته اصلا خوشحال نبودم . درست مثل دعوای بین خانم «ش» و مدیر جان ، سرم درد می کرد .به خاطر چیزهایی که قشنگ نیستند . در شأن ما نیستند . و هیچ چیز از آن یاد نمی گیریم .