بخشی از مکالمه ی من و مدیر عامل :

من : زن داداشم از صبح رفته آرایشگاه که موهاشو رنگ کنه ، بچه ها رو سپرده داداشم نگه داره . اونوقت تو ، چند ساعت شازده کوچولو رو نگه نمی داری که من خونه ی رویایی رو تمیز کنم .

مدیر عامل : کی گفته بود بری خونه رو تمیز کنی ؟ اصلا برای چی رفتی اونجا ؟ من ازت خواسته بودم ؟! ...  اصلا عروسی یعنی چی ؟ چه معنی داره این زنها  ، اینقده توی مجالس مسخره بازی در میارن ؟!!مگه عروسی زن داداشته که موهاشو رنگ می کنه ؟ اصلا برای چی باید بریم عروسی ؟ ... حالا که این طور شد ، اگه بمیرم هم نمیام عروسی ... اصلا شما ها هم حق ندارین برین .

من: \-:

*

من یک ساعت بعد : می گم زن داداشم ، لباسش رو خریده فلان قدر .  نصف قیمت لباسی که تو برای من خریدی نیست . فکرش رو بکن . یک دهمش هم قشنگی نداره .

مدیرعامل : می گم ، به نظرت ساعت چند راه بیافتیم بریم عروسی خوبه ؟ فکر می کنی بتونیم به موقع برگردیم؟ خدا کنه راه زیاد خراب نباشه .

من :