لیلی زنگ زد و مضطرب گفت : مدیر جان اس داده که دو تا جزوه باید ببریم فردا تحویل دهیم برای ارزشیابی. گفتم : خوب دو تا از اون جزوه هایی رو که داری یده دیگه .

وحشت زده گفت : یکی بیشتر ندارم . چی کار کنم ؟

گفتم نگران نباش . یکی برات دانلودمی کنم ، یه تغییر کوچولو توش می دم ، بده بره دیگه .

با ترس گفت : فردا آخرین مهلته . تو هم که روز کاریت نیست .

گفتم : نگران نباش بچه .  آپلودش می کنم ، آدرس را پیامک می کنم برای میترا ، (همان دختر صاحب کافی نت روبه روی مدرسه است  ، که دیگر همه نوع حرکات ژانگولر من ، برایش آشناست )و ازش می خوام برات پرینت بگیره ، صبح از دم در مدرسه تحویلش بگیر . فکر می کنی کسی به محتوای چیزی که می دی نگاه می کنه ؟

و توی دلم گفتم : فکر می کنی مدیر جان می فهمه من برای آن جزوه ِ آمار و شرکتها چه زحمتی کشیدم و چقدر آنهاکاربردی هستند ؟! نه . این به آن عدم درکش در .

کلی خوشحال شد .