یک حق هایی هست  که همراه و همسایه و همجوار بودن با آدمها ، نسبت به آنها برای آدم واجب می کند . حتی اگر آدم شیفته و کشته مرده ی آن دسته از آدم ها نباشد . از جمله ی آنها این است که آدم گوشی تلفن را بردارد و به یک نفرکه سالها همکارش بوده و الان از اینجا رفته زنگ بزند و جویای حالش شود .چیزی که تمام این مدت در مورد  خانم «ش»  روی دوشم سنگینی می کرد . اما قضیه ی  دلخوری من از خانم «ش» کاری که در حق من کرده باشد ، نبود . چون اصلا کاری با من نداشت . قضیه ، کاری بود که درحق اعتقادات و باورهایم کرده بود . از طرفی  ، بعد از اینکه خانم «م» برایم تعریف کرد که چطور قرار است برود اداره کل ، دلم نمی خواست تا قبل از محکم شدن جای او ، با خانم «ش» صحبت کنم .می دانستم برای خانم «م» رفتن به آنجا مهم است .  می ترسیدم خانم «ش» با آن زیرکی خاصش ، یک جوری ، از حرف دادن ها و حرف گرفتن هایش قضیه ی خانم «م» را بفهمد و بخواهد توی کارش ، موش بدواند .

تا اینکه امروز عصر ، خانم «ش» به من زنگ زد و شروع کرد به احوالپرسی و اینکه چه خبر و چه می کنی و از این حرفها . آنقدر توی این سالهای آشنایی ام می شناسمش  که توی کلمه به کلمه ی حرفهایش ، ضمن رعایت کردن جانب احتیاط ، بخواهم دنبال این بگردم که با من چه کار دارد و تمام حواسم باشد که فقط بگویم ، خبر ندارم ، نشنیدم ، نمی دانم و ندیدم  .

 می دانستم و می دانست که دوستهای صمیمی هم نیستیم . که بعد از نیم ساعت ،چه خبر چه خبرکردنش گفت : آره . اینجا اینقدر به من لطف دارن ، اینقدر برنامه ام عالیه که نگو . مدیر جان با کارش لطف بزرگی در حق من کرد . منتها چون من دیگه مهر اومده بودم ناحیه ی فلان و دیگه سازمان ناحیه بسته شده بود و من دیگه عضو همین ناحیه محسوب می شم ، نشد که برم اداره کل . گفتن که سازمان ناحیه ی فلان دیگه راه نداره و برای همین خانم «م» جای من رفته اداره کل . خواستم بهت بگم اگه یه وقت این زنیکه ( منظورش مدیر جان بود ) اومد توی جمع گفت که سرگروه اداره کل هم از مدرسه ی ماست ، دماغش رو بسوزونی و بگی که چون سازمان ناحیه ی فلان راه نداشته ، خانم «ش» نتونسته بره !!!

خداای من !

داشتم خفه می شدم که آیا بگویم که خبر دارم چرا نرفته اداره کل یا نه ؟ که ادب برخورد با آدمی که از اسب افتاده ، حکم کرد ، لال شوم .

بعد با خودم گفتم : این آدم ، من را چی فرض کرده ؟ من نمی دانم بسته شدن سازمان یعنی چی ؟ یادش رفته من یه زمانی معاون فنی بودم ؟ سازمان ناحیه ی فلان هم اگر بسته شود ، تو فعلا جزء سازمان ناحیه ی ما هستی و مهمان رفته ای آنجا  ، عزیز دل خواهر . بعدش هم . رفتن به اداره کل ربطی به سازمان بندی نواحی ندارد . اداره کل سازمان بندی و کد و ظرفیت خاص خودش را دارد . تازه اگر سازمان ناحیه ی فلان بسته شود ، معنایش این است که ناحیه ی فلان دیگر ظرفیت پذیرش نیرو ندارد . نه اینکه ظرفیت خروج نداشته باشد !!!!

گذشته از اینها ، این مطلب را که  ، "نمی توانی شرعاً با تدریس درسی که مهارتش را نداری ، خودت را مدیون بچه های مردم کنی "  تو ، فقط به من و مقطع گفته بودی . خانم «م» این را اگر از مقطع نشنیده بود ، از کی شنیده بود ؟ تیری در هوا انداخته بود و درست خورده بود به هدف که من بگویم او دروغ می گوید و تو راست می گویی ؟!!

عزیز دل من ! این که من فکرکنم تو الان رسیده ای به مقام امپراطوری ، آنقدر ارزش ندارد که بخواهی هی پشت سر هم دروغ بگویی و حال من را از خودم وخودت و هر چیز شبیه ات  است ، به هم بزنی .

لعنت به این احساس مسخره ام که همیشه می گوید حرفی نزن که کسی که ضربه خورده دلش بشکند . آخر یکی نیست به این احساس بگوید : لعنتی ! من آدم نیستم که یکی بخواهد من را شاسکول فرض کند و صدایم در نیاید ؟!!!

اما حالا فکر می کنم ، با این همه دروغ هایت ، داری رسماً بار بزرگ ادب کردنت را می گذاری روی دوشم . ببین کی گفته ام . یک وقت ضایعت می کنم ، بد می بینی ها .

بعد ، تو فکر کن ، من نمی دانم خانم «ق» و خانم«ص» و خانم «ژ» و خانم«ک» که داری این طور با افتخار درموردشان می گویی که قبلا توی کلاسهای ضمن خدمت شاگردت بوده اند و حالا که با آنها در آن مدرسه همکار شده ای در حد بت تو را تحویل گرفته و می پرستند ، چه آدمهای از دماغ فیل افتاده و از خود متشکر و زیرآب زنی هستند و چطور عرصه را بر هر تازه واردی تنگ می کنند که دمش را بگذارد روی کولش و از آنجا برود ، تو فرض کن من این توصیفات را از همکاران هم رشته ات نشنیده ام ، که آنجا را با وجود همه ی اسم و رسمی که دارد ، یک تبعیدگاه برای منزجر کردن آدم از سیستم آ.پ می دانند .  با این همه باز هم دلم نمی خواهد مثل بچه کوچولو ها برایم بگویی که از چه جهنمی در آمده ای و به چه بهشتی رفته ای و نخواهی برایت پیغام ببرم که : خلایق بی لیاقت ! (همکارهای سابقت ) دلتان آّب !!!

تو ، یا نمی دانی انگار که من خبر ببر نیستم ، یا اینکه برایت مهم نیست و دلت می خواهد مثل ندیمه ی کاترین کبیر ،از تو یک قدیسه در ذهنم بسازم .

و در هر صورت ، تو آدم قدرتمندی هستی . آنقدر قدرت داری که هنوزم که هنوز است ، با اینکه دستت برایم رو شده ، اما تا هر چیزی ازت می شنوم حالم از یک سری اعتقادات به هم می خورد .

 انگار ظاهر تو ، موجه تر از ضجه موره های  آن پیرمرد خسته ای است که هر روز توی دادگاه ذهنم دارد از آن چیزهایی دفاع می کند که تو ویرانش کرده ای .