آموزشگاهی که پوست ما را کند
آموزشگاه الف ، آموزشگاهی که برای جذب دانش آموز ، دست به هر کاری زده . آموزشگاهی که اساس کارش را بنا گذاشته بر قدم زدن روی خرخره ی ما و در عین حال ، سوت بلبلی زدن .
فکرش را بکن . معلم باشی . با همه ِ آن مشکلاتی که این سیستم دارد ، دست به گریبان باشی و با تمام توان سعی کنی ، پای این آموزشگاه را از روی خرخره ات، کمی ، فقط کمی ، آن طرف تر بگذاری که بتوانی نفس بکشی. که بتوانی حداقل ادامه ی حیات بدهی. نتیجه و آن همه شعار قشنگ مبنی بر انسان سازی و از این حرفها هم که پیشکش .
آموزشگاه الف ، سال گذشته ، شرایطی را برایمان رقم زدکه در طول تمام سالهای خدمتم ندیده بودم .
آموزشگاهی که از مشکلات موجود در سیستم فنی و حرفه ای مبنی بر بی اهمیت بودن نمرات مستمر ، طراحی سوالات نهایی به صورت کشوری نا مشخص بودن طراح سوالات نهایی ، مدرس بودن یکی از اعضای کمیسون تالیف کتاب درسی در این آموزشگاه ،و بی تاثیر بودن معدل دیپلم در قبولی دانشگاه و شور و شوق بی حد دانش آموزان و خانواده هایشان بر مدرک گرایی ، نهایت استفاده را کرد . نهایت ...یعنی چیزی که آدم را از هر دوپایی که از آدمیت فقط اسمش را یدک می کشد ، منزجر کند .
گرفتن نتیجه ی حداکثری برای آقای«ن» آنقدر مهم است که هر دروغی را به خورد بچه ها داد . هر زشتی را زیبا جلوه داد ، ازهر کسی وسیله ساخت و روی گرده ی هرکسی پا گذاشت .و در استفاده از هیچ ابزاری هم ، از تهدید گرفته ، تکذیب گرفته تا تهمت زدن و جعل واقعیات کوتاهی نکرد .
آن وقت ، همین آدم وقتی شیرینی دستش می گیرد و امروز می آید دیدن مدیر جان ، که رسما درازگوش فرضش کند ، مدیر جان پاک یادش می رود که او چه ها کرده و چه ضربه هایی به هنرستان ما زده ، شماره ی من را می دهد به او که با کمال پررویی ، زنگ بزند به من که بگوید : فلانی ! من و شما توی یک صف هستیم .
آره هستیم . لابد بچه ها ، بچه های بدبخت این مردم که همه یاد گرفته اند یک جوری بدوشندشان ، توی صف مقابلند . بیا دوست جان فرمان آتش بده ، بزنیم همه شان را له و لورده کنیم .
به من می گوید: امروز که داشتم تراکت پخش می کردم جلوی هنرستان ، بچه ها بادیدنم گفته اند : همان آموزشگاه الف است ها . همان کلاه برداره .
و لابد انتظار دارد ، از پشت تلفن سرخ و سفید شوم و صدایم بلرزد و به تته پته بیافتم و بگویم : باور کنید من نگفتم !
آدم احمق ! چرا نباید جبهه بگیرد وقتی گفتم : این نتیجه را دانش آموزان به خاطر تناقض بین نتایج و حرفهای شما گرفتند و صد البته ، قابل مقایسه با آن برخوردهایی نیست که یک سال ، ما ؛ تک تک همکاران این مدرسه ؛ به خاطر حرفهای شما از بچه ها دیدیم .
مدیر جان سابق که همان همکار جان فعلی می شود ، سر ظهری آمده بود پیشم و با مِن و مِن تعریف کرد که آقای«ن» دیشب به او زنگ زده و او نتوانسته جلوی همسرش ، حقش را بگذاردکف دستش و امروز قرار است بیاید هنرستان .
و می خواست یک جورایی حالی ام کند که دلخورنشوم از اینکه او از در مسالمت با این آموزشگاه وارد شده . و من را ببرد توی کف این همه ایستادگی اش. و من بدانم که خودم هستم و حوضم . که انگار نه انگار ، یک سال تمام اینها بودندکه مثل موجودات مفلوک ، فقط می نالیدند از رشته هایی که آموزشگاه الف برایشان پنبه می کرده و لابد وظیفه ی فطری من بوده که به عنوان سرگروه ، بشوم سپر بلای اینها .
لعنتی دارد به طرز موزمارانه ای جبهه ام را از عناصر خودی ، خالی می کند . حالا دیگر بعد از آوردن شیرینی برای مدیر جان و مکالمه با همکار جانها ، فقط من می مانم و ایشان . کاملا جوانمردانه. و رودر رو .
مدیرجان هم امروز کلا با من سر سنگین بود . البته حق هم دارد . اگر من کوتاه بیایم ، می تواند با آموزشگاه الف و همین آقای«ن» در بیست درصد شهریه هر دانش آموزمعرفی شده به آموزشگاه سهیم شود . آنقدر هم سیاست ندارد که حداقل این را به من نگوید .
مرتیکه ی ... خجالت نمی کشد به من پیشنهاد رشوه می دهد . که حداقل لال شوم . البته گمانم اسمش حق السکوت باشد . که بروم به بچه ها دروغ تحویل دهم که این آموزشگاه معجزه می کند و ماشین حسابهایش سوالها را برایتان حل می کنند و شما خون خانواده هایتان را در شیشه کنید و دو میلیون شهریه ی کلاس و آزمون آموزشگاه را بدهید که بعد هم غیر انتفاعی قبول شوید و آموزشگاه بیاید اسمتان را بدون نوشتن محل قبولی ، بکند توی یک لیست و بفرستد مدارس که بچه های سال بعدتان راهم به همین ترفند شکارکند . و مدیر جان ما هم دلش خوش باشد به اعتبار لیست آقای«ن» . و به خودش زحمت ندهد که ببیند ، حرف های این آدم اصلا صحت دارد یا نه .
دارم شک می کنم به حرف مدیر جان که تابستان گفته بود رئیس اداره گفته پی گیر قضیه آموزشگاه الف نشوید . دارم به دستی که توی کاسه ی آموزشگاه الف است شک می کنم. بد جوری آشنا می زند .
دارد حالم به هم می خورد ازمحیطی که توی آن معلم دینی مان ، هر روز ساعتها تبلیغ آموزشگاه الف را می کندکه فلان است و بهمان است و بروید آنجا ، زندگی تان متحول می شود و آخر سال لیست آنهایی را که رفته اند می گیرد که چه کند ؟ نمی خواهم تهمت بزنم . اما چه برداشتی می توان کرد از این کارهمکار ؟ و مدیر جان دستش با این همکار هم توی یک کاسه است که با وجودی که خبر دارد او چه می کند ، حتی از یک تذکر زبانی هم خودداری کرده است ؟
که وقتی می ایستم مقابلش میگویم از ۴۰ نفری که پارسال رفته اند این آموزشگاه ، دو نفر فقط دانشگاه دولتی قبول شده اند ، می گوید : "غیر انتفاعی هم که بد نیست . "و برایش مهم نیست که ۱۴ نفر از همین ها نتوانسته اند جزء قبولی های خرداد باشند . آن هم درمدرسه ای که تابه حال زیر ۹۳ درصد قبولی نداشته .
دارد حالم به هم می خورد از چیزی که باید اسمش را یک فساد اداری در حد خودش گذاشت. و نمی توانم جلویش را بگیرم .
دارد حالم بد می شود از پیغام پسغام های آقای«ن» . هی دارم با خودم کلنجار می روم که ایستادنم مقابل او ، فقط به خاطر بچه ها و به خاطر وجدان جاری در کارم است . به خاطر همان جریان جاری در زندگی ام است که به من شور ایستادن می دهد ؟ و آیا هیچ حب و بغض شخصی ای درکارنیست ؟
نه . در کار نیست. دلم نمی خواهد کسی که آن طور از بچه های پارسال سوء استفاده کرد ، تا حد مرگ بجه ها ی ترسو و خانواده های ترسو ترشان را ترساند ، حالا دوباره بیاید بساطش را پهن کند روی یک سری آدم دیگر و دوباره ماهی اش را بگیرد .
خدایا ! تو از عمق خستگی های من خبر نداری ؟!!!
خدایا ! نمی شود مثل جاناتان و اسکورپان شیردل ، آدم بساطش را جمع کند ، برود یک دنیای دیگر ، قهرمان بی دغدغه شدن را تجربه کند ؟!!!