این روزها به این نتیجه رسیده ام که من نمی توانم در آن واحد ، هم یک مادر نمونه باشم و هم یک معلم خوب . از وقتی که تمام وقتم را گذاشته ام برای خانه ی رویایی و ساکنین بعد از اینش ، حتی وقت نکرده ام یک اسلاید مطابق آن چیزی که می خواستم ، برای بچه ها درست کنم .

هفته ی پیش به بچه ها قول داده بودم که هر طو شده امکاناتی بیشتر از تخته وایت برد و ماژیک برای یاد دادن مفاهیم درس تئوری بازرگانی ، برایشان جورکنم . برای همین از اول هفته ، همه ی سوراخ سنبه های مدرسه را گشتم ، تا اینکه توی یکی ازکمدهای نمازخانه ، یه می نی کیس مربوط به عهد قاجار ، پیدا کردم . که تمام امکانات نصب به دیتاپروزکتوری که رو به تخته وایت برد توی نمازخانه ، بود را داشت . فقط تخته وایت برد ازاثر ماژیک های غیر استاندارد ، تقریباسیاه بود . با روشن کردن کنترل دیتا پروژکتور ، هیچ علایم حیانی ای از سیستم دیده نمی شد . از ماوس و کیبورد هم خبری نبود.

شنبه ، تمام انبار را زیر و رو کرده بودم و یک عدد کیبوردخوش دست سوا کرده بودم برای تخته ی نیمه هوشمندمان . یه موس آکبند هم از مسئول سایت گرفتم . یه سیم سیار سالم هم از اتاق مشاوره کش رفتم( البته با رضایت مشاور جانها )   و سیم سیار سوخته ی خودش را تحویل انباردادم . ازمعاون فنی هم الکل و پنبه گرفتم که تخته را عین عروس کنم که شد .

بک دور هم سیستم را راه اندازی کردم که مطمئن شوم برای چهارشنبه ( یعنی امروز ) به مشکلی بر نخواهم خورد . اما تصورش را بکنید . درست همان موقعی که نماینده ی کلاس را فرستاده بودم دنبال بچه ها ، دیدم می نی کیس ما ، آفیس دو هزارو سه هست و من همه ی اسلاید ها را توی دو هزارو هفت ذخیره کرده ام .

با چه سرعتی رفته باشم از سیستم مدیر جان ، تغییر فرمتشان بدهم خوب است که باور کنید ، تا بچه ها پایشان نرسیده به نمازخانه ، من پای سیستم بودم .

اسلایدی را که برای آموزش تجارت الکترونیک آماده کرده بودم ، برایشان نمایش دادم . به عمرم هیچ دانش آموزی را ندیده بودم که این طور موقع درس  ، میخکوب شودبه مطالب.

البته بیشتر از دویست تصویر جذاب را گذاشته بودم توی اسلایدها که روی همه هم با فتوشاپ کار کرده بودم و کلی جلوه گذاشته بودم رویشان و چون جنس این فسقلی ها را می دانستم ، برای خرید و ثبت سفارش ، از خرید بدلیجات و زیور آلات استفاده کردم که وقتی زهرا ، نماینده ی کلاس گفت : خانوم !کاش لباس عروس سفارش می دادین ، فهمیدم از بدلیجات توپ ترهم سوژه داشتیم که من حواسم نبوده بهش.

و آخرش هم دو تا اسلاید شو ، یکی با محتوای طنز و یکی اعتقادی نشانشان دادم .

و آن آخری که دیدند ، بیشتر به خاطر شهرزاد بود. خواستم یک جورهای با ربط و بی ربط ، از عظمت خدایی بگویم که ختی نظم موجود در یک ذره ی کوچک را ازخاطر نبرده و محال است توی سختی ها ، ما را نبیند . واینکه ظلم است که صاحب این همه عظمت و بزرگی و جلال و جبروت را نادیده بگیریم . ان اسلاید را استاد اقدام پژوهی مان به ما داده بود . شاید شما قبلا دیده باشید. اما اگرندیده اید ،دیدنش خالی از لطف نیست .

اگر خواستید روی این آیکن کلیک کنید .

و آخر اینکه به عمرم کلاسی به این پرباری نداشتم . بدون امکانات ( حتی فرشهای نمازخانه را جمع کرده بودند چون قرار بود برای جلسه ی مدیر کلهای ادارات استان ، آنجا را تدارک ببینند . )