آقای «ن» واقعا قصد ندارد دست از سر ما بردارد . و من اما ، همچنان دارم سعی می کنم خونسردی ام را حفظ کنم . امروز صبح وقتی داشت با مدیر جان سابق که همان همکارجان فعلی می شود ، حرف می زد ، به طرز احمقانه ای حدسش را هم نمی زد که من هم نشسته ام کنارش و دارم جملات جامانده را پوست می کنم ، می دهم دستش ، که بالافاصله بعد از قطع کردن تلفنش ، به من زنگ زد . دارد خودش را به در و دیوار و آسمان و زمین می کوبد .

حیف که مدیر جان سابق ، او را حسابی شسته بود  و پهنش کرده بود روی یک عدد سیم خاردار  . و گرنه ، بدم نمی آمد حالش را بیاورم سر جایش .  و این کار را می کردم اگر  مدیرجان سابق ، دستش را نمی گذاشت روی گوشی من و نمی گفت : "فعلا جوابش را نده ."

سر ظهر اما ، وقتی زنگ زد ، بعد از کلی مقدمه چینی باز همان حرف های احمقانه ی دیروز را زد که  از نظر من یک توهین بود  و من خواسته بودم برای جلوگیری از ایجاد دشمنی بیشتر ، نادیده بگیرمش . اما امروز زنگ زده بود که فقط همان ها را بگوید : " ما حتما می خواهیم از تجربه و توانمندی شما توی شعبه ی ... مان استفاده کنیم  چون به این نتیجه رسیده ایم که بازدهی کار با شما ، بیشتر از کار کردن با آقای «ا» هست . و البته ایشان کماکان در شعبه ی ...مان باقی می مانند . "

خدای من !

سعی کردم به سختی بر خودم مسلط شوم که از کوره در نروم و گفتم : از لطف شما ممنونم . اما انگار شما کاملا اشتباه متوجه ی حرفهاو جبهه گیری های ما شدید . شما فکرمی کنید ، ما مشکلمون گرفتن جای آقای «ا» بود ؟

که خواست اصلاح کند گندی را که زده بود و گفت : منظورم این نبود . شما ...

کلی گفت و گفت و آخرش گفتم : من متاسفانه وقتش را ندارم . سرگرم تهیه ی کتاب کار برای بچه ها هستم .

که پرید توی حرفم و گفت : اتفاقا ما انتشاراتی داریم و با این حساب دیگه حتما باید بیاین آموزشگاه ما . من خودم کلی راهنمایی تون می کنم ... و ...

یک ساعت گفت و گفت وآنقدر که دیگر نمی دانستم چطور باید دست به سرش کنم و تنها گفتم: متاسفانه ، من وقت همکاری با شما را ندارم .

که انگار بخواهد هر طور شده مقصود خودش را پیش ببرد گفت : جمعه ها و پنج شنبه های تان را بگذارید برای ما . برای اینکه مشکلات سال گذشته ی را در رویارویی بچه ها با معلم مرد پیش نیاد ، با ما همکاری کنید . یا خودتان کسی را به ما معرفی کنید  که از نظر شما تایید شده باشه .

یک نفس حرف زد ، بدون اینکه مجال حرف زدن به من بدهد . لعنتی روز خوبم را به گند کشید .

هر جور که می نشینم و این حرفش را برای خودم تجزیه و تحلیل می کنم جز این معنی را برداشت نمی کنم که : حالا که علیه آموزشگاه ما جبهه گرفته اید ، برایتان یک عدد دام خوشگل ( شما بخوانید چندش آور ) پهن می کنیم که تشریف مبارک را بیاورید پیش ما ، که هم درگیر آموزشگاه شوید که جهانتان زیر و رو شود و  دغدغه های آموزشگاه شود دغدغه ی شما و سنگر ما شود جبهه ی حق علیه باطل تان . هم آبروی نداشته تان پیش بچه ها بر باد فنا برود که : دیدی معلمتان سنگ شما را به سینه نمی زد.دردش شریک نبودن در این سفره بود .

 و در نهایت  با گرفتن دو تا درس فکسنی ، بچه ها کلا بیایند آموزشگاه و رسماً آموزشگاه با پرداخت هزینه ی تدریس یک نفر ( که درهر صورت باید می داد ) عملاً هزینه های تبلیغاتش را که پوشش دهد ، هیچ ؛ دشمن فرضی را هم ازمیان بردارد . و البته به خودش ببالد که هر کس قیمت قابل پرداختی دارد .که رئیس نابغه اش توانسته آن را شناسایی کرده و پرداخت نماید .  

بعد همین معلمی که تا به حال برایشان شاخ شده ، بیاید همان آموزشگاهی درس بدهد که آقای «ا» درس می دهد و با آن آدم بد دهن عصبی از دماغ فیل افتاده ی ازخود راضی همکار شود و  او هم تلافی همه ی آن زهر مار شدن تابستانش و شکستن اسباب بازی بچه اش در کیش و ... و ... را در بیاورد و به جای اینکه آرزو کند که یک بار توی خیابان ببیندش و بزند له و لورده اش کند ،  حال این بچه پرروی از راه نرسیده را ، توی فضای مقدس آموزشگاه ، بگیرد .

و لابد من هم صبحانه جای خاویاری که آنها می خورند  ، مغز خر خورده ام که حتی اگر ایئولوژی و هدف هم نداشتم برای کارم ( که به خداوندی خدا دارم  ) ، اینها را نبینم و بگویم : راست می گین ؟ جووون من ؟!!!

می دانی دوستم ! به نظرم یک نه ساده گفتن به این آدم که آخرش با کمال پررویی گفت ، حداقل تا شنبه فکرکنید و بعد جوابمان را بدهید ، کم است . یک جور زیر بار ننگ تحمل این همه خفت رفتن است .  آدمی که تا می بیند ، دیگر نمی زنی دندانهایبش را بریزی کف دستش ،آن هم فقط برای اینکه انرژی داشته باشی که صرف بچه های این مملکت کنی ،  می گوید : پس شما باشید مدیر گروه رشته ی حسابداری ما درهنرستان !

مغز متفکر گروهمان ، لیلی ، می گوید : وقتی زیاد اصرار کرد بهش بگو : من اصلا دلیل این همه اصرار شما را نمی فهمم . برای چی اصرار دارید ، از من برای تدریس استفاده کنید ؟!

ولی آخر می ترسم یارو ؛ پرروی سنگ پا ، پایش را از این حرفها فراتر بگذارد و بگوید : شما را توانمند دیدم . ( معنی تحت الفظی اش این است که می خواهم خرت کنم. چرا باید بگذارم هی راه به راه این حرف را بزند ؟!! آن هم با انواع زبان ها ؟!!!! )

نشکسته ام . فرو نریخته ام . چون از همان روز اولی که جلوی این آدم ایستادم ، پی بدتر از اینهایش را هم به تنم مالیده ام . من که موضعم مشخص است . دنبال یک جمله ، یک حرف یا یک شیوه ام که شنبه که زنگ زد ، آنچنان نقره داغش کنم ، که دیگر  هوس خریدن هیچ شرافتی ( منظورم شرافت معلم بودن است ) به سرش نزند .