می دانی ، آدم ها به مرور تبدیل به آن چیزهایی می شوند که روزی آرزویش را داشتند . البته همیشه خوشایند نیست و گاهی مثل امروزمن ، خنده دار.

همیشه از اینکه یکی با دیدنم بگوید : خوش به حال شاگردهایت ، حس بدی بهم دست می داد . احساس می کردم ، این حرف یعنی ، خوش به حال بچه هایی که می توانند روی سرت سوار شوند ، بس که جدیت نداری .

البته سالهاست که دیگر این طورنیستم . اما هیچ وقت ، مثل مدیر جان سابق هم نبوده ام که فریادش ، رعشه بر تن و جان بچه ها بیاندازد . آنقدر که ازترسش درس را آنچنان بخوانند که درصد قبولیش شود خدا تا .

باوجودی که تابستان ، این همه برای نوشتن جزوه وخلاصه ی درس بچه ها زحمت کشیده بودم ،بعد ازاولین امتحان و با آن همه احترامی که ظاهرا از رفتارشان مشخص بود که می بارد ، نمرات خوبی نگرفتند ، همان تنها کلاسی که با آنها درسی را دارم که سه تای دیگرکلاسها ، با مدیر جان سابق دارند . مدیر جان سابقی که جدیتش ، درصد قبولیش را تضمین می کند . بی برو برگرد .  

امروزکه ازجلوی درکلاسشان ردمی شدم ، سرکی توی کلاسشان کشیدم و در بعد ازجواب سلامشان گفتم : دعا کنید زنگ آخرنبینم تون ، که در اون صورت ،  تیکه بزرگه تون گوش تونه .

البته سنگ بزرگ همیشه علامت نزدن است اما نمی دانم چرا ، رنگ از رخسار مسخره شان پرید و من قند توی دلم آب شدکه : حقتان است ! بچه های نمک نشناس . حیف آن همه زحمتی که تمام تابستان برای شما کشیدم .

و تمام دو زنگی که باکلاس بغلی ، آماراحتمالات  و ریاضی داشتم ، توی ذهنم انواع چوبه های دار را برایشان طراحی کردم که : اول نامه می دهم اولیایشان بیایند ، بعد نمره هایشان را می زنم پشت  شیشه ی دفتر ، آخرش هم یکی یک عدد نارنجک می بندم پشتشان و ضامنش را می کشم که آنچنان پودر شوند که خبرش  سالها بپیچد توی مدرسه .

و افکارم که به پایان رسید ، یک عددموجود موزی مزخرف  گوشه ی ذهنم نشست روی صندلی چوبی و زل زد به من که : قیافه ی خودت را دیده ای ؟!! آخه تو انرژی عصبانی شدن داری ، بشر ؟!

و یک موجودمفلوک مزخرف تر ( شما بخوانید شخص شخیص خودم ) ایستاد جلویش و با یک عدد گردن کج و سر آویزان گفت : نع !!

زنگ سوم که رفتم سر کلاس ، تلافی آن نه احمقانه ، با جدیتی ایستادم جلویشان  ، که لبخند شادمانی شان خشک شد روی لبها و زل زدند به من .که بعد از ردیف کردن همه  ی آن نقشه هایی که توی سرم بود، البته تاقبل از اتصال نارنجک به تک تکشان ، گفتم : نمراتتان را که زدم پشت شیشه ، ( که دیدم عین خیالشان نیست و خواستم بار وحشتش را بیش کنم و ادامه دادم : )  از بچه های دوم خواهم  خواست که بروند نمره هایتان را بخوانند .

رنگشان شد عین گچ . بالاخره سومی ها هستند و اعتبارشان .  کلی التماس کردند که اگر این دفعه  را ببخشم ، بقیه ی نمراتشان خوب خواهد شد .

 که از خر شیطان پایین آمدم و توی دلم یک آخیش حسابی گفتم که دیگر مجبورنیستم تیریپ عصبی بیایم و شروع کردم به خواندن نمره هایشان . که مثلا خجالت بکشند. لعنتی ها با شنیدن هر نمره ، دسته جمعی صاحب نمره ای را که خودشان بدتر از آن شده بودند مسخره می کردند . و با یک چشم غره ی من سرشان را می انداختن پایین. روی مزخرفشان را ببینیدچقدر است که برای دو نفری که هجده و نوزده شدند و تنها بیست کلاس ، تا جان در بدن داشتند ، دست زدند .

مانده بودم که ابنها ،الان شرمنده اند ، خوشحالند ، افتخارمی کنند یا نادمند ؟! کلا تعارض را برای آدم رسما معنی می کنند ،  این موجودات . درسم را که دادم گفتم : بعد از درس از همین مبحث یک سوال می دهم که حل کنید .

درس سنگینی بود. اما به شیوه ی جزوه ی خودم می توانستم آسان تر  تدریسش کنم . درس که تمام شد ، یک سوال از تقسیم سودو زیان توی شرکتهای تضامنی دادم که حل کنند. وبه این نیت که آنچه را که درس داده ام ، همه درست حل کنند ، کمکشان می کردم تا حتما ، همه به جواب درست برسند.

موقع تحویل برگه ها ، برگه ی هرکدامشان را جلوی خودش تصحیح کردم که حتما ببیند که درست حل کرده .

باید می دیدید که با  دیدن  نمره ی بیست روی برگه ، چه نفس راحتی می کشیدند .

یکی از بچه ها که بیستش را گرفته بود ، دستش را آورد گذاشت روی دست من و گفت : خانوم ! ببینین دستام چقدر سرد شده از ترس  . فشارم افتاده !!

مثل یک تکه یخ بود . حرف او که تمام شد ، همه ی بچه ها خودشان را به من رساندند که دستشان را بگذارند روی دست من و نشان دهندکه دست همه ی آنها چقدر یخ کرده .

باورم نمی شد . عتیقه های شیطون و بازیگوش من ، تا قبل از اینکه تک تکشان نمره ی بیست شان را بگیرند ، آنقدر در فشاربودند که بدنشان یخ کرده بود . آن هم برای امتحانی که خودشان می دیدند ، من چطور دارم سعی می کنم با راهنمایی شان کمک کنم ، حتما همه بیست بگیرند .

خدا می داند چقدر ازکار این بچه ها خنده ام گرفت . بچه هایی که پشت همه ی آن ظاهر بی خیالشان یک دنیا ترس هست که می شودکشفش کرد . و با خنده گفتم : اون موقع !شما از "من" ترسیدید ؟!!

یکی ازآن ته کلاس گفت : واقعا ها !

و همه خندیدند.