دلخوشی های کوچک
تا قبل از ساعت دو ، آنچنان روز خوبی داشتم که مطمئن بودم اگر بخواهم بنویسم ، خنده دار ترین مطلب عمرم را خواهم نوشت . درست تا قبل از ساعت دو .
امزوز واقعا یکی از بهترین روزهای زندگی من درکنار بچه ها بود . بارها موقعیت هایی توی کلاس درس و توی دفتر پیش آمد که از ته دل خندیدم .
ساعت آخر ، نزدیک های ساعت دو ، در حالی که رفته بودم ته کلاس تا به سوال یکی ازبچه ها ازامتحانی که داشتم می گرفتم جواب بدهم ، بچه های جلوی کلاس با اشتیاق گفتند: خانوم ! گوشی تون زنگ می خوره .
معمولا دوستان ؛ همکاران و خانواده تا قبل از ساعت دو ، به من زنگ نمی زنند . سمت گوشی که رفتم ، با دیدن شماره حس کردم حالم خیلی بد شده . آنقدر که وقتی صدایش را قطع کردم و گذاشتم توی کیفم ، با نگاه کردن به مریم ، دانش آموز خوش زبان کلاس ، او هم متوجه ی تغییر حالتم شد و با لحنی مادربزرگانه گفت : خانوم ؟!! آقای «ن» بود ؟!
خنده ام گفته بود . گفتم : از کجا فهمیدی ؟
گفت : خانوم ! آخه هر هفته ، وقتی شما سرکلاس ما هستید زنگ می زنه .
خندیدم و گفتم : این موقع ها دیگه باید منتظر تماسش باشیم . نه ؟
همه شون خندیدند .
بچه های کلاس کلا در جریان اتفاقات آموزشگاه و حرفهای آقای «ن» بودند . بعد تک تک شروع کردند به پراندن جملات با مزه که " عجب رویی داره این بشر " . "خانوم داره دست و پا می زنه ها " . " چطوره برویم حالش را بگیریم . "
خندیدم و گفتم : ما با ایشون مشکلی نداریم .
و البته ، توی دلم ، خیلی ناراحت بودم . الان که به گوشی ام نگاه کردم ، تا غروب سه بار دیگر هم تماس گرفته بود .
دارم فکر می کنم ، چرا درست زمانی که اینقدر حالم خوب است ، اینقدر احساس خوشحالی می کنم ، و اینقدر ازته دل می خندم ، برای منی که زیاد فرصت این چیزهای خوب پیدا نمی شود ، آقای «ن» باید به خاطرم بیاورد که وجود دارد. و حس و حال یک جلسه ی سنگین امتحان بنشیند روی سینه ام .
امروز به تلفنش جواب ندادم . چون اصلا وقتش را نداشتم . حالم هم خوب نبود . فعلا درگیر سودابه ام .
نمیدانم فردا خودم به او زنگ بزنم و یک باردیگر حرفهای قبل را به او بزنم ؟ یک کم جدی تر ، قاطع تر و غیر دوستانه تر ؟ یا بگذارم خودش زنگ بزند و تمام این مدت به خاطر انتظار اینکه باید با یک نفر چنین برخوردی داشته باشم را تحمل کنم ؟ یا اصلا جوابش را ندهم . بعد اگر با یک شماره ی دیگر زنگ بزند و من جواب بدهم که ضایع می شودم . فکر احمقانه ای بود این آخری .
بالاخره ، توی پوست کندن این گاو ، تقریبا رسیده ام به دمش . بهتر است تمامش کنم . البته اگر تمام شود . باید کاری کنم که حرف مفت دیگران ، برایشان گران تمام شود .