سر کلاس بودم که گوشیم زنگ خورد ، داشتم تمرین حل می کردم و به بچه ها تاکید کرده بودم که تا تخته پرنشده ( شما بخونید شونصد تا سوال حل نشده ) حق ندارند ، از روی تمرینها کپی پیست کنند . که وقتی گوشیم زنگ خورد و من مجبور شدم به خاطر جواب دادنش ، چند لحظه دست از سر تخته ی مفلوک بردارم، بچه ها، مشتاقانه حمله کردند سمت نوشتن که ثابت کنند فقط برای همین کار خلق شده اند .

آقای «ن» بود . از کلاس رفتم بیرون و سعی کردم همه ی آن چیزهایی را که باید به او بگویم ، توی ذهنم مرورکنم . حرفهایم را که زدم و وقتی مطمئن شد موضع من در مورد تدریس در آموزشگاه تغییر نمی کند ، گفت : بابت انتشار کتابتون ، تماس گرفتم . و اگه مایل باشن خانمم که انتشارات به نامشه ، باهاتون صحبت کنه .

خانم «ص» صاحب انتشارات «ج» در مورد انتشار کتاب کار گفت که انتشارات آنها حاضر است کتاب را با هزینه ی خودش تایپ و در تیراژ دو هزار تا منتشرو پخش کند ، در ازای انتشار سری اول 5 درصد قیمت پشت جلدکتاب به مولف تعلق گرفته و مابقی متعلق به انتشارات خواهد بود . برای سال آینده هم در صورت انتشار بدون تغییر ، هشت درصدبه مولف تعلق خواهد گرفت و در صورت تغییر ، همان 5 درصد سال اول از آن مولف ، خواهد بود .

و البته ، من پیامد ماموریتی که سرگروه جان اداره کلمان به ما محول نموده اند ، می خواستیم فقط ببینیم همسر جان این آقای «ن» چه کسی هستند که هدف واصل گردید . ( یک آیکن خبیث ) 

ولی آنها دائم  اصرار داشتندکه کتاب را زودتر ببرم برایشان ، قبل از اینکه به خاطر اینکه در اختیار بچه ها قرارگرفته ، توسط دیگران مورد بهره برداری قرار بگیرد .

و من ماندم و یک "ای بابا" . که حالا شما چرا توی این وسطی هی راه به راه گل می گیرید ؟

به قول سرگروه اداره کل مان ، باید فقط تشکرمی کردم . آن هم با لحن او . یک تشکرکشیده ی فرانسوی !