زنگ تفریح که خورد زنگ گوشی ام دوباره به صدا درآمد . خانم «ی» بود . همکار حسابداری مان در ناحیه ی فلان ( شما بخوانید ناحیه ای غیر از ناحیه ی ما و ناحیه ی سرگروه جانمان )همیشه برای گرفتن بارم بندی ها و بخشنامه های اداری زنگ می زد . من برایش یک سیم رابط بودم بین او و سایت دبیرخانه .اما این بار گفت که برای سه شنبه یک همایش استانی در هنرستان آنها تشکیل خواهد شد برای درس شرکتها ، با حضور مولف کتاب ، آقای «ا»؛ همان که با کمک آقای «ن» خون ما را کرده بود توی شیشه . و به طرز بسیار احمقانه ای که تحکم از سر تا پایش می بارید گفت : حضور همه ی همکاران حسابداری الزامی است . و مدیران موظفند به همه اجازه بدهند ، آن ساعت توی جلسه باشند .

و وقتی شنید که گفتم آقای «ا» سال گذشته در هنرستان فلان ( محل کار سرگروه اداره کل ) با همکاران جلسه داشته و حضورش جز ضایع کردن همکاران فایده ی دیگری نداشته ، در مقام توجیه مثل یک بچه که به یک بچه ی کوچکتر ازخودش نوید قاقا لی لی را بدهد گفت : حتی اگر جلسه مفید  نباشد ، به خاطر برگه ی حضور در جلسه اش که امتیاز زیادی( این زیادی را به کشیده ترین حالت ممکن بخوانید )دارد همه باید شرکت کنند .

و من که با یاد آوری گرفتن چند تا برگه ی حضور در جلسه برای همه ی همکارانم ، از اداره ، بدون اینکه جلسه ای داشته باشیم ، خنده ام گرفته بود از کوچک بودن و بی ارزش بودن آیتم تشویقی اش  و از طرفی مانده بودم در ربط دادن یک همایش استانی به یک همکار معمولی ، پرسیدم : شما مگه سرگروه هستید ؟!!

که گفت : نه . ولی همایش را ما داریم برگزار می کنیم .

و جالب این بود که شماره ی سرگروه اداره کل را ازمن می خواست تا به به او هم زنگ بزند و برای همایش دعوتش کند .

و من مانده بودم در کف ایبن بی حرمتی سازمانی که : قبل از اینکه با سرگروه اداره کل هماهنگ کند ، یا حداقل او را داخل آدم حساب نماید و فرمالیته هم که شده کسب اجازه ای نماید ، چطور به خودش اجازه داده یک همایش برگزار کند و اسمش را بگذارد همایش استانی و از دیگر نواحی هم دعوت کند که بیایند آنجا . و تازه دلخور باشدکه چرا بخشنامه اش را که او بخشنامه کرده ، نرسیده به نواحی .

بعد مثلا سرگروه اداره کل ، اینجا چه کاره است ؟ مگرمن الان می توانم راه بیافتم بروم یک چیزی را بخشنامه کنم ؟ مگر هر کی به هر کی است ؟

بعد ایشان چرا تصور کرده که ما ممکن است پشت سرگروهمان را خالی کنیم ؟!گذشته ازاینها  این همه بلا این آقای «ا» سر ما آوده و خبرش در کل گرین گیلبرز پیچیده وایشان از آن بی خبر بوده اند که درست باید بروند ایشان را دعوت کنند ؟!!و ما مغز خر میل نموده ایم که برویم درست همان جلسه ای که ایشان به عنوان مهمترین مهمان و ارزشی ترینش در آن جا حضور دارند و لابد چشم بدوزیم به ایشان و مثل منگول ها ، لبخند بزنیم و موج نگاهمان هی ندامت ارسال کند برایشان و اگر اجازه دهند  پایشان را ببوسیم ؟!!!

با همه ی این حرفهایی که توی دلم بود ، نمی توانستم خودسرانه و از طرف همه بگویم که ما نمی آییم  جلسه .

برای همین موضوع را به همکارانم توی دفتر مدرسه که منتظر برگزاری جلسه ی شورای دبیران این ماه بودند ، اطلاع دادم . و باید بگویم دلم می خواست یک ماچ گنده از صورت تپلی مانی بگیرم که گفت : به نظر من ، ما باید این همایش را به خاطر  حضور آقای «ا» تحریم کنیم .

و مانی اصلا با آقای «ا» درگیر نبود چون سال گذشته توی مدرسه ی ما چندساعت بیشتر حضورنداشت .

خودتان را بگذارید جای من . چقدر آدم احساس خوشبختی می کند وقتی اعضای گروهش این طور روی ایدئولوژی ها و راهکارهای اتخاذ شده ، تعصب به خرج می دهند . فریده و مینا و لیلا هم همین حرف را زدند .

قبل از اینکه به خانم «ی» زنگ بزنم که شماره سرگروه اداره کل را بدهم به او ، به خود سرگروه زنگ زدم که بگویم از ناحیه ی ما کسی در این همایش شرکت نخواهد کرد . سرگروه که تا به حال داشت تیریپ نجابت بر می داشت و می گفت که چند بار یکی به گوشی اش زنگ زده و او از روی شماره حدس زده از ناحیه ی فلان باشند و نشده که جواب بده ، در جواب سوالم که پرسیدم چطور اسم همایشی که برگزار می شود فلان جا ، همایش استانی است خانم «ی» دنبال شماره شما می گردد که به شما خبر دهد ؟ سلسله مراتب اداری تغییری کرده ؟ ( بیشتر توی ذهنم بود که ببینم واقعا نهاد جدیدید توی این سیستم سر براورده و ما خبر نداریم یا کلا هر کی به هر کی شده ایم شکر خدا ) که سرگروه جان داغ دلش تازه شد و شروع کرد به درد و دل کردن که : آفرین . دقیقا . حقیقتش من یک هفته پیش از برگزاری این همایش با خبر شدم . خانم «م» سرگروه کاردانش به من گفته که همکاران شما در ناحیه ی فلان دارند همچین همایشی برگزارمی کنند ، تو بیا و بزرگواری کن و در این همایش شرکت کن .

این حرف از نظرمن این معنی را می داد : فلانی ! همکاران شما در ناحیه ی فلان تو را اصلا داخل آدم حساب نکرده اند  ، به جای اینکه با تو هماهنگ کنند ، با من که سرگروه کاردانشم هماهنگ کرده اند ، حالا برای اینکه ضایع نشوند ، تو بیا و خودت را کوچک تر از اینی که آنها کرده اند، کن و برو توی همایششان نقش مترسک را بازی کن .

که بدون بر زبان آوردن اینها ، شنیدم که سرگروه جانمان گفت : حقیقتش من شماره ی خانم «ی» رو که دیدم شناختم . از قصد و درست به همین دلیل که ایشون پاشون رو از حیطه ی خودشون فراتر گذاشتن ، جوابشون رو ندادم .

و خاطر نشان کرد که از ناحیه ی آنها هیچ همکاری در همایش شرکت نمی کند . و من هم مطمئنش کردم که از ناحیه ی ما هم کسی در این همایش شرکت نخواهد کرد.

و با هم به این نکته فکرکردیم که آیا از ناحیه ی باقی مانده ، ناحیه ایکه ناحیه ی خانم «ی» نیست اما قبلا ها سرگروه اداره کل از آن ناحیه بوده و به خاطر اینکه چشنم ندارد سرگروه جان ما را ببیند همه جور ساز ناکوکی را با او می زند ، همکاران شرکت خواهند کرد یا نه .

و جالب اینکه سرگروه جان به خاطر اینکه همکاران آن ناحیه توی آموزشگاه آقای «ن» همکاران آقای «ا» بودند و هستند ، جرات نمی کند به آنها زنگ بزندو از رفتنشان ممانعت به عمل آرورد .  و عجب قدرتی دارد این آقای «ن» .

غروب که به خانم «ی» زنگ زدم تا شماره سرگروه اداره کل را بدهم ، با تعجب گفت که این شماره را دارد و از صبح هی به آن زنگ می زند اما جواب نمی دهد .

من هم دیگر به او نگفتم که سرگروه از قصد جوابش را نمی دهد . اما باید می دیدید که چه به تقلا افتاده بودوقتی گفتیم ما( کل همکاران ناحیه مان که شامل هفت تا هنرستان است )  حاضرنیستیم در همایش شرکت کنیم .  از تشویق و تطمیع گرفته تا تهدید ( مبنی بر زیرپاگذاشتن یک  [خدایگان] بخشنامه ) همه را امتحان کرد که بگوید بیایید همایش . و وقتی دید حرفهایش انگار آبی هستندکه بر بال اردکی بنشینند و ما اصلا ککمان هم نمی گزد ، رو آورد به ابراز بیچارگی کردن که : به خدا من هبشکی رو برای دعوت در حضور در همایش نداشتم . آقای «ن» ، آقای «ا» را به من معرفی کرد .

و منظورش این بودکه بگوید اگر نیایید سکه ی یک پول می شوم .

این حرف را که زد دیگرمطمئن شدم نباید برویم . به هزارو یک دلیل.

اولا : پای آقای «ن»  در میان بود .

دوما : رسما حقیر و خرد می شدیم اگر آقای «ا» را با حضورمان به رسمیت علمی می شناختیم . آدمی را که بویی از اخلاق حرفه ای نبرده بود .

سوما : سرگروه اداره کل را که حداقل اطلاعت از او در سلسه مراتب اداری مان واجب بود ، ندید می گرفتیم .

 چهارما : اصلا چه لزومی داشت که خانم «ی» بیاید همایش برگزار کند . مثلا من هم اگر بخواهم می توانم توی انباری خانه مان همایش کشوری برگزارکنم ؟

پنجما : خانم «ی» به چه حقی به خودش اجازه داده سرگروه استانمان را پیش سرگروه کاردانش کوچک کند مثلا دارد خودش را بزرگ می کند ؟ بعد با کمال پررویی می گوید : هدف ما بررسی افت شدید شرکتها در سطح استان در سال گذشته است .

و وقتی می گویم : دلیل افت درس ما همین دخالتهای بی جای آقای «ا» بوده ، می گوید : شاید حالا سرش به سنگ خورده باشد و امسال برای ما ایجاد مشکل نکندکه وقتی فهمیدم از اول می دانسته ماچه مشکلاتی با این آدم داشتیم اما خودش را زده بود به کوچه ی نفهمی ،  جوابش را دادم و گفتم : امسال نمی تونه ایجاد مشکل کنه چون ما به شدت جلوی ایشون ایستادیم و می ایستیم .

آدم باید خیلی احمق باشد که اولا یک کار نسنجیده بکند که درحد و اندازه ی خودش نیست. و بعد بخواهد برای حفظ آبرویی که اصلا در حدش نبوده با وجود آگاهی از همه ی آن مسائلی که وجود داشته ، باز اصرار کند که حالا شما بزرگواری کنید بیایید توی همایش ( که مثلاآنها پیش آقای«ا» خجالت زده نشوند و  آقای«ا» با پوزخند ، تک تک اسم های ما را با چهره هایمان تطابق بدهد و لیچار بارمان کند ، کاری که از او قبلا سراغ داشتیم . و با پیشنهاد شدن خودش توسط آقای «ن» اعتبار از دست رفته اش را دوباره به دست آورد ). من همه ی این برنامه را از چشم آقای «ن» می بینم . دارد از  خنگی بعضی از همکارها و تمایل شدیدشان در کسب امتیازهای حداقلی ، نهایت استفاده را می کند . عجب مغز متفکری است این آدم . نمی دانم کی می خواهد دست از سر ما بردارد . کارهایی می کند که به عقل جن هم نمی رسد. اول رابطه ی معلمی و دانش آموزیمان را ( با بچه های پارسال ) به هم زد و نابودکرد . بعد اتحاد مدیر جان و ما را کم رنگ کرد ، بعد آمد انسجام همکارانمان را نشانه گرفت  . حالا فکر می کند می تواند از روابط کم رنگ بین نواحی استفاده کند . آخرش ما را با وزیر آ.پ در نیاندازد خوب است .