دختری که پدرش را گم کرده ...
قرار بود جلسه ساعت یازده شروع شود ولی از آنجایی که مدیر جانمان را به خوبی می شناسم ، می دانستم زودتر از دوازده و نیم نمی آید برای شروع جلسه . و طبق همین پیش گویی نوستراداموسانه ، به بچه ها گفتم که یک ماشین حساب و یک عدد خودکار بردارند بیایند کارگاه نقشه کشیِ رو به روی دفتر تا امتحان شرکتها را بدهند و من درحالی که پایم توی کلاسشان است ، گوشم به دفتر باشد ببینم کی مدیر جان نزول اجلاس می فرمایند .
مریم ، دختری که مشکل قلبی دارد ، باز هم دستهایش یخ کرده بود و چیزی نمی نوشت . به او گفتم که می تواند از کلاس برود بیرون و یک دور مطالعه کند و بعد امتحان بدهد . قراربود امروز مادرش بیاید مدرسه . البته خودش اصرار داشت پدرش بیاید اما من بهتر می دیدم اول با مادرش صحبت کنم .
برگه ها را که گرفتم ، توی جلسه ، همزمان با صحبت های مدیر جان مبنی بر هنرهای معلمی و اهمیت نماز !!! تصحیح شان کردم . گمانم مدیر جان یک طورهایی اش شده بود. آخر دو ساعت تمام یک چیزهایی گفت که به عمرمان از ایشان نشنیده بودیم . غلط نکنم ،رفتارها و حرفهای خانم زیرآب زن ، گماردن یک عدد جاسوس را از طرف حراست یا ارزیابی عملکرد ، واجب کرده بود و بوهایش به مدیر جان هم رسیده بود . آخر چهار ساعت شورای معلمانمان در آنچنان بطالتی مبنی بر شنیدن سخنرانی یک عدد انسان که بر آنچه می گوید هیچ گونه اشرافی ندارد گذشت که بی برو برگرد معلوم بود مدیر جان قصد بهره برداری سیاسی از این موضوع را دارد .
به هر حال برای من که بد نشد ، برگه هایم را تصحیح کردم .
وسط های جلسه ، دم در به من اشاره کردند که کسی بامن کار دارد . بیرون که رفتم مادر مریم بود که آمده بود مدرسه و برایم ، حرفهای مریم را دوباره تکرار کرد .
اینکه همسرش ، با وجود داشتن یک دخترهفده ساله و یک پسر متاهل بیست و پنج ساله ، رفته یک خانم سی و پنج ساله را صیغه کرده و خرجشان را که نمی دهد ، هیچ . هر روز بازو در بازوی خانم ،عاشقانه ، از جلویشان رد می شوند و خانم فوق الذکر ،چند باری آمده در خانه ی این زن بدبخت و تا جا داشته کتکش زده و همسر محترم هم با اینکه جانش برای مریم درمی رود ، نه تنها به دیدن اینها نمی آید که خرجی شان را هم نمی دهد .
مادر مریم می گفت ما ماه رمضان حتی خرما هم نداشتیم و با نمک افطار می کردیم .
اشک توی چشمهای زن مظلوم حلقه بسته بود . آنقدر بی زبان و بی پناه بود که به قول خودش کارش فقط گریه بود . آن هم به خاطر دخترش که التماس می کرد پدرش بیاید خانه و پدرش می گفت تا دو سال صیغه ی آن زن سر نیاید نمی تواند طلاقش بدهد و ان زن اجازه نمی دهد او بیاید خانه !!!( از آن حرفها بود ) با مادر مریم کلی صحبت کردم تا به او بفهمانم اگر همسرش خانه نمی آیبد فقط مشکل از همسرش نیست . شاید لازم است او هم کمی سیاستمدارانه تر رفتار کند . چه عیبی دارد یک زن ، زبان چرب و نرمی برای همسرش داشته باشد . قربان صدقه اش برود و وقتی بعد از یک ماه می آید خانه ،او را به باد حرفهای ناخوشایند نگیرد ؟!
اما زن بیچاره آنقدر ناتوان و دلشکسته بود که حتی نمی توانست نقش بازی کند. وقتی به او قول دادم که مشکلش را پیگیری خواهم کرد ، آنچنان به دعا کردن و تشکر پرداخت که دلم به شدت سوخت .
صحبت کردن با مشاور و در صورت لزوم دعوت از همسرش برای حضور در مدرسه و مشورت با آقای پدر که توی شورای حل اختلاف است و با زبانش مار را هم از لانه اش می کشد بیرون و کشته مرده ی انجام دادن کار برای دیگران است ، گمانم کارهایی باشد که از دست من بر می آید .
مریم داشت با دمش گردو می شکست وقتی فهمید قرار است مشاور از پدرش بخواهد که بیاید مدرسه . دلش برای پدرش تنگ شده بود .
دلم داشت پاره پاره می شد از این همه عشق این بچه به پدرش. و داشتم فکر می کردم ، آن مرد ارزش این همه عشق را دارد ؟