مدیر جان داشت توی جلسه از روشهای صحیح تربیت حرف می زد . اینکه یک معلم باید آراسته به صفاتی باشد در حد لالیگا . شما بخوانید : فلان و بهمان ... و مثال زد که : مثلا من خودم به خاطر روشهای اشتباه تربیتی ، هنوز هم که هنوز است ، از یک پروانه ی ساده هم می ترسم ...

داشت کاملا جدی جدی می گفت و چند تا چای شیرین لعنتی که مستحق مرگ بودند و هی راه به راه با ایما و اشاره تهدید به مرگ می کردند من را ( چرایش بماند ) هی سرشان را به تایید حرفهای مدیرجان تکان می دادند و بله و درست است و از این حرفها می گفتند که فرزانه ، دبیر کامپیوترمان ، بسیار مارموزانه و با لحنی عادی با اشاره به ترس مدیر جان گفت : چـــــرا ؟!!شما که خودتون پروانه هستید .

یعنی داشتم از این تلمیح و کنیه و استعاره ی نهفته در حرفش می ترکیدم . آخر اسم کوچک مدیر جان ، پروانه است . و مدیر جان ، بدون اینکه به گوینده نگاه کند گفت : مثال عرض کردم .

و آن موقع من واقعا  داشتم از خنده ای که حبسش کرده بودم ، می ترکیدم . لعنتی ، فرزانه ، اصلا به روی خودش نیاورد که چه کار کرده . تازه بعدش زیر لب گفت : والا!!

این همکاره ما داریم ؟!

و اما علت خط و نشون کشیدن دسته ای از چای شیرینهای همیشه در حال تایید مدرسه برای من این بود که مدیر جان هی راه به راه ، پیامد سیاستی که از پارسال در پیش گرفته ، هر مثالی که می زند ، اسم ما را می چسباند تهش . آخرش هم گفت برای یافتن علت همه ی بدبختی های مدرسه یک کمیته ی اقدام پژوهی تنشکیل دهم با مسئولیت خانم «س» . حالا نیست از من بزرگتر ، کله گنده تر و خفن تر در مدرسه حضور ندارد ؟ از آن جهت .

حالا چای شیرینها فکر می کنند من کاری کرده ام که مدیر جان عاشق من شده . آخر نمی دانند من و مدیر جان ، از سالکان و شیفتگان ساست فرار به جلو هستیم .

بعد برایم پیغام پسغام می فرستند که : بالاخره جلسه تموم می شه و ما تو رو می بینیم دیگه !

پایم را روی پایم می گذارم و با یک ژست انتخاباتی ، نگاهی که بگوید "عددی نیستید" بهشان می اندازم که کفرشان در می آید .

نه .  واقعاً اینا همکارن من دارم ؟!