پرینترم ، درست در بدترین و نامناسبترین زمان  ممکن خراب شد  . و من امروز باید از صفحات مجله ی رشد برای آزمون آنلاین  Ltms  پرینت می گرفتم . برای همین  صفحات را ریختم توی فلش و بردمشان خدمات کامپیوتری سر خیابانمان - جایی که ما ، بین خودمان ،  صاحبش را به خاطر شباهتش به رحیم نوروزی ، آخناتون می نامیم  -  که برایم پرینت بگیرد .

با وجود وقت کمی که برای مطالعه ی آن صفحات داشتم ، درست یک ساعت ایستادم تا کار همه ی دخترهای دانشجو را راه بیاندازد و نوبت به من برسد . حواسم هم بود که دارد از قصد کار من را انجام نمی دهد .حتی متوجه ی آن نیم نگاههایی که داشت از قصد حضورم و کارم را نادبده می گرفت ،  شدم .  آنقدر ازکارش عصبانی شده بودم که گفتم قید آشنایی اش با مدیر عامل و آن ادا اطوارهای همسایه بودنش را بزنم و بگویم فلشم را بدهد که بروم از دفتر بغلی اش پرینت بگیرم که انگار این را از  حالت چهره ام فهمید و فوری  با لحن مسخره ای  گفت : کار شما رو انجام داده بودم همون اول . ولی بهتون ندادم . تا کار بقیه رو راه بیاندازم .

آدم پررو ! حتی ملاحظه ی آن همه آدمی را که توی مغازه بودند و ممکن بود اجدادشان یا انسابشان ، از شاگردان من باشند نکرد و در جواب چرای من گفت : تنبیهی ! تا دیگه وقتی سرم اینقدر شلوغه کارهاتون رو نیارین . من قبلا گفته بودم ده صبح تا چهار بعد از ظهر اینجا خیلی شلوغه .

اوکی !  فقط از تو وقت قبلی نگرفته بودم که الان فهمیدم باید می گرفتم . بعد ، پرینت من ، چاپ افست نیاز داشته  در مقابلِ نوع دیجیتالی دیگران ، که من باید زمان اختصاصی ای برای کارام داشته باشم ؟ اونقدر به نظرم حرفش بی معنی بود که خیلی عصبی و جدی گفتم : خوب من الان مجبور بودم از اینها پرینت بگیرم . آزمون دارم و تا ساعت هشت سایت بسته می شه . من ساعت پنج بیام ، کی بخونم ؟

که ناگهان لحنش را عوض کرد و گفت : وااااای ! معذرت می خوام . من نمی دونستم .

توی دلم گفتم : تو چرا باید می دونستی آخناتون ؟!

که بعد آمد تیریپ ما و شما نداریم بردارد که گفت : با همکاراتون ، دو سه تایی بشینین جواب بدین . یکی بگرده جوابا رو پیدا کنه . یا یکی بخونه برای همه امتحان بده یا ...

خلاصه توی مدتی که برگه ها را بدهد دستم همه ی راه حلهای ممکن را برایم ردیف کرد . لابد من هم نیازمند یاری سبزش بودم دیگر .  من مثل یک آدم هنگ کرده ،در حالی که کلا نفهمیده بودم این برای چه چنین کاری کرده ،  فقط نگاهش کنم .

مورفی بخواهد در آدم متجلی شود ، از زمین و آسمان می بارد دیگر . رفتار آخناتون ، بارش بدشانسی من نبود . بدشانسی این بود که من چرا نقش یک آدم احمق را بازی کردم ،و این چرا ،  از ظهر تا به حال مثل خوره به جانم افتاده و من مانده ام و یک احساس حماقت که ای کاش به جای اینکه از او بپرسم چرا ( یعنی آن چرای انعکاسی ( واقعا انعکاسی) را بر زبان بیاورم ) ،  فلشم را مطالبه می کردم و از این به بعد هم کارهایم را برای او نمی بردم . جا که قحط نیست . اما متاسفانه ، آدم بد شانسی که بیاورد ، هنگ کردن مغز ،  هم می شود مزید بر علت .

خانه که آمدم ، درست قبل از اینکه بتوانم یک دور صفحات مجله را روخوانی کنم ، آن هم مطالبی را که با بدترین جملات ممکن نوشته شده بودند و اصلا چهار بخشش پیوستگی ای با هم نداشت ، یک مهمان ناخوانده تشریفش را آورد و درست تا ساعت هفت ماند .

آخرش هم من بدون اینکه بتوانم یک دور درست و حسابی بخوانمش آزمون دادم و درست قبل از اینکه سوالات را تمام کنم ، صفحه Error داد و پاسخها ارسال شد . و نتیجه این شد که نمره ی من توی سایت یازده اعلام شد .

و ازآنجایی که قوانین مورفی باید درمورد من تحقق عینی داشته باشد ، حتما نمره ی قبولی آزمون هم دوازده است .