نه هستهای ما چونان که بایدند و نه بایدهای ما ...
دو سه روزی بود غمگین می دیدمش . جز من و او کسی توی دفتر نبود که سر صحبت را فقط برای احوالپرسی باز کردم : خسته ای ؟ چهره ات خیلی گرفته است .
از من یک سال کوچکتر است . و چون همه ی آنهایی که از من کوچکترند ، یک جورهایی از دید من ، بچه محسوب می شدند ، با لحنی که این را نشان دهد از او پرسیدم . و بیشتر هدفم این بود که بخندد .
که سرش را تکان داد و گفت : خسته نیستم . حالم گرفته است .
وقتی یکی در جواب احوالپرسی ات ، این جواب را می دهد ، منظورش این است که ادامه دهد ، حرف بزند ، درد دل کند . تو که نمی توانی سرت را تکان دهی و بگویی : "اوهوم ! " و کارت را بکنی .
دستهایش را گرفتم توی دستم و با همان لحنی که با بچه ها حرف می زنم که خودشان را بگذارند جای دخترم ، گفتم : چرا ناراحتی ؟
که حرف ازخستگی زد . حرف از کسی که آزارش می دهد و او نمی تواند هر روز و هر روز نبیندش . اول فکر کردم دعوای جاری است . جاری اش که همسایه ی اوست . می خواستم وقتی در جواب سوالم که می پرسم : "خانواده ی شوهر ؟! "، سر تکان می دهد ، یک کم بگذارم درد دل کند و آرامش کنم . که بی مقدمه گفت : خود شوهرم ...
یک لحظه مثل کسی که اشتباهی پایش را گذاشته حریم خصوصی دیگران ، خجالت کشیدم . خواستم سر و ته قضیه را هم بیاورم که دیگر ازهمسرش نگوید . آخر ، توی همکارها ، هیچ وقت کسی از همسرش بد گویی نمی کند . اصلا شاید فردا از حرفهایی که می زند پشیمان شود .
ولی ... همکار جان کوچولوی هم رشته ام انگار تصمیمش را گرفته . می خواهد از همسر خیانتکارش ، با وجود دو پسری که دارد ، جدا شود . و همسرش را با همان معشوقه هایش تنها بگذارد .
حرفهایش همین طور مثل رگبار ، تک تک سلولهای مغزم را نشانه گرفته بود . دختر معصوم و مظلوم گروهمان که فکر می کردم هر مردی به خاطر داشتن چنین فرشته ی عفیفی ، به خودش خواهد بالید ، حالا داشت حرفهایی از همسرش نقل قول می کردکه شرمم می آمد حتی بشنوم .
دستهای یخ کرده ام را گذاشتم روی پیشانی ام تا حرارت سوزان مغزم را کاهش دهم اما نمی شد که بشود . نمی شد که در مخیله ام جا دهم این همه وقاحت همسرش را . مگر می شود مردی ، چشم در چشمان همسرش بدوزد و این حرفهارا به او بزند ؟
دلم برای دلخوری های پاکِ بینِ خودم و مدیر عامل ، تنگ شد . دلم برای خانه ، ناگهان تنگ تنگ شد .
و یادم آمد که وقتی شهرزاد مرده بود ، این همکار جان خودش را خیلی عذاب می داد و به من گفته بود که همسرش اجازه نداده او سر قبر شهرزاد برود . و من با خودم فکر کرده بودم چقدر همسرش دوستش دارد که نمی خواهد بگذارد آب توی دلش تکان بخورد . و حالا می گفت همسرش که یک روانشناس است ، بعد از مرگ شهرزاد بارها به اوگفته "خوب تو هم برو خودت را بکش . چرا خودت را نمی کشی تا من از شرت رها شوم ؟!!! " و دلم سوخت برای نابود شدن آن تصور زیبا در موردش .
هنوز گرم حرف زدن با همکارم بودم که دانش آموزی دم در صدایم کرد . عذر خواستم و رفتم دیدنش . ازآنچه که دانش آموز سال سومی ، یک دختر هفده ساله بر زبان آورد ، کم مانده بود رسما بالا بیاورم .
حالا حالم خیلی بد است . نمی دانم چه کنم . آیا باید آن طور که دانش آموزم گفته ، راز نگهدار حرفهای او باشم که الان آمده و دارد از من کمک می خواهد ؟ یا باید با مشاور مدرسه صحبت کنم ؟ دانش آموزم مشاور و مدیر را امین نمی داندو من خودم را مورد مناسبی برای راهنمایی .
اصلا حالم از این دختر به هم خورده . من نمی توانم کمکش کنم . من نمی توانم دوستش داشته باشم . دانش آموز سال سومی ما که از یک مدرسه ی غیر انتفاعی آمده و از بچه های سال گذشته ی ما هم نیست .
زنگ اول که آمد و مشکل دوستش را گفت که با یک مرد متاهل رابطه داشته و حالا قصد دارد از او شکایت کند ، از لرزش دستهایش و عضلات صورتش فهمیدم آن دختری که پاکدامنی اش را به یک اشاره فروخته ، خودش هست . و زنگ دوم که آمد تا بگوید که آن دختر خودش هست و فقط می خواهد از آن آدم شکایت کند ، یعنی شکایت که کرده ، می خواهد بداند که آیا او خودش هم مقصر شناخته خواهد شد ... از خونسردی اش در تعریف ماجرا ، یکه خوردم .
تنها کاری که از دستم برآمد این بود که شماره اش را بگیرم و شماره ام را بدهم به او . به زمان احتیاج داشتم که فکر کنم . شماره ی آقای پدر را می خواهد که با او در شورای حل اختلاف صحبت کند . من اما دو دلم که شماره را بدهم یا نه .
من اصلا دلم نمی خواهد کسی که به من منصوب است ، به آقای پدر ، حرفهایی از این دست بزند . من خجالت می کشم در چشمهای آقای پدر نگاه کنم . خجالت کشیدن خودم را اولویت نمی دهم بر نیاز یک انسان به کمک . اما فکر می کنم از دست آقای پدر چه کاری ساخته است ؟ اصلا او هر شورای حل اختلافی که برود ، همین اندازه راهنمایی اش خواهند کرد دیگر ...
به دفتر که آمدم ، خواستم همکار جان را روشن کنم که از این دست آدمها همیشه هستند . اسمی از پرستو نبردم ولی ماجرا را تعریف کردم . همکار جان با حالتی آمیخته به تنفر از همسرش ، گفت : نکنه این هم کار رفیق ما بوده ؟ ( منظورش همسرش بود )
حس کردم حالم خیلی بد شده . پیشانی ام را کف دستم فرو کردم . اگر این کار رانمی کردم ، مغزم را باید روی زمین جمع می کردم . حرارت سرم همه چیز را ذوب کرده بود . همکار جان همین طور داشت با جزئیات از رفتارهای همسرش و خانواده اش می گفت . و مصر بود که اگر همسرش بچه ها را به او بدهد ، طلاقش را بگیرد و برود شهرخودشان ...
و من همین طور هنگ کرده بودم و میخکوب شده بودم که چرا این دو تا ، هر دو امروز این مطلب را به من گفته اند ؟ چرا اصلا باید چنین حرفی را به من بزنند ؟ اصلا احتمالا من خواب نبوده ام و داشتم کابوس نمی دیدم ؟ بعد ، توی این همه ی سالهای تدریسم ، من تا به حال نه چنین چیزی دیده بودم و نه شنیده بودم ...
حالا باید درمورد پرستو چه کار کنم ؟ آیا از سر بی پناهی و نیاز به مشاوره با من حرف زد ؟ نکند بلایی سر خودش بیاورد ؟ نکند برعکش شده باشد ، آنقدر وقیح شود که ازچنین چیزی با بچه ها حرف بزند ؟ آخر من ذره ای از شرم و حیا توی حرفهای این دختر ندیدم .بیشتر از اینکه به خاطرکاری که کرده و اجازه ای که داده ، شرمگین باشد ، می ترسید که برایش مشکلی ایجاد شود . به مشاور بگویم ؟ این کار سوء استفاده از اعتماد کسی نیست که به من اعتماد کزده ؟ قانعش کنم برود پبیش مشاور؟ مشاور بداند چه می شود ؟ اخراجش می کنند ؟ اخراج دانش آموزی که بالاترین نمره اش سه است ، آیا موردی ندارد ، اگر قرار باشد بقیه درگیر نشوند ؟ بعد این بچه برود چه کار کند ؟ مادر نفهمش چرا عین خیالش نیست ؟
من حالم خیلی بد است .
همان اندازه که عاشق آدمهای شجاعم ، حالم از انحرافات اخلاقی به هم می خورد .
ای کاش همکارم در جواب احوالپرسی ام فقط می گفت : خوبم ! بهتر می شوم . دلم نمی خواست بدانم همسرش او را حیوان خطاب می کرده و تمام القاب زشت یک زن بدکاره را به او می داده . وسط دعوا ، حلوا که خیرات نمی کنند وقتی او به همسرش تاکید می کرده که از زندگی اش می رود بیرون تا به کثافت کاری هایش برسد ، آن هم با بدترین کلمات . می شد از همه ی آن حرفها فاکتور گرفت و درد دل کرد ...
من هیچ وقت یک آدم بزرگ نمی شوم . آدمی که نه تنها حالش بد نشود که کنجکاوی هم کند ...
این پست را همان روز نوشتم اما تاییدش نکردم . حالم آنقدر بد بود که نمی توانستم تاییدش کنم . خوشحالم که با نوشتنش آرام تر شدم . ببخشید اگر چیزهایی را می خوانیدکه در شان یک محیط معصومانه نیست .