يه بنده خدايي ميره كولر بخره، یارو میگه كولر آبي ميخواي؟ ميگه: فرقي نميكنه، قرمز بده.

و كلاً ميان ماه ما و ماه گردون ، تفاوت از زمين تا آسمونه . وهمين تفاوته كه آدم رو مدهوش و شيفته ي  خودش مي كنه .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

قرنها طول مي كشد تا ما توي اين سيستم نخودي مان ،چنين جواهري ببينيم. آدم مي ماند در  كف كار خداوند كه : قربان آن قد و بالايت بروم ، همه ي خوبيها را بايد در وجود اين دختر خلاصه مي كردي ؟

از ادب و نزاكت و اخلاق گرفته ، تا دين و اعتقادات و ايمان ،همه ي اينها را كه بگذاري توي يك كفه ي ترازو ، برابري مي كند با   هوش سرشارش كه بعد از قرنها اميد اول شدن در المپيادهاي علمي را در مدرسه ي هميشه شكوفايمان!! زنده كرد !

دختر نازنين مدرسه مان ايستاده كنار دفتر و منتظر است تا من بروم پيشش تا با او صحبت كنم . معاون پرورشي مي رود پيشش و مي گويد : دخترم ! چقدر خوب شد ديدمت . به خاطر كاري كه تو انجام دادي،اداره كل براي من (؟) تقديرنامه فرستاده .

دخترك كه توي مسابقات اول شده بود ، لبخند مي زند . كسي نمي داند كارش حالا كجا گير است .

دو تا از همكارا  كه دارند وارد دفتر مي شوند ، مي زنند پشتش و مي گويند : امسال روي مقام اولت در كشور حساب كرده ايم ها ! المپيادي !!!

تقديرنامه هاي سازماني هم امتيازهايي در خور توجه دارند .

مي روم پيشش. با تواضع هميشگي و شرم و حياي خاصش مي گويد : خانم ! شما كتاب  حسابداري شركتها سراغ نداريد ؟

نصف مهر گذشته و اين بچه كتاب ندارد . مي دانستم كه نتوانسته شهريه ي كل كتابها را بدهد و كتابهايش را از بچه هاي پارسال تهيه كرده . اما حالا اين كتاب عوض شده .

مي روم سراغ معاون فني و موضوع را با او در ميان مي گذارم . و نشاني دو تا كتابي را كه توي انبار ديده ام به او مي دهم .

با مِن و مِن مي گويد : يكي كه مال يكي از بچه هاست . اون يكي رو هم يكي از همكارا سفارش داده . نمي تونم بدم بهش .

گفتم : من با اون همكار صحبت مي كنم . اين بچه الان ده روزه در به در دنبال كتابه . اونقدر استرس داره كه گمونم به همه ي عالم و آدم گفته .

معاون فني مي ماند توي شك . بعد خيلي يواش مي گويد : اين ،  پول كتابها را نداده .

نمي گذارد در مورد پول كتابها دهن باز كنم و مي گويد : حقيقتش  فلان معاون ( همان كه تقديرنامه ي اداره كلش را مديون اين بچه است ) گفته بهش كتاب نديم . آخه ...به نظر مياد داره زرنگ بازي در مياره و باگرفتن  كتاب از بچه هاي پارسال ، نمي خواد شهريه ي كتابها رو بده .

و يك حساب سرانگشتيِ قانون گرا ، مي گويد : هر كس از بچه ها بخواهد اين كار را بكند كه  واريزي مدرسه به حساب اداره صفر خواهد شد !

با تعجب گفتم : گرفتن كتابهاي كهنه ي بقيه ، زرنگ بازي محسوب مي شه ؟ اونم براي بچه اي كه خانواده اش ندارند سي و پنج تومن شهريه ي كتاب را واريز كنند ؟

همين جمله براي معاون فني كه تازه امسال آمده مدرسه و از سوابق درخشان اين بچه با خبر نيست ، كافي است تا كتاب را دو دستي بدهد به من و بگويد : فقط بهش بگين توش چيزي ننويسه . اگه همكار خواست بايد بده بهش .

و بعد ادامه مي دهد : چند تا كتاب ديگه هم كه اضافه اومده بود رو من دادم بهش، به دور از چشم بقيه ي معاون ها . آخه اونا تاكيد دارن كه بهش كتاب نديم تا عادت نكنه اينقدر ساز مخالف بزنه  . بهش بگين قيمت كتابها رو خودش حساب كنه ...

يكي از بچه ها را مي فرستم دنبالش .

بچه پرواز مي كند از روي پله ها وقتي كتاب شركتها را توي دست من مي بيند .

و من دنبال رگه هاي همان پررو بازي اي مي گردم كه معاون جان ، توانسته توي ظاهر فوق العاده ساده ي اين بچه ببيند و آنقدر پررنگ بوده كه نتوانسته تشخيص دهد ، يكي از بچه هاي اين مدرسه ، ندارد كه پول كتابها را بدهد .

دوست من ! بي شك خداوند ما را ،آفريده تا حال آنهايي را كه تشخيص داده ايم ، پررو بازي در مي آورند ، بگيريم . و اين فلسفه ي سه واحدي زندگي است !!