غلط نکنم این نقاش ساختمان ما عاشق شده . عاشق خودش و کارش . من را یاد نارسیس می اندازد . فکر می کند ، شاهکار خلقت را درست کرده .

یک هفته ی تمام کلید خانه دستش بود که بیاید و ریزه کاریهایش را انجام دهد.  می آمد . ولی ریزه کاری های ذکر شده ، فقط رنگ کردن قاب حفاظ آکاردئونی  درب ورودی بود  ، که انجام نمی شد .

ما هم دیگر نه پی گییر گرفتن کلید شدیم و نه از احوالات خانه جویا شدیم . گفتیم خودش خسته می شود و کلید را می آورد دیگر . که دیدیم امروز زنگ زد که : کارای من تموم شده ، اگه خواستید  ،  بیایید کلید را بگیرید . من الان ساختمان شما هستم .

و موقع دادن کلید فرمودند : من کلید رو به شما می دم ، شما بده برق کارتون بیاد پریزها و هالوژنها رو وصل کنه ، بعد من یه جا همین دورو برها  کارگرفتم ، زنگ بزنین من میام کلید رو می گیرم ...

ما رو فرمایید ، شکلمان شده بود شبیه  یک عدد گلابی که از بالای درخت جانمان تالاپی افتاده باشد زمین . یک نگاه به سرتاپای کلید ( D-: )  انداختیم و در سکوت منتظر ماندیم ، بروند از خانه بیرون .

به نظر طبیعی می آید که کلید برای نصب کابینت ، دوباره به شخص شخیص شان  عودت داده شود ، وقتی پای قرارداد کابینت را از طرف ما امضا نموده اند و چون ما عرض کرده بودیم ، تا روزی که کابینت را نیاورند ، پولش را پرداخت نمی کنیم ، از هزینه ی رنگ خودشان  پیش پرداخت کابینت را پرداخت نموده بودند .

و ظاهرا چیز غیر طبیعی این ماجرا ، وجود ، هوا و اکسیژن در جو کره ی زمین است .

ما البته این حرف را زده بودیم تا بی خیال نصب کابینت شوند و ما قرار دادمان را با جای دیگری ببندیم که ایشان زرنگتر از این حرفها بودند . و توجیه شان این بودکه با جناب کابینت ساز ، حساب کتاب دارند و  دوست جانشان به ایشان بدهکار است ، و حالا طرف قرار داد را خودش می نویسد ، تا موقع پرداخت ، حساب و کتاب خودشان را تصفیه نمایند . ( به جان خودم اینجا دیگر منظورم تصفیه است نه تسویه )    D-:

 بماند که ایشان قبل از رفتن هم کلی سفارش در مورد دیوارها کردند و در نهایت بزرگواری اجازه فرمودند که ما یک عدد تابلو ، بالای میز ال سی دی نصب کنیم و یک عدد لوستر دیواری ظریف بالای تابلو بکوبیم  که نمای پشت ال سی دی بیشتر به چشم بیباید . و پشت بندش فرمودند : اگه یه میخ کوچولو بزنید ، از نظر من اشکالی نداره .

به جان خودم ،من دقیقا شکل فرزاد حسنی شده بودم .

بعد از رفتنش ، ظاهرا باید نفس راحت می کشیدم اما ، احساس کردم خانه ی رویایی را به اندازه ی دو ماه پیش دوست ندارم . با اینکه نقاش جان هم مثل دیگران ، هر روز کلی از محیط و همسایه ها و ظاهر خوش ساخت واحد تعریف می کرد  .

شاید این حس از خستگی باشد . شاید ... نمی دانم . خدا کند که حسم بشود درست مثل روزهای قبل .