این یک تعهد کتبی است : پشت دستم را داغ می کنم ...
می دانی ، دوست من . ما دهه پنجاهی ها ، توی عصر شستشوی فکر و خیال به دنیا آمدیم . بعضی هایمان که آدم حسابی بودند و کلی متکی به خودشان ، بعد ازمدتی گوش دادن به حرف این و آن ، یک کمیسیون بحث و بررسی راه انداختند توی دبیرخانه ی مغزشان و خوب و بد را از هم جدا کردند و راحت ، راهشان را پیدا کردند .
اما بعضی های مان ، که یکی شان الان نشسته پشت سیستم و دارد تند تند برایتان حرفهایی را تایپ می کند که مثل بختک چنگ انداخته اند روی گلویش و دارند خفه اش می کنند ، سرگردان ایستادند توی دوراهی خیر و شر و مدتها طول کشید تا بفهمند ، آن صدای زیبا توی جزیره ی پری های آدم خوار ، آدم را به را به سمت صلاح و رستگاری نمی برد . و حالا چقدر طول بکشد تا راهشان را از جزیره جدا کنند ، خدا می داند .
همیشه آدمهایی که ظاهر موجه داشتند و حرفهایشان یک کلمه درمیان ، فلشی داشت که وصلشان می کرد به خدا و پیغمبر ، برایم حریم های قابل احتیاط محسوب می شدند . حریم هایی که باید سعی می کردم ، خودم را دائم با آنها بسنجم که یک وقت رفتاری ازمن سر نزند ، که حس جدا شدن از آنها ، به من بفهماند که از خدا جدا شده ام .
دست خودم که نبود . از بچه ی بزرگ شده توی آهنگ های با نوای کربلا و شهیدم من شهیدم من و چنگ دل آهنگ دلکش می زند ...( همان و غیره هایی که فقط ما دهه پنجاهی ها می دانیم یعنی چه و تا حدودی دهه شصتی ها )... نمی شد انتظار داشت ، تجزیه تحلیلش را سوق بدهد سمت ، حضور ریا و تظاهر . وقتی دین خلاصه می شد در ظاهر .
و «ش» همانی که آن روز پشت سر خانم «م» آن طور صفحه گذاشته بود ، یکی از همین آدمها بود برای من . با ظاهری بیش از حد مذهبی که وقتی پشت رل سانتافه عروسکش می نشیند ، مقنعه اش تا روی ابروها و بالای چانه اش را گرفته و فضای بین را هم یک عینک آفتابی بزرگ پوشانده و دستکش هایش موقع رانندگی نمی گذاشت و نمی گذارد ، حجم کمی که از چادر بیرون مانده ، حتی دیده شود ...
آدمی که از هر پنج کلمه اش ، چهارتایش دارد به حدیثی وصل می شود و بوی قیامت می دهد ...
و من ... آدمی که دارم سعی می کنم خوب باشم . با همه ی لنگ بودن پایم ...
از سه سال پیش ، همین خانم «ش» بی دلیل هی خودش را به من نزدیک می کرد ؛ که فلانی بیا با هم ارشد بخوانیم . حالا انگار من و او هم رشته بودیم .
من نخواندم و او خواند . اواخر خرداد درسش تمام شد .چه اهمیت داشت در یک رشته ی سطح پایین هنری ؟ مهم این بود که ارشدش را گرفت .
بعد از آن پیله کرد که بیا با هم قرآن حفظ کنیم . من را این طوری نبینید ، یک پا شوتم برای خودم . ظاهر آراسته و زیبا را دوست دارم اما قرآن خواندن را کمتر از آن دوست ندارم . گفتم میونه ای با حفظ قرآن ندارم . شاید چون او اصرار می کرد .
حتما توی دلش یک برچسب کفر زد روی پیشانی من . بدون اینکه بداند محال است از ختم قرآن های ماهانه ام بگذرم .
بعد هی دلایل مزخرف دیگر برای نزدیک تر شدنمان به هم . اوایل ظاهرش باعث وحشتم می شد . من را یاد حراستیهای زمان جنگ می انداخت . بعدها اما بی خیالش شدم .
و پایبند روی اصول نزدیک شدنش ، رو آورد به اینکه : بیا با هم رژیم بگیریم . انگار حالا روی یک سفره نشسته ایم . چند روز پیش که من را با ده کیلو کاهش وزن دید ُ، یک برچسب -نامرد ، بدون من ! - زد روی پیشانیم که یعنی : هم جبهه ای ! ما را جا گذاشتی رفتی ؟!
و من اصلا نفهمیدم چرا باید خودش را به من و خودم را به او نزدیک حس کنم .
و هر از چند گاهی ، ناگهانی می شود صمیمی .
معتقد است آدم های بی ایمان لامذهب ، که زمام امور را در دست گرفته اند ، باید از رده خارج شوند. به هر شیوه ی ممکن . که مقدس ترنش زیرآب زنی شان است. امروز خودم دیدم چطور داشت به رئیس ارزیابی عملکرد اداره ، تحت الفظی می فهماندکه مدیر جان ، چون از حجاب او دل خوشی ندارد ، ارزشیابی اش را پایین داده .
از مدیر جان به خاطر اینکه به بعضی از همکاران بی احترامی می کند دول خوشی ندارم اما از «ش» متنفرم که این طوری رگ و ریشه ی طرف را می زندو پشت بندش می گوید به خاطر خدا و به خاطر اصلاح امور ملت و به خاطر اینکه انقلاب دست نا اهل ها نیافتد دارم این کارها را می کنم .
نمی داند چقدر از او متنفر می شوم وقتی می بینم تمام حرصش را دارد می زند که همه ی قوانین را تغییر دهد ، نه برای رفاه حال دیگران ، که برای تحقق اهداف خودش . و چطور حاضر است مرگ دیگران را ببیند اما اهداف متعالی بشری که همانا گرفتن یک سمت اسم در کن توسط خودش است ، تحقق پیدا کند . و داشتن مدرک ارشد را ( آن هم در شرایطی که حداقل ده نفر و از جمله خود مدیر جان در مدرسه مان ارشد دارند ) می کند پیراهن عثمان . برای اینکه او حالا با مدرک ، رسما خواهر زاده ی خداست .
قبلا ها که تمام سعی اش را کرده بود تا شخصیت مدیر جان را که موجود احمق و بی سیاستی است در چشم اداره ای ها به گند بکشد ، می گفت دلیلش این است که یک سال هم که شده مدیر شود و سیستم را اصلاح کند و بعد برود کنار.
اما وقتی فهمید یکی او را برای مدرسه ی شاهد پیشنهاد داده ، دیدم که دارد با دمش گردو می شکند . آخر شاهد که دیگر اصلاح شده بود عزیز جان خواهر . حالا نیتت برای پذیرش این پست که بعدها دیدیم به یکی دیگر دادند ، چیست ؟
آنقدر راحت تهمت می زند . آنقدر راحت نصفه و نیمه حقایق را بازگو می کند و آنقدر راحت حرفهای خودمانی درون سیستم را برای اداره ای ها می برد که فکرمی کنم ، خدا را - نعوذ بالله - علف هرز کنار خیابان هم به حساب نمی آورد . و تا کسی از او شکایت می کند با زبان چربش و آن اعتماد به نفس بیش از حدش ، قیافه ی حق به جانب به خودش می گیرد و می گوید ، چون من حزب اللهی هستم و آنها با حجاب من مشکل دارند ، این حرفها را می زنند . بعد حراست و گزینش و ارزیابی عملکرد ، شما بخوانید شیر و دیو و اژدها ، می شوند بادی گاردهای خانم .
مدیر جان بعضی اوقات با رفتارهایش عرصه را برایم تنگ می کند . اما این مدرسه را دوست دارم . آنقدر که به خاطرش رفتار گاه و بیگاه ، حالی به حولی مدیر جان را تحمل می کنم . ولی اگر «ش» مدیر شود ، بی برو برگرد از اینجا خواهم رفت .
«ش» یکبار حالم را در حد بوندس لیگا به هم زد وقتی به من گفت : «س» جان ! تو دختر خیلی خوبی هستی . اگه من مدیر بشم . تو معاون من می شی ؟
برای اینکه حالیش کنم که روی من حساب باز نکند ، برایش تعریف کردم که زمان معاونت مدیر جان قبلی ، چطور فهمیده ام که برای این پست ساخته نشده ام که با اصرار گفت : خوب اون اشتباه درچیدمان تو برای سمت معاونت فنی بود . من برای تو پست معاونت پرورشی رو در نظر گرفتم .
یعنی اگر آب قورباغه می خوردم ، تا این حد رسمامستعد بالا آوردن نمی شدم . و توی دلم همه ی فحش های عالم را برایش ردیف کردم . امیدوارم وقتی در مقابل اصرارش برای گرفتن جواب مثبت به او گفتم : «بعضی اوقات آدم کاری رو قبول نمی کنه چون خودش رو در حد اون نمی بینه بعضی اوقات دیگه ، کاری رو قبول نمی کنه چون اون کار رو درحد خودش نمی بینه . و الان شرایط طوری شده که اون بعضی اوقات دیگه رو ایجاد کرده ، طوری که من واقعا کلمه ای برای گفتن پیدا نمی کنم » تا ما تحت جنابش سوخته باشد . آدم عوضی !
امروز حالم را به هم زد وقتی که خواست فقط برای اینکه خودش امتیاز بالایی بیاورد و او را از این مدرسه بیرون نکنند ، چند آیتم از آیتم های فرم یک آموز را عوض کرد و آنقدر اصرار کرد تا من سوالی را از کسی بپرسم که می دانستم به خاطر اینکه قیافه ام جوان تر از آن به نظر می رسد که مرا همکاری با سابقه تصور کند و جواب درستی به من بدهد و نتیجه اش بشود شنیدن حرفی که دلم نمی خواست ازآن آدم بشنوم . و خودش با وجودی که مسببش بود ، لبخند بزند و حرف آن آدم عوضی تر از خودش را تایید کند که گفت : این سوالها را باید از همکاران با سابقه مثل خانم «ش» بپرسید . و «ش» با لبخند حرفش را تایید کند و به روی خودش نیاوردکه این سوال خودش بوده که چون جوابی برایش نداشته اصرار داشته من بپرسم .
این دومین بار است که به «ش» چنین خاطره ای را برایم رقم زده . اولی را که فراموش نکرده ام . اما چون فکر می کردم اتفاقی بوده ، بی خیالش شدم . اما این دومی را هرگز فراموش نخواهم کرد .
گمانم زمان آن رسیده که باور کنم ، خدای غیر جسمانی ، علاوه بر ظاهر که مهم تر از آن ظاهر ، باطنها را می بیند و می سنجد و می پذیرد .
حالم بد می شود از «ش» که سنگ خودش را فی سبیل الله به سینه می زند .
حالم بد می شود وقتی می بینم تهمت می زند و وااسفا گویان ، مکالمه ی کمی غیر رسمی شبنم با همکار ش را تکفیر می کند .
حالم بد می شود وقتی دروغ می گوید و اصرار دارد که رفتارش ، محاربه ای است با دشمن خدا ...
خدایا ! ببخششید . خانم «ش» خیلی شبیه همان تصویری است که از فامیل نزدیکتان به ما نشان داده اند ... اما اصلا بوی شما را نمی دهد ... حالم خوب نیست ... و وقتی می بینمش ، حالم بدتر می شود ...