گوشی نازنینم را دام تعمیرکنند . یک پا عصای دست است برایم . درست است که تعمیر کار به اندازه ی قیمت یک گوشی معمولی بابت تعمیرش ، قرار شد از من بگیرد ، اما ارزشش را دارد . حافظه ی جانبی و قوای تجزیه تحلیل من است این بخت برگشته.

داشتم خودم را با کارهای خانه مشغول می کردم که گوشی بی حافظه ی مدل گوشت کوبی ام زنگ خورد . زینب بود . کلی تشکر کرد بابت تدریس تابستانم و از من خواست تا چندکلمه ای با مادرش صحبت کنم . حرفهای مادر زینب ، خستگی تمام روزهای تابستانم را از تنم بیرون کرد . می گفت همیشه توی خانه ، صحبت از من است . ( حالا همیشه اش را که حتما اغراق کرده ، اما گاهی هم ،  صحبت یک معلم خاص باشد ، کلی جای خرسندی است برای آن معلم خاص ) می گفت که توی تمام سالهای تحصیل دخترش ، او هرگز معلمی نداشته که به اندازه ی من برایش تاثیر گذار بوده باشد ، و اینکه حرفهایی که من همیشه کنارتدریسم می زدم و گوش شنوایی که برای درد دلها و مشکلاتشان بودم ... خودم که همه ی اینها را در حد اغراق می دیدم . اما کلی شگفت زده شدم وقتی گفت که زینب هر شبی که روز قبلش با من کلاس داشته ، همه ی حرفهایمن را مو به مو برای پدر و مادرش نقل می کرده ... و دعاهای یک جمله در میانش برای عاقبت به خیری ام ، کلی مرا آورد سر ذوق .

اصلا حتی تصورش را هم نمی کردم که امسال هم روی دانش آموزانم اثری مثبت گذاشته  باشم . آخر سالی که گذشت ، من آنقدر درگیر درس جدید و مشکل شرکتها بودم که کمتر از همیشه برایشان وقت گذاشته بودم .

حرفهای امروز مادر زینب و چند ساعت قبل از او ، مادر هانیه و قبلا ترها ، مادر شبنم ، کوثر ، مهنوش و فرزانه ، درست مثل بارقه هایی بودندکه خاکستر رو به خاموشی اشتیاقم را فروزان کردند . باید اعتراف کنم که بعد از آن درگیری آخر سالی با آموزشگاه «ا» کلا حالم دیگر داشت از سیستم آ . پ به هم می خورد . حتی تصمیم جدی گرفته بودم که پیشنهاد اداره کلی ها را قبول کنم و قید تدریس را بزنم .

امروز الهام هم توی دبیرستانی که حوزه ی نهایی بود ، با دیدنم و یادآوری خاطره ی بحث های ما با آموزشگاه «ا» گفت : خانم! ، آقای الف ، آن روزهای اول آنقدر از دست شما عصبانی بود که نگو . ولی این اواخر در مورد شما ، توی کلاس گفت که معلمتان کار اشتباهی نکرده  . اتفاقا شمامعلم مسئول و متعهدی دارید که پی گیر مسائل شما بوده . باید قدرش را بدانید .

البته ، شنیدن این حرف در مورد خودم از زبان الهام به نقل از آقای الف ، ذوق مرگم نکرد . باید بگویم هیچ حس خاصی به من دست نداد . فقط خوشحال شدم درمورد خودش . به اینکه ته مانده های انصاف در وجود همکاری که تا آن اندازه توانمند است ، ازمیان نرفته .

مطمئنا بعد از اینکه کلا بچه های ما آبشان از آسیاب این آموزشگاه گذشت ، با خودش یک گفتگوی دوستانه خواهم داشت .

در هر صورت حرفهای امروز مادر زینب ، یک بازخورد زیبا و غیر قابل انتظار بود برایم و یک نمره ی بیست غیر قابل پیش بینی ، بعد از بی توجهی به حرفهای همکار زیرآب زنم که می گفت اینقدر لوسشان نکن این بچه ها را ، ارزشش را ندارند .

دیدی ارزشش را داشتند «ش» جان !!