روزی که به خیر گذشت
اوضاع به آن بدی که فکر می کردم پیش نرفت . یعنی ، یک عدد مشاور تازه نفس رسید مدرسه مان که خوب چون تازه نفس است ، هنوز سرش پر است ازایده های خوب . حرف خوبی زد . و من روش تعادل بین آنچه عقل و دلم می گفت را پیش گرفتم .
نه بی تفاوتی محض و نه اسطوره سازی . ایده ی استمداد از قرآن ایده ی خوبی بود .
با یک تسلیت ساده ،موضوع را کشاندم به اینکه چقدر خوب است با وجود همه ی مشکلاتی که داریم ، صبور باشیم و با توکل . و بعد خواستم یک جورهایی دستشان را بند کنم به این ودیعه ی آسمانی ، که به نام شهرزاد ، به کام خودشان آشتی کنند با آن ریسمان محکم الهی . و توی حرفهایم ، دزدکی نگاهم به همان دانش آموزی بود که آن روز مدیر جان گفته بودکه چه حال و روز درب و داغانی دارد .
برایشان از معجزه ی آب و تاثیر دعا و زیبایی ملکول های آب ، پس از خواندن قرآن گفتم . و چون قبلا بهشان گفته بودم که هیچ حرفی را بی دلیل قبول نکنند ،از آزمایشی که بر روی پرتقال و تاثیر کلمات بر آن ، خودمان چند سال پیش انجام داده بودیم هم ، صحبت کردم .
وقتی حرفهایم تمام شد ، پرسیدم ، فکر می کنند چه کاری از دستشان برای دوستشان بر می آید ؟
هر کدام چیزی گفتند . یکی گفت : برویم سر قبرش . یکی گفت برایش دعا کنیم ، دیگری گفت قرآن بخوانیم .
می خواستم خودشان برسند به این حرف . گفتم : خیلی خوبه . کدوم سوره رو توصیه می کنید ؟
هر کدام سوره ای را گفتند و من دست گذاشتم روی انعام که پیشنهاد یکی از خودشان بود . هر چند ، به توصیه ی مشاور جان از قبل برایش برنامه ریخته بودم و حداقل تعداد آیاتش دستم بود . از ارزش این سوره گفتم و از تاثیر قرآن بر همه ی موجودات . و از هفتاد هزار فرشته ای گفتم که در حال تسبیح تمجید این سوره را همراهی کردند و از سلام و تهیتی که این هفتاد هزار ملک بر خواننده ی این سوره می فرستند . و از روایت امام جعفر صادق برایشان گفتم که : " اگر مردم می دانستند چه در این سوره نهفته است ان را رها نمی کردند. " و آخرش ۱۶۵ آیه ی سوره را تقسیم کردیم بر سی و دو نفرمان . که هر کس چند آیه را با معنی اش ، بین ساعت نه تا ده شب بخواند .
هم برای شهرزاد . هم برای خودش .که یاد بگیرد گاهی دستش را بگیرد به این بند تمسک آویخته از آسمان ، تا نیافتد .
و بعد ، خیلی زود کلاس را جمع کردم ورفتیم سراغ آنالیز ترکیبی و ابزارهای شمارش .
*
آقای «ش» ، امروز زنگ زد و پرسید تقدیر نامه ای که دست آقای «د.ک» داشته و من درخواستش را داده بودم ، همان است که دستش رسیده یا نه ؟ و وقتی گفت عنوان ، چیزی که دستش رسیده ، همکاری با گروهها بوده وگفتم که همان است ، تشکر کرد و گفت : درسهای آموزشگاه را چی کار کردید ؟
خنده ام گرفت از اینکه حتی حدسم هم اشتباه نبود. درمورد حس تلافی کردنش هنگام معرفی آموزشگاه . و وقتی گفتم که با درسها مشکل ندارم ، با خوشحالی گفت :چه خوب ! پس با هم همکارمی شیم .
توی دلم گفتم : مگه الان نیستیم ؟!و بعد یادم افتادکه هنوز نرفته ام آموزشگاه . یعنی وقت نشده که بروم با خانم «م» درمورد کلاس و روزش صحبت کنم . یعنی هر دفعه که آقای «ش» زنگ می زند ، تازه یادم می افتد که آموزشگاهی هم وجود دارد . عجب آدمی هستم .
و البته تلافی درتلافی هم اگر باشد ،من هنوز شرمنده ی همکاری های فوق العاده ی آقای «ش» هستم . آن روزها که سرگروه اداره کل جلسه می گذاشت و از سرگروههای نواحی می خواست سرگروههای هنرستانها را هم به جلسات بیاورند ، تقریبا ناحیه ما تنها ناحیه ای بودکه سرگروه هنرستانهای پسرانه ، به توصیه ی آقای «ش» همگی توی جلسات شرکت میکردند ، تا حرف سرگروه ناحیه شان روی زمین نماند و صد البته حفظ آبرویی می شد برایم . آن هم توی شرایطی که همکار خودم توی مدرسه که آخر روابط عمومی بود و آخرمحبوبیت ( و حالا دیگر از سیستم نخودی ما رفته ) ، سر یک حسادت کودکانه ، همیشه پیش پایم را ، با انواع عدم همراهی ها ، خالی می کرد و پشیزی ارزش برای جلسات قائل نبود .
حتی یادآوری حمایت های دوستانه ی همکاران باسابقه ام هم حس خوبی را توی قلبم زنده می کند. گرمی خوب و مطلوبِ داشتن یک گروه .
*
یعنی امروز ، نفس که می کشیدیم ، دانش آموز می رفت توی حلقمان . بس که مدرسه شلوغ بود .
عتیقه های دوست داشتنی پارسال ، همه آمده بودند که خبر قبولی شان درکنکور را بدهند . تقریبا همه قبول شده بودند . دو نفر شریعتی تهران ، سه نفر گرین گیلبرز و سه نفر رشت ، یک نفر مشهد ، دو نفر گرگان و بقیه هم غیرانتفاعی قزوین .
چه ذوقی می کردند . البته از چهارشنبه که نتایج را زده بودند ، تا نیمه شبش همه تلفنی خبر قبولی خودشان را داده بودند. ( به قول خودشان ، من بعد از پدرشان دومین نفری بودم که این خبر را می شنیدم ) حالا آمده بودندکه رسما و از نزدیک هم بگویند و بشوند برای بچه های سال سومی امسال ، سمبل آرزو های دست نیافتنی.
*
امروز مدیر جان سابق که همکار جان فعلی است و از دوم مهر با من سرسنگین بود و من واقعا گذاشته بودمش تاخودش رفتارش بشود عین سابق ، خیلی بی مقدمه جلویم را گرفت و گفت : «س»!( اسمم را به سبک خانم مین چین بخوانید ؛ با همان خشونت و همان غلظت ) تو با من قهری ؟!!!
داشتم به زور جلوی خنده ام را می گرفتم و گفتم :ظاهر قضیه که برعکس اینو نشون می ده . این شما هستید که با من قهر هستید .
که نیشگون محکمی از بازویم گرفت و گفت : " من اگه با همه ی عالم هم قهر کنم ، از هرکی هم اگه ببرم ، امکان نداره با تو یکی قهر کنم ! "
و من حس رسیدن انگشتانش به مغر استخوانم و ترک خوردن اسخوان ساعدم را به وضوح احساس کردم .
حالا فکر می کنید خیلی بامحبت این جملات را بر زبان آورد ؟!نه . اتفاقا طوری گفت که انگارمی خواهد همین الان سرم را از بدنم جدا کند . ولی فقط من ، که رسما دستم فلج شده بود ، می دانستم که این حرف را از ته ته دلش زده . برای همین بود که آن روزدلم می خواست بهش بگویم : " آدم خودخواه ِدوست داشتنی ! ... "
و خدا می داندکه چه خاطرات خوبی داشتم با او . زمانی که مدیر بود.
*
عصر که آمدم خانه ،اولین کاری که کردم ، به خانم «ژ» زنگ زدم . کارگزار بورس اوراق بهادار گرین گیلبرز . می خواستم ببینم برای گرفتن کد سهامداری ، عیبی ندارد که بچه هایمان کارت ملی ندارند. ؟ بچه هایی که شماره شناسنامه شان همان شماره ملی است . که گفت مشکلی نیست .
می خواستم بعد از امتحانات ترم اول ، وقتی درس حسابداری شرکتهای سهامی را به بچه ها دادم ، ببرمشان تالار بورس که هرچیزی را که قبلا یاد گرفه اند آنجا ببینند . اما بعد تصمیم گرفتم ، اول ببرمشان بورس و بعد درس سهام را بدهم . این طوری موقع درس دادن مجبورنیستم هی از خودم شکل تابلوها و توضیحات و امکانات بورس را در بیاورم . آخرش یک عدد باربا پاپا خواهم شد .
و البته همان طور که حدس می زدم ، حداقل سرمایه برای خرید سهام به قول خانم «ژ» ؛ دستگرمی ، صد هزار تومان بود.
*
و توی همه ی این کارها ، یادم رفت شماره ی «ا» را ازخانم معاون بگیرم . این بچه ازاول مهر نیامده مدرسه و نمی دانم چه اتفاقی برایش افتاده .