گفته بودم که ارزشها ، برای من چه حکمی دارند ؟!!
همیشه از آدم های شجاع خوشم می آید. خوش آمدن البته واژه ی کاملی نیست . عاشق و شیفته و شیدای آدمهایی بودم که آنقدر شجاعت داشتند ، آنقدر جسور و بی باک بودند که برای گرفتن حق یک مظلوم برای ادای حقی که نادیده گرفته شده ، حتی از آبرو و مال و جان خودشان هم دریغ نمی کنند .
عاشق آدمهایی بودم که برای ایستادگی در مقابل چیزی که مطمئنند حقش نیست که باشد و وجود داشته باشد ، از هیچ تهدیدی نمی ترسند . دلشان از هیچ پشت چشم نازک کردنی ، نمی گیرد . برایشان مهم نیست که چقدر تلفات بدهند و چقدر از حق را زنده کنند .
و آدم تمام سعیش را می کند تا هر چه می تواند شبیه تر شود به آنهایی که دوستشان دارد .
ولی ...
باید اعتراف کنم ... با همه ی تلاشی که می کنم ، هیچ وقت نتوانسته ام بدل خوبی باشم ، برای ایفای نقش آنهایی که تا این حد می پرستمشان .
باید اعتراف کنم که نتوانسته ام آنقدر محکم باشم که نگاهم ، هم کسی را که پایش را از حریم خودش فراترگذاشته ، سر جایش میخکوب کند .
باید اعتراف کنم ، نتوانسته ام آنقدر شجاعت داشته باشم و آنقدر این شجاعت را متجلی کنم که پای هر کسی که ازگلیمش درازتر شده توی همان کفش بی ارزشش بشکند.
از خودم بدم می آید وقتی ته دلم خالی می شود . با این همه ، جای شکرش باقی است که تو متوجه ی این قضیه نشدی آقای «ن» .