جزیره
یک هفته ای می شود که سودابه نمی آید مدرسه . وامروزکه روزکاری من نبود و به خاطر قولی که به راضیه ، همکار جان مشهدی ام داده بود ، جایگزینش رفته بودم مدرسه ، با خودم گفتم خوب است از فرصتی که دارم استفاده کنم و دفتر کلاسی ام را سر و سامان بدهم و برگه ها را تصحیح کنم و باهمکارانی که مشترکاً درسِ واحد، داریم هماهنگی های لازم را انجام بدهم . و .. به شماره ای که از پرونده ی سودابه ، برداشتم زنگ بزنم و با مادرش حرف بزنم .
شنیده بودم سودابه شوهر کرده و دیگر قرار نیست بیاید مدرسه . می خواستم اگر بشود ، مادرش گوشی را بدهد به سودابه که حداقل در مورد آینده اش با او صحبت کنم . که با کمال تعجب ، مادرش در جواب من که علت نیامدن دخترش به مدرسه را پرسیده بودم ، گفت : پول نداریم هزینه ی سرویسش را بدهم . سودابه را نمی فرستم مدرسه .
گفتم : مگه سودابه ازدواج نکرده ؟
گفت : یه خاستگار داشته اما جور نشده . حالا هم چون وضعمان آنقدر بد است که توی کرایه خانه و پرداخت هزینه ی آب و برق و گازمانده ایم ، نمی توانم کرایه ی ماشین رفت و آمد سودابه از پیشاهنگی را بدهم که بیاید هنرستان و درس بخواند. ( پیشاهنگی یکی از مناطق فوق محروم گرین گیلبرز است . که نمی توان بدون سرویس دانش آموزی از آنجا به هنرستان آمد )
گفتم : به خاطر نداشتن پول سرویسِ این بچه ، نمی گذارید بیاید مدرسه ؟ اون موقع ، شما چی فکر کردید که این مسئله رو از معلمهاش مخفی کردید ؟ شما نمی بایست چیزی به ما می گفتید ؟مگه من معلمش نیستم ؟ فکر می کنید سودابه برای من فرقی می کند با دختر خودم ؟
و بعد با خودم فکر کردم پای تلفن که نمی توانم حرف بزنم ، اگر بشود بیاید مدرسه بهتر می توانیم مشکل این بچه را بررسی کنیم .
که زن بدبخت ، صدایش دو رگه شد و گفت : اگر محل کارم به من مرخصی بدهند ، می آیم .
همیشه فکر می کردم در رویارویی با کسی که وضع مالی خوبی ندارد ، باید آنقدرجانب احتیاط را رعایت کنم که یه وقت خدای نکرده بهش بر نخورد اما ... حالا می فهمم که نداری آنقدر درد بدی است که آن طفلکی ، که با این دیو ، دست به گریبان است ، با دیدن هر روزنه ی امیدی چشمهایش برق می زند و دستش را قلاب می کند به هر دستی که سمتش دراز شود .
اینکه مادر سودابه با وجودی که یک کار موقت توی یک شرکت مواد غذایی در شهرک صنعتی دارد ، و هر روز حاضر نشدن سر کار ، برایش حکم نداشتن حقوق را دارد ، هم باعث نشد به من بگوید : نمیتوانم بیایم .
وقتی به او گفتم: « من مثل خواهر شما هستم . سودابه دخترمنه . چرا فکر می کنید زندگی سودابه ربطی به من نداره ؟!! ما با هم می تونیم این مشکل رو حل کنیم . شما می تونیدروی حمایت من حساب کنید .» سریع قبول کرد که تمام سعیش را بکندکه مرخصی بگیرد و بیاید مدرسه .
و قرارشد غروب که می رود خانه ، به او زنگ بزنم که بتوانم از طریق خطش با سودابه حرف بزنم .
حرفم که با مادر سودابه تمام شد ، معاون جانها را از وضع سودابه مطلع کردم . و رفتم سراغ مدیر جان سابق . خیلی ناراحت شد . و با همان جدیت دوست داشتنی اش گفت : اصلا مگه خرج سرویس این بچه چقدر می شه ، من می دم .
حقیقتش اولش یک جوری شدم . چون حساب کرده بودم که خودم این کار را بکنم . اما بعد گفتم خوب ، همه کمک می کنیم . لیلی و مینا و منیره هم بودند . منیره ؛ همکارکامپیوتر ؛ که با این بچه اکسل داشت گفت که همه جوره می توانیم روی او حساب کنیم . و حرف همه ی ما یکی بود : ما هفت تا معلم حسابداری( البته هفت به علاوه ی یک ؛ اگر منیره را بیاوریم داخل بازی (-؛ ) ، نمی توانیم از پس ترک تحصیل نکردنِ فقط ، یک بچه ی خودمان بر بیاییم و نگذاریم به خاطر بی پولی این بچه ، خانه نشین شود؟!!
مینا البته کلان نگرانه گفت : مگر ما در ماه چقدر می توانیم کمکش کنیم ؟ با ۵۰ تومن ، صد تومن مشکل مالی اینها حل می شود ؟
و می خواست یک جورهایی بگوید کاری از ما ساخته نیست وبی خیال شویم و به همان حسرت و آه و ناله و سرتکان دادن اکتفا کنیم و بزنیم توی خط شعر و ادب تراژدیک که : "ما نمی توانیم دنیا را عوض کنیم " . که من و مدیر جان سابق ، پریدیم توی حرفش که ما که نمی خواهیم زندگی این بچه را تامین کنیم . ( به قول مدیر جان سابق ! به ما چه که وضع مالی شان بد است ؟ هدف ما این است که این بچه درس بخواند ! ؛ از این طرز حرف زدنش که بی رحمانه حقیقت را می گوید خوشم می آید ) ما فقط می خواهیم کاری کنیم که بیاید مدرسه ، دیپلمش را بگیرد که بلکه بتواند با دیپلم حسابداری برود جایی کار کند و باری از روی دوش مادرش بردارد و خودش را بدبخت نکند و زحمات دوازده ساله اش هدر نرود و کارش به مدارس شبانه نکشد . همین .
واقعا وقتی می شود یک قدم کوچک برداشت ، لازم نیست با فکر تحول مشکل و تغییراتِ ناشدنیِ یک دنیای عظیم ، خودمان رامأیوس کنیم و از هر حرکتی دلزده شویم .
و مدیر جان سابق ، امروزگفت : پدر شوهرم خیلی پولداره . جونش هم برای من در میره . می خوام امروز بهش بگم ، آقاجون یه بچه با این شرایط داریم ، حاضری هزینه ی تحصیلش رو متقبل بشی ؟ مطمئن باش به من نه نمی گه . اصلا شاید تمام هزینه ی ایاب و ذهاب یک ساله اش را یکجا بده . من می گیرم و خورد خورد می دم به سرویسش که خرج هم نکنه و بتونه درسش رو بخونه .
و البته همین مدیر جان سابق به من هم قول داده که یک تخته ی هوشمند واقعی از طریق یک خیر برای یکی ازکلاسهایمان بگیرد . اگر من قول بدهم برایش یک اقدام پژوهی انجام دهم .
و صد البته شوخی می کند . منظورش معامله نیست . کلا هر کاری من بخواهم و دغدغه ی من باشد ، او انجام می دهد . و منظورش این است که کلا توی انجام اقدام پژوهی هم کمکش کنم . من هم که عاشق تک تک اعضای گروهم هستم . برای آنها هر کاری انجام می دهم . تا آب توی دلشان تکان نخورد . عوضش آنها هم صمیمانه نسبت به من محبت دارند .
و
آقای «ن» زنگ نزد . نه دیروز و نه امروز. خدا کند هرگز زنگ نزند و بگذارد ما دغدغه هایمان بشود همین بچه ها و درسهای مدرسه و درسهای زندگی شان .