همایشی که لغو شد
نزدیکهای ساعت نه صبج خانم «ی» به همراهم زنگ زد . مطمئن بودم که می خواهد خبر لغو همایش را بدهد و یک جورهایی سر و ته قضیه را هم بیاورد . آخر دیروز سرگروه جان تماس گرفته بود و با یک اشتیاق وصف ناشدنی ای که می شد نهایت شادمانی و حس پرواز را در آن دید ، خبر لغو همایش را داه بود . آن هم با آب و تابی که قابل وصف نیست .
برایم گفته بود که آقای «ز» ؛ شما بخوانید خدای مقطع ما در اداره کل ، بعد از اینکه آمده مستقیما پای درد دل سرگروهها بنشیند ، ماجرای آقای «ا» و آموزشگاه آقای «ن» را شنیده و خبر برگزاری همایشی در ناحیه ی فلان با دعوت از ایشان که به گوش ریس جان کله گنده ی ما رسیده ، آنچنان از کوره در رفته که می خواسته رسما پدر آن مدیر و هنرستان و آن ناحیه ای را که از آقای «ا» دعوت به عمل آورده ، در آورد . و سرگروه جان لطف کرده اسم آن همکار را نگفته وگرنه حسابش با کرام الکاتبین بود .
دست آخر هم همین ریس کله گنده مان زنگ زد آن مدرسه و با قاطعیت دستور داد که به هیچ عنوان حق دعوت از آن آقا را ندارند . و اصلا حق برگزاری همایش استانی را ندارند و چرا یک همکار سرخود شروع کرده به زنگ زدن به مدارس ؟!!!و در نهایت به آنها اجازه داده که فقط درون مدرسه ای می توانند آقای «ا» را دعوت کنند .
سرگروه جان این حرفها را با ذکر همه ی جزئیات که گفت ، با خوشحالی ادامه داد : گفتم اول از همه به شما بگم . چون مطمئن بودم شما خوشحال می شین .
ولی من اصلا خوشحال نشدم . یعنی حس خاصی نداشتم . حس کردم ما فقط جلوی آقای «ا» ایستادیم . چون باید می ایستادیم . همین . و البته . چرا دروغ بگویم . کمی ته دلم خوشحال شدم از اینکه آن روزی که همکار جان ارشد توی جلسه ی خرداد ماه مان در مورد گرفتن موضع بر علیه آموزشگاه «ن» گفته بود ما کاری از پیش نخواهیم برد ، در مقابل من که معتقد بودم که ما کارمند دولت هستیم و اداره حتما ازما ( که حق هم داشتیم) حمایت خواهد کرد . و حالا می دیدم که اوضاع آن طورها که او می گفت از بیخ و بن خراب نبود و حق با من بود .
اما صبح خانم «ی» که زنگ زد ، از آن طرف قضیه ی تلفن آقای «ز» برایم گفت . اینکه با مدیر جانشان و ریس مقطع شان و همه ی اداره ای های درگیرشان ، چطور مثل بید لرزیده اند به خاطر تماس آقای «ز». آخر آقای «ز» آدمی است که همه از او حساب می برند . حتی روئسای ادارات . اسمش را معمولا به زبان نمی آورند . اسم ایشان ، یک جور اسم جلاله محسوب می شود توی گرین گیلبرز .
و خانم «ی» ، لابد می خواست مثل بچه های کوچک ، موآخذه گرانه بداند که چه کسی موضوع را به آقای «ز» گفته . که با همان قاطعیتی که تا به حال مقابل آقای «ن»ایستاده ام گفتم : واقعا شما انتظار داشتید یک همایش استانی برگزار کنید و آقای «ز» به عنوان بالاترین مقام استانمان ، از این موضوع خبر نداشته باشد ؟
که در حالی که بد باخته بود افتاد به اصلاح حرفش و گفت : مدیر ما قبلا موضوع همایش و اسم آقای «ا» را برای آقای «ز» ایمیل کرده بود. ایشان هم موافقت کرده بود . لابد به اسم دقت نکرده . ( یعنی معلومات یک همکار را ببینید که مثلا درس مکاتبات اداری هم جزء درسهایی است که باید تویش تخصص داشته باشد و نمی داند ایمیل یک سند معتبر اداری نیست و برای همایش استانی باید مجوز کتبی از اداره کل بگیرند )
و من به عنوان دلیل نادرست بودن حرفش ، حرف آقای «ز» را برایش نقل قول کردم که گفته بود الان چند ماه است آقای «ا» راگرفته زیر نظر و فهمیده ایشان نه تنها دیگر عضو کمیسون تالیف نیستندکه به خاطر همین مواردی که مغایرت با اخلاق حرفه ای دارد ، دیگر طراح سوال نهایی هم نیستند و از این حرفها .
که خانم «ی» گفت : من همون موقع که آقای «ز» زنگ زد به مدیر ما می خواستم بهتون زنگ بزنم و بگم همایش لغو شده ولی قبلش رفتم سراغ آقای «ن» و بهش گفتم : شما که می دونستی آقای «ا» همچین برنامه ای با هنرستان فلان و هنرستان بهمان داشته ، چطور ایشان را معرفی کردی ؟ که آقای «ن» قسم خورد که از چیزی خبر نداشته و تازه دارد ازمن می شنوند .
به من حق بدهید دستهایم کرخت شوند از حتی نوشتن این خاطره ...
آقای «ن» عجب آدم پست و دروغگویی است . خبر نداشته ؟ خبرنداشته ؟ چرا نمی خواهد دست از سر ما بردارد ؟ چرا نمی خواهد بگذارد ما دست از ادب کردنش برداریم ؟
می دانید . ما همواره گرفتار آدم های فرصت طلب و دروغگویی چون آقای «ن» و آقای «ا» خواهیم بود وقتی همکاران احمقی مثل «ی» داریم . احمق . چون حتی به خودش اجازه نداد یک کم فکر کند و کاری را انجام دهد .آن از کار نسنجیده اش در برگزاری همایش ، نادیده گرفتن سرگروه اداره کل ، زنگ زدن سرخود به نواحی ، این از حرفی که در مورد نقل قول آقای «ا» گفت ؛ می دانید توی حرفهایش به من چه گفت ؟
گفت که تابسان وقتی بابت کارورزی بچه هایش رفته بود آموزشگاه آقای «ن» ،آقای «ا» را دیده و به او گفته که آیا امکان دارد ایشان لطف کنند و کلاسی برای رفع اشکال تدریس درس شرکتها برای همکاران استان بگذارند ؟ ( استان ! چطور به خودش اجازه داده کل استان را علیل و ذلیل و بی معلومات جلوه دهد . بعد اصلا مگر ایشان سخنگوی استان بود ؟ )
و آقای «ا» با همان غرور وحشتناک و مشمئز کننده اش قبول زحمت کرده و تاکید کرده که یک سوال را داده بچه های مدارس مختلف حل کنند و هیچ کدام ازمعلمها جواب یکسان نداده اند . ( همان سوالی را می گویند که لازم دیده بودم یک سوال به دانش آموزم بدهم که بدهد به او و بگوید با استادش بنشیند حلش کند. به او ؛ آدم بی اخلاقی که نمی فهمد هماورد طلبی معلم ، با بسیج کردن دانش آموزش بر علیه او ، اعتبار کل سیستم را زیر سوال می برد . آدمی که نمی فهمد پایه هایی برای تربیت باقی نخواهد ماند ، وقتی دیوار اعتبار معلم ، برای دانش آموز فرو بریزد . بلایی که سال گذشته بر سر ما آمد و این آدم احمق ، با افتخار از آن ؛ به عنوان شاهکار خودش ، حرف می زند . )
یعنی اگر من جای خانم «ی» بودم ، استحقاق نداشته ی آقای «ا» را که خودش به تنها سوالی که از او پرسیده بودند همکاران ما ، و در حد یک بچه ی دوم دبیرستانی بود ،جواب غلط داده بود ، با آنچنان پشتِ دستی ، می کوباندم توی دهانش که بفهمد پایش را ازگلیم خودش درازتر نکند و خودش را هم قد و اندازه ی معلمان استان ما نبیند . مرتیکه ی ...
بعد این آدم احمق ، همین خانم «ی» می ایستد تا آن کوه ادعای تو خالی این حرفها را بزند و بعد دعوتش می کند به برگزاری یک همایش . و من همه ی این حرفها را به «ی» زدم . و گفتم که آقای «ا» را هیچ کدام از همکاران ناحیه ی ما در حد دانش آموزخودشان هم نمی بینند . و حتما بگویند که همکاران ناحیه ی ما و ناحیه ی فلان ، اگر همایش استانی هم بود و لغو هم نشده بود ، به خاطر حضور بی صلاحیت ایشان هم که شده پایشان را نمی گذاشتند توی آن همایش .
و با اینکه به او گفتم که "حالا که می داند مشکل ما با آقای «ا» چیست ، انصافا باید از دعوتشان صرف نظر کنند " ، آدم احمق بیشتر نگران تحویل نگرفته شدنش ، بعدها توسط آقای «ن» بود .
و آقای «ز» دیروز به سرگروه جان گفته بود که آقای «ا» یکی از سهامداران آموزشگاه آقای «ن» است . و آن موقع که آقای «ن» داشته کاسه کوزه ها را بر سر آقای «ا» می شکسته و به خیال ما او را خراب می کرده داشته به سبک دو گدا بازاریابی معکوس می کرده . و ما از همه جا بی خبر ، نمی دانستیم این آدم چه سیاستی را دارد به کار می گیرد . ظاهرا جیب ایشان وجیب آقای «ا» ندارد ...