یک روز خوب ، یعنی یک روز مثل امروز . صبح که شازده کوچولو خواب بود ،سپردمش به مدیر عامل و  نازنین بانو را برداشتم که ببرم خانه ی آقای پدر و مادر خانومی که رفته اند مسافرت . آنجا بدون مزاحمت شازده ، نازنین بانو می توانست درسهایش را بخواند . و خودم رفتم مدرسه .

بچه ها قبل از من آمده بودند . رفتیم سرکلاس خودشان . یک فضای ساکت ، آرام با حضور چهارده نفر از بچه هایی که با آرامش کامل ، می توانستند درسی را که قرار بود به آنها بدهم یاد بگیرند .

همه آمده بودند جز مریم . ظاهرا مشکلی برایش پیش آمده بود . من راهکارهای آقای پدر برای حل مشکل مادر مریم را به او گفته بودم اما ، بدبختی این است که این بچه و مادرش از ترس اینکه اوضاع بدتر نشود ، حاضر نیستند برای احقاق حق خودشان تلاش کنند . با همه ی ادعای روشنفکری و امروزی بودن  این دختر ، او درست عین مادرش است . محافظه کار و ترسو . چقدر باید روی او کار کرد که بتواند جرات پیدا کند ؟

 بچه ها به خوبی درس را یاد گرفتند و توی فاصله ای که به آنها زنگ تفریح داده بودم ، هر دو تا زنگ تفریح ، رفتند و برای خودشان چای دم کردند و توی استکانها ریختند و آوردند سرکلاس . بماند که آن وسط ( مثلا دور از چشم من ) روی میز آبدارخانه می زدند و می خواندند و مسخره بازی در می آوردند .

به قول خودشان ، مدرسه بدون معاونها چقدر صفا دارد .

و البته آنقدر ساختمان سرایداری از ساختمان مدرسه دور است که صدایشان به سرایدار و خانمش هم نمی رسید .

تدریسم که تمام شد  روی سیستم سه چهار نفر از بچه ها که لب تاپ شان را آورده بودند مدرسه ، آفیس نصب کردم و حل یک پروژه ی مالی را در اکسل یادشان دادم .

روز لذت بخشی بود . تدریس شرکتها ، آموزش اکسل ، بچه هایی که آخر طنز و جملات دو پهلوی حکیمانه اند . چقدر خندیدم .

تمام مسیر برگشت را هم ، توی یک روز تعطیل  آفتابی و خنک  ، در گرین گیلبرز ، از مدرسه تا خانه را پیاده آمدم در حالی که به آهنگ مورد علاقه ام گوش می دادم . با صدای بلند .

کسی هم از کنارم عبو نمی کرد که در آن فضای آمیخته به سکوت ، زمزمه ی کوتاه آهنگ را از هندزفری بشنود .