مهربان ...
گوشی ام رو سایلنت کرده بودم که وقتی خواب هستم با صدای زنگ ، در حالی که پر از ترس و دلهره ام از خواب بیدار نشم . و صبح ، وقتی به گوشی ام نگاه انداختم ، دیدم خانم «م» چهار بار تماس گرفته . و این یعنی اینکه کار واجبی داره . و امروز ، دوشنبه است . روزیه که اون توی اداره کله . البته هیچ وقت ، وقتی خانم «م» زنگ می زنه ، من نگران نمی شم . چون هیچ وقت خودشو توی کارایی که بوی دردسر بده ، دخالت نمی ده . ولی حدس زدم شاید به کمک احتیاج داشته باشه . منظورم کمک کامپیوتری بود .
باهاش تماس گرفتم و توضیح دادم که گوشی ام سایلنت بوده . که اونم گفت که حدسش رو می زده و ادامه داد که : خانم «ر» از همکارای ناحیه مون که توی اداره کل مدیر اجراست ، قراره بشه کارشناس مقطع و می خواد دو تا نیروی دوازده ساعته رو از ناحیه جایگزین خودش کنه . و اگه من قبول کنم ، دوازده ساعت ازتدریسم بشه ، اضافه کار و خودم بشم مدیر اجرا توی اداره کل .
بعدش هم گوشی رو داد که خانم «ر» خودش هم در این مورد صحبت کنه . در مقابل اصرارش چیزی نگفتم . یعنی حقیقتش توی این روزاکه به خاطر رفتارهای عجیب و غریب مدیر جان ، به سرم زده بودکه سال بعد ، هر چیزی، غیر ازتدریس توی این مدرسه رو تجربه کنم ، دیدم ، بد نیست موقتا حضور توی یه محیط دیگه رو ؛ که تقریبا ندیدم کسی ازش راضی باشه ؛ تجربه کنم . البته نه اینکه به خاطر تجربه اش اصراری داشته باشم . چون می دونم اونجا اصلا تجربه ای شبیه تجربه ی حضوردر گروههای آموزشی دو سال پیشم رو نخواهم داشت .
گوشی رو که گذاشتم ، یه دور حرفهای خانم «ر» رو توی ذهنم مرور کردم ، و اونا رو تطبیق دادم با شناختی که ازش داشتم . مهربان ، یعنی همون خانم «ر» یه زمانی ازدوستای من بود. کسی بود که برای من سمبل یک ایستادگی بود . با اون استعداد شدیدش درنوشتن و شعر گفتن .
و صد البته ، بلاگر خفنیه که دلم نمی خواد حتی اتفاقی وبلاگم رو پیداکنه . من حتی اسم وبلاگم رو هم به خاطر یه چیزایی که به اون مربوط می شد انتخاب کردم . اما ... یه امایی هست که دلم نمی خواد من و اون رو دوباره کنار هم قرار بده ...
بعد با خودم فکر کردم ، چه لزومی داره ، به خاطر مدیری که هیچ بنی بشری ، تره براش خورد نمی کنه ، بخوام تغییری در شرایطم بدم . اونم توی شرایطی که واقعا کارم ، بچه ها ، کادر دفتری ، همکارا و هم گروهی هام رو دوست دارم .
به هر حال اونا یه چیزی گفتن و منم مخالفتی نکردم . و این اصلا معنیش وقوع این پیشنهاد نیست . این مطلب رو نوشتم چون صحبت کردن با مهربان ، یه غمی رو توی دلم نشوند .
امروز تمام مدت حس زمستون رو داشتم . با همون سرمایی که آدم توش احساس نا امنی می کنه و اون تصور گرمای خواستنی یک شعله ی داغ . حسی که نمی دونم خوبه یا بده .