دیروز زنگ زده که کار خونه تموم شده ، بریم برای تحویل گرفتن کلید . اونم امروز صبح . هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم اصلا نمی تونم صبح برم کلید رو ازش بگیرم و تسویه حساب کنیم . چون نازنین بانو دیگه صبحها خونه نیست ( کلاسای سال تحصیلی جدیدشون از یکشنبه شروع شده و تا دو بعد از ظهر هر روز مدرسه است ) .

به قول خودش که : ما طرف مون رو با یه بار دیدن می شناسیم ( البته در مورد کار گفته بود ) من هم به یه همچین شناختی از آدما رسیدم ، شاید این ، به خاطر نوع کارمه که در ارتباط با آدمای زیادی هستیم . شاید هم ذاتیه . به هر حال حس خوبی نسبت بهش ندارم . به نظرم گستاخ تر از اونیه که باید باشه . برای همین بهش پیامک دادم که فردا یه کار اداری دارم ، اگه امکانش هست ، عصر میام برای تسویه حساب . دلم نمی خواد به هیچ عنوان بدون نازنین بانو که حالا دیگه خانمی شده برای خودش ، تنهایی ( شازده کوچولو که عددی نیست ) ببینمش . به خصوص که به جای اینکه قرار مدارای کاری رو توی دفتر دکوراسیونشون بزاره ، توی خونه میزاره که کسی جز خودش نیست . پیامدش هم گوشی ام رو گذاشتم روی انتقال تماس که هر چی زنگ می زنه ، در دسترس نباشم .

یعنی از ته دل آرزو می کنم که کارای خونه تموم بشه . و من دیگه کسایی رو که سنخیتی با من ندارن ، نبینم . از ته دل .