امروز با همکارا قرار داشتیم ، ساعت ده ، یازده بریم برای تحویل دادن ارزشیابی ها ، و من تا اون موقع کار خاصی نداشتم . اونقدر پاهام درد می کردند که تصمیم گرفتم بعد از نماز صبح  ، تا ساعت نه ، ده بخوابم . دلم می خواست وقتی پا می شم ، تمام درد پاهام خوب شده باشه ، بس که این چند روز ، فشرده از ساعت هفت و نیم سر پا بودم تا ده یازده شب . از کلاس شرکتهای صبح بچه های غیر انتفاعی گرفته تا کلاسای عصر بچه های مدرسه ی خودمون توی آموزشگاه و اون وسط  بین کلاسا هم شازده کوچولو رو بر می داشتم می بردم خونه رویایی تا کف و شیشه هاشو بسابم .

وقتی پا شدم ، رفتم حیاط ، هنوز چند تا خوشه انگور رسیده ی قرمز توی حیاط بود ، دستم رو بردم برای چیدن یه دونه اش که یاد خوابی افتادم که امروز صبح دیدم . خواب همین خوشه ها بود . اونقدر بزرگ و قشنگ و شیرین بودن که آدم از دیدنشون هم لذت می برد چه برسه به خوردنشون . انگار با خودم می گفتم : توی این چند روز که نبودیم و کسی انگورا رو نچیده ، چه بزرگ شدن !!! و انگار تازه همین الان از زیارت امام رضا برگشته بودم .

با یادآوری خوابم ، یه حس شادمانی آمیخته به آرامش توی قلبم ساکن شد . دلم میخواست خستگی جسمی ام با خوابیدن از بین بره . اما یه آرامش روحی اونم تا این حد ، واقعا فراتر از انتظارم بود .

بالا که اومدم ، یه نگاه به گوشی ام انداختم .  پیامک باز نشده  . بازش کردم .یه شماره ی ایرانسل بود که شماره اش رو ذخیره نداشتم ،  بود . اینو نوشته بود : سلام. خوبین ؟امروز حرم امام رضا براتون دعا کردم . دو رکعت نماز حاجت هم به نیابت شما خوندم .

خشکم زده بود . یکی که نمی دونستم کیه ، توی حرم امام رضا یاد من بود ،ودرست همون موقع ،  من خواب دیده بودم که رفتم زیارت .

همه ی خستگی های این چند وقت از تنم در رفت . حتی بحث هایی که با مولف کتاب شرکتها داشتیم .

 تموم خستگی های دنیا از تن آدم به در می ره  ، وقتی  یه فرشته ، توی بهشت خدا ، یاد آدم باشه .

یه چیزی توی دلم میگه این پیامک اشتباهی ارسال نشده .