آدم های بی غل و غش
برگشتنی ازمطب دکتر با اینکه سخت بود ، سعی کردم به روی خودم نیارم تا به نازنین بانو بد نگذره ، کتاب مورد علاقه اش رو براش خریدم و همه ی مانتو فروشی ها و موبایل فروشی های مسیر رو هم زیر و رو کردیم . دلم خون بود اما باید زورکی لبخند می زدم . دلم به حال شهرزادی که هم سن نازنین بانو بود ، می سوخت . و تمام مدت دائم به تلفن همکارا جواب می دادم که چه کار کنیم ، فردا رو ... دیدن خانواده ی این دختر ... وحشتناک ترین چیز عالمه ...خدایا ...
توی تاکسی برای برگشت بودیم که گوشی ام دوباره زنگ خورد ، گوشی رو که برداشتم یه صدایی از اون طرف گفت : خوبی عزیزم . من حرم امام رضا هستم . دارم برمی گردم . گفتم اگه دعایی چیزی داری بگی ...
نیلوفر بود .
همکار تربیت بدنی مون که انتقالی گرفته به شهرشون ملایر ...
سال اولی که توی این هنرستان پاره وقت بودم ، با هم همکار بودیم اما بعد از هفت ، هشت سال ، امسال دوباره با هم همکارشده بودیم . ازش خوشم می اومد. ازلبخندش. ازمهربونیش . از جک های بی مزه ی تکراری ای که می گفت . و از اینکه چقدر اصرار داشت برای من و رزا تعریف شون کنه . من که ایرادی نداشت . چون زورکی لبخند می زدم و سعی می کردم بگم اولین باره که شنیدم . اما رزا بدجنس ، هنوز طفلی شروع نکرده ، می گفت : شنیدم .اونم اخم می کرد و منو می کشید سمت خودش که : «این جنبه نداره . بیا برای تو بگم ». منم همیشه می گفتم : «رزا چرا می زنی توی ذوق بچه ! بزار بگه» . اما نیلوفر عین خیالش نبود و با اعتماد به نفس کامل جوک هایی رو تعریف می کردکه من و رزا همه اش رو توی اینترنت خونده بودیم .
امسال موقع خرداد پدرش در حالی که خیلی جوون بود ، یهو مرد . من وقتی شنیدم بهش زنگ زدم و تسلیت گفتم و ظاهرا تنها همکاری که این کار رو کرد من بودم ، اخه مدرسه مون طوریه که همکارای جدید ، باید سه چهار سالی توی نوبت باشن ، تا همه باهاشون دوست بشن .
وقتی هم که برای مراقبت هاش به مشکل برخورد ، من حاضر شدم جاش برم . البته این کار خیلی کوچیکی بود و من این کار رو قبلا برای خیلی ها کرده بودم . اما نیلوفر آنچنان بعدها تشکر کرد و هی می گفت انشاء الله توی شادی ها تلافی کنم که من واقعا شرمنده شدم . بعد از اینکه انتقالی گرفت ، اونم برای اینکه بره پیش مادرش که از داغ پدرش بی تابی می کرد ، بارها بهم زنگ زد که با خانواده ( حتی پدرو مادر ) بریم ملایر ، خونه شون .
اینو هم اصلا درحد تعارف نمی گفت . واقعا از ته دل و با یه محبت بیش از حد . چند بار هم زنگ زد و طوری قول گرفت برم دیدنش که انگار تا روز و تاریخ رو مشخص نمی کردم ول کن نبود .
و حالا ، اونی که توی مشهد اونقدر زیارتش قبول امام الرئوف بود که موقع یاد کردن من ، خواب زیارت کردن رو ببینم ، همین نیلوفر بود . باورتون نمی شه اگه بگم ، آبیِ آسمون ، از قلب این آدم پیداست .
و باز هم پای تلفن قول گرفت که برم ملایر دیدنش . و من ، اونقدر شهرزاد ، فکرم رو مشغول کرده بودکه نتونستم اون طورکه باید ، محبتش رو جوابگو باشم . یکی از همین روزا بهش زنگ می زنم و بهتر از امروز ، از لطفش تشکر می کنم .
توی این همه تضاد بین خوبی و بدی ، امروزم رو به آخر رسوندم . امروزی که تقریبا هیچ دغدغه ای بیشتر از روزای دیگه نداشت . روزایی که بیشتر اوقات ازخودمون می پرسیم، مگه چی کار داریم که به بقیه ی کارا نمی رسیم ...