وقتی ، مرگ ، یه فانتزی بچه گانه ، به نظر بیاد ...
صبح به ما خبر دادن ، که مبینا ، خواهر شهرزاد هم فوت کرد . با همکارا قرار گذاشته بودیم که ساعت 5 عصر بریم خونه شون . اما دلم طاقت نمی آورد . داشتم خفه می شدم ، آدرس و نشونی اش رو از زهرا ( دوست و هم کلاسی اش ) گرفتم و ساعت یازده رفتم خونه شون .
خاله اش روی پله ها نشسته بود . ماتم کده ای بود خونه شون ، همه ی عمه ها و خاله هاش و زن عموها و زن دایی ها و همه ی دخترای فامیل ، توی خونه بودن ...
مادر و پدرش رو برده بودن کلانتری . و از قرار جسد بچه ها رو هم منتقل کرده بودن پزشکی قانونی .
خاله اش برام تعریف کرد که پدر شهرزداد ، سه سالی می شد که به شیشه اعتیاد پیدا کرده بود و این اعتیاد ، باعث توهم زیادش شده بود و به خانواده گیر می داد . اونا بارها از مادر شهرزاد ( شراره ) خواسته بودن طلاق بگیره . اما اون گفته بودکه عاشق زندگی اش و فرامرز ( پدر شهرزاد ) و بچه هاشه .
حتی به خاطر رفتارای پدرش که بیش از حد شکاک بود ، افسردگی گرفته بود . برای اینکه بتونه تحمل کنه ، و کنار بچه هاش بمونه ، تحت نظر روانپزشک ، دارو مصرف می کرد. اما حواسش نبودکه بچه ها تحمل ندارن و اونا توی خلوت خودشون که کم کم افسرده شده بودن ، دست به همچین کاری زدن .
شهرزاد و مبینا که هفده و چهارده سالشون بود ، روز قبل ، می رن حموم ، وصیت شون رو می نویسن و بعد هر کدوم چهار تا و سه تا قرص برنج می خورن و ...
خاله اش می گفت : بیمارستان قائم رو خون برداشته بود بس که این بچه ها هر چی توی شکمشون بود رو بالا آوردن ... دکترها و پرستارها همه شون به حال این بچه ها زار زارگریه می کردن ...
اما قلبم از یادآوری آخرین حرف خاله ی شهرزاد ، به شدت به درد میاد ، وقتی گفت : شهرزاد ، توی راه پشیمون شده بود و به پدرش التماس می کردکه «بابا ، کمکم کن .اشتباه کردم . من نمی خوام بمیرم . »
حتم دارم ، شهرزاد واقعا نمی دونست داره چه کار می کنه . نمی دونست با مادرش و با امانتی که خدا بهش داده ، داره چه کار می کنه . برای اون خوردن قرص برنج ، فقط مثل تموم کردن تراژدیک یه رمان بود. با گلهایی که دور قبر عاشقانه و معصومانه ی شخصیت اصلی داستان ، فضایی رومانتیک به سیه پایان سوزناک می دن . پایانی که توی ذهن خواننده بمونه . غافل از اینکه زندگی و مرگ ، جدی تر از اینی هستن که به یه بچه ، فرصت تکرار دوباره روبدن ...
و این روزا ما موندیم و یه داغ بزرگ ... و حسرت یک ثانیه ای که اگه به عقب برمی گشت ... اگه به عقب برمی گشت ...