گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که آدم اونقدر کار داشته باشه ، که فرصت نکنه به چیزهای ناراحت کننده فکر کنه . وقتی برنامه ی کاری آدم اونقدر فشرده باشه که باید کلی با کاغذ و قلم ور بره تا یه کار اضافه رو به زور بچپونه وسط اون برنامه .

امروز هم یکی از همین روزا بود . از ساعت هشت صبح کلاس داشتم ، تا یک و نیم . یک و نیم یاید می رفتم دنبال نازنین یبانو که امروز سرویس نداشتن و بعد از رسوندنش به خونه دوباره خودم رو می رسوندم آموزشگاه برای کلاسای بعد از ظهر .

با این همه ، یه چیزی مثل کوه نشسته بود روی سینه ام . نمی تونستم با تمرکز درس بدم . مجبور شدم ، یه ربع آخر کلاسم ، با بچه ها در مورد کاری که شهرزاد کرده بود صحبت کنم . چقدر دلم سوخت وقتی فهمیدم سه تا شون قبلا بارها به خودکشی فکر کردن ...

آیا حرفای من ، هیچ وقت اون گوشه های ذهنشون ، خاطرشون می مونه که دست به همچین کار احمقانه ای نزنن ؟!!!

وسط حرفامون بودیم که آقای س . ک  مسئول آموزشگاه ، در حالی که عصای سفیدش زودتر ازخودش وارد کلاس شده بود اومد تو و با گفتن این که : این مهربونا کلاس شون تا کی ادامه داره ؟

بهمون فهموند که کلاس تموم شده .

مهربونا . کلمه ایه که برای خطاب به بچه ها به کار می بره .

وقتی ازکلاس رفت بیرون ، خطاب به فاطمه که گفته بود بارها به خودکشی فکرکرده گفتم : آدم به خوشگلی تو و به سلامت ما ، وقتی به خودکشی فکر کنه ، نباید پیش خدای مهربونی که حداقل این نعمت رو بهش داده شرمنده باشه ، وقتی در مقابلش همچین آدمایی رو می بینه که با وجودی که نا بینا هستن ، تا این حد سرشار از زندگی اند و پرند از نشاط ؟

و با هم حرفای س . ک رو مرور کردیم که امروز صبح داشت می گفت : به جز این آموزشگاه و اون آژانس مسافری که کنار آموزشگاه است ، داره دو تا خیابون پایین تر ، یه تعمیرگاه می زنه و می خواد نمایندگی ایساکو رو بگیره ... چه اشکالی داره آدم دست چهار نفر رو هم بگیره ؟ نه ؟؟؟

اینو خطاب به من گفت . و من کلی خوشم اومد از این همه تلاشش . و به بچه هاگفتم : اگه ما جای این آدم بودیم ، در شرایطی که خودمون ار دنیا چیزی نمی بینیم ، حاضر بودیم برای بهتر و زیباتر شدن دنیای اطرافیانمون ، این همه تلاش کنیم ؟!!!

خدایا ! به بزرگیت قسم ، هیچ وقت اون روز رو برای ما نیار که چشممون رو  به روی همه ی نعمت هایی که به ما دادی ببندیم و کفران نعمتت ، فقط سختی ها رو ببینیم .